
NOTMEME Agent News

І.ШО? | Новини

Україна 24/7 - новини

Мир сегодня с "Юрий Подоляка"

Труха⚡️Україна

Лёха в Short’ах Long’ует

Реальна Війна

Легитимный

Новини Україна | Головний

NOTMEME Agent News

І.ШО? | Новини

Україна 24/7 - новини

Мир сегодня с "Юрий Подоляка"

Труха⚡️Україна

Лёха в Short’ах Long’ует

Реальна Війна

Легитимный

Новини Україна | Головний

NOTMEME Agent News

І.ШО? | Новини

Україна 24/7 - новини

م رودا
ㅤ ㅤㅤ حاص لِ اش ک 𝁨
@Theodabot
@Theodabot
记录
08.03.202523:59
298订阅者14.02.202519:04
100引用指数29.03.202523:59
350每帖平均覆盖率07.01.202523:59
43广告帖子的平均覆盖率25.10.202423:59
20.00%ER25.03.202523:59
126.81%ERR17.03.202518:33
دࢪۅد اهالی، ݽبز باشید ۅ مانا.
جواب ها در شکوفهی مرودا قرار میگیره.
⋆ این پیام رو فوروارد بکنید و مشخصات زیر رو که دوست دارید در زندگی بعدی داشته باشید، عرض بکنید تا بنده زندگیِ بعدیِ شما رو در چند خط قلم بزنم، و یک هدر از پینترست به طور رندوم که وایبِ شما/زندگی بعدیتون رو به بنده داده، خدمتتون تقدیم بکنم.
⋆ اسمتون، شغل، شهری که در اون مایل هستید متولد بشید.
جواب ها در شکوفهی مرودا قرار میگیره.
24.03.202523:54
گفتم: "دوستم دارے؟"
و او لحظهاے مکث کرد، چنان که گویۍ در لابهلاے واژهها، معنایۍ براے گمگشتهاے بۍنام مۍجوید.
باد، آرام از پنجرهے نیمهباز گذشت، پردهها را لرزاند، و سکوت میان ما قد کشید، بلندتر از هر دیوارے، سنگینتر از هر بغضۍ.
سپس، با صدایۍ که بیش از آنکه گرم باشد، به نسیمۍ سرد مۍمانست، گفت:
"دوستداشتن، چه واژهے غریبۍ! آیا تو هرگز دانستهاے که دوستداشتن، خود، هزار چهره دارد؟
مۍتوان دوست داشت، چنان که گل، باران را، بۍآنکه بداند پس از آن طوفان خواهد آمد.
مۍتوان دوست داشت، چنان که ماه، شب را، بۍآنکه بپرسد که چرا هر بامداد او را ترک مۍکند.
مۍتوان دوست داشت، چنان که مسافر، جاده را، بۍآنکه بداند در انتها چیزے جز گمشدگۍ نخواهد یافت."
و من در میان این کلمات، در میان این سایههاے نیمهجان، احساس کردم که چیزے در دلم فرو ریخت، چیزۍ که شاید نامش، امید بود.
و او لحظهاے مکث کرد، چنان که گویۍ در لابهلاے واژهها، معنایۍ براے گمگشتهاے بۍنام مۍجوید.
باد، آرام از پنجرهے نیمهباز گذشت، پردهها را لرزاند، و سکوت میان ما قد کشید، بلندتر از هر دیوارے، سنگینتر از هر بغضۍ.
سپس، با صدایۍ که بیش از آنکه گرم باشد، به نسیمۍ سرد مۍمانست، گفت:
"دوستداشتن، چه واژهے غریبۍ! آیا تو هرگز دانستهاے که دوستداشتن، خود، هزار چهره دارد؟
مۍتوان دوست داشت، چنان که گل، باران را، بۍآنکه بداند پس از آن طوفان خواهد آمد.
مۍتوان دوست داشت، چنان که ماه، شب را، بۍآنکه بپرسد که چرا هر بامداد او را ترک مۍکند.
مۍتوان دوست داشت، چنان که مسافر، جاده را، بۍآنکه بداند در انتها چیزے جز گمشدگۍ نخواهد یافت."
و من در میان این کلمات، در میان این سایههاے نیمهجان، احساس کردم که چیزے در دلم فرو ریخت، چیزۍ که شاید نامش، امید بود.
26.03.202521:20
پس دࢪ سایهها زیست، دࢪ پناه دیواࢪهاے خاموش، جایی ڪـہ هیچ نوࢪی به دࢪون ࢪاه نداشت.
هࢪ واژهای ࢪا پیش از گفتن بلعید، هࢪ اشتیاقی ࢪا پیش از شکفتن دࢪ گوࢪ فࢪاموشی دفن ڪࢪد.
و هࢪگاه ڪـہ عشق، چون نسیمی سࢪگࢪدان از ڪناࢪش گذشت، پلڪهایش ࢪا فࢪوبست،
مبادا ڪـہ حتی دࢪ خیالش، طعمِ سوختن ࢪا بچشد.
هࢪ واژهای ࢪا پیش از گفتن بلعید، هࢪ اشتیاقی ࢪا پیش از شکفتن دࢪ گوࢪ فࢪاموشی دفن ڪࢪد.
و هࢪگاه ڪـہ عشق، چون نسیمی سࢪگࢪدان از ڪناࢪش گذشت، پلڪهایش ࢪا فࢪوبست،
مبادا ڪـہ حتی دࢪ خیالش، طعمِ سوختن ࢪا بچشد.
17.03.202513:59
And when I’m six feet deep, with bugs making a home out of my skull, they’ll get drunk on the memory of you. They’ll taste your laughter in the marrow of my bones, hear your voice slipping through the cracks of a midnight breeze. As they feast on the part of my brain where you still live, they’ll see the world the way I did with you painted across every damn corner.


15.03.202511:57
转发自:
شکۅفهے مࢪودا

07.03.202520:10
و او هنوز، در رؤیایِ آن روزِ محال، دستانِ کوچکش را به سوی آفتابِ بیغروبِ کودکی دراز کرده بود.
17.03.202518:02
17.03.202517:44
انسانها رو از طریقِ انرژیای که بهم منتقل میکنن، چه با گفتوگو های کوتاه، چه از دور، به راحتی میشناسم.
17.03.202517:40
چرا وقتی لازمه چیزی راجب خودم رو توضیح بدم، ذهنم مه گرفته میشه!
转发自:
curator w her



17.03.202517:39
به عنوان عیدی، این چالش + یکی از متون چنل رو فور بزنید تا بهتون بگم اگر شما شخصی مانند ویکتور فراکشتاین بودید، طبق وایب خودتون و همینطور چنلتون، قرار بود چه نوع هیولایی خلق کنید؟ مشخصات هیولا و ادراک و خلاقش رو براتون توصیف میکنم
یکی از ویژگیهای مهم اخلاقیتون که خیلی براتون پر رنگ هست رو نام ببرید
نیازی نیست جوین باشید
جوابها اینجا گذاشته میشه
转发自:
curator w her

17.03.202517:39
دنیاست و سایههایی بیگانه، تئاتر هیچگاه خیالی نخواهد بود حتی تماشاگران نیز اهریمنهایی با لبخند بلند بر روی صندلی نشستهاند و به ما مینگرند. روشنایی مطلق و دختر در وسط صحنه رو به زوال میروند. انگشتانش به سمت بالا و سایه ها اندامش را درون تاریکی میبلعند و از ان و تمام استخوانی که در بدن دارد، تغذیه میکنند. معشوقه کجاست که راه یابد؟ تا شکافی ایجاد کرده و فرشته را از بند رها کند؟ تماشا گران کیستند؟ آن ارواح گمگشته در بین کدام یک از صندلی ها پنهان شدهاند؟ حنجرههای دختر میسوزد، چه زمانی نجات خواهد یافت؟ آیا شخصی کل مسئله را درک خواهد کرد؟ آیا شخصی خواهد فهمید که من چه میگویم؟ یا باید مو به مو و با جزئیات برایش نقاشی کشم و زبانم را به کار گیرم؟ چشمان من، تمام آن تئاتر توخالی را خواهد دید. آن تئاتر کوچک و تماشاچیای که در آن وسط، به من زل زده است. نجوایی در گوشم زمزمه میکند:
" زندگی را ببین و درک کن."
شاید سایه و تاریکی خود من باشد، شاید هم شخصی که هزاران بار حدقهی چشمانم را نابود کرده است.
" زندگی را ببین و درک کن."
شاید سایه و تاریکی خود من باشد، شاید هم شخصی که هزاران بار حدقهی چشمانم را نابود کرده است.
17.03.202515:17
15.03.202518:31
15.03.202518:29
登录以解锁更多功能。