ڪلـیـسـاݷ جـزیـݛه ۱۹٤٦ : ْ ★ ایـن پیـام رو منټقل ڪنید، ݽـہټایش با انټقـال یك پسـټ علـټ علاقـش رو بیـان ڪنہ !! ︐📰
06.03.202518:40
داستان ناتانائیل... عشق که نه، حسرت.
16.03.202509:52
ما که نمیدانستیم معنای زندگی چیست، پس کسی هم نباید برای زندگی نکردنمان سرزنشمان کند.
28.03.202522:24
😭😭😭
24.03.202520:11
درود. از اونجایی که اکانت سابق بنده حذف شد و حالا چنلهای هیچکدوم از شمارو ندارم، لطف بفرمایید این پیام رو ارسال کنید که بنده دوباره به چنلهاتون بپیوندم🌷
26.03.202513:22
25.03.202521:17
28.03.202517:09
حالا که نه، اما شاید همین روزها نشونیِ خانهی امنم(پرایوت) رو بهتون بدم.
26.03.202513:21
18.03.202519:54
🌹| ࢪوزنـامـہشـࢪقـݷ همین متن+این تصاویر+متن زیرش رو ارسال بفرمایید، بنده دو پست متقابلاً از شما اینجا ارسال میکنم و طبق حسو حالی که از شما میگیرم، براتون متنی بنویسم و به عنوان عیدی تقدیم چشمهاتون کنم. کافیه. ۳:۳۵
⋆ این پیام رو فوروارد بکنید و مشخصات زیر رو که دوست دارید در زندگی بعدی داشته باشید، عرض بکنید تا بنده زندگیِ بعدیِ شما رو در چند خط قلم بزنم، و یک هدر از پینترست به طور رندوم که وایبِ شما/زندگی بعدیتون رو به بنده داده، خدمتتون تقدیم بکنم.
⋆ اسمتون، شغل، شهری که در اون مایل هستید متولد بشید.
عزیزِ من از آن روزی که نگاهم در دام دیدنگانت افتاد، اسیرم تا به امروزی که هر کجا میروم با اسم تو یاد من میافتند و با اسم من، یاد تو. جان که نبود، تمام من بود که گرفتی و در قفس خودخواهیت زندانیاش کردی. عشق که نبود، دنیای من بود که ابتدا تا انتهایش را صاحب شدی. برای اولین بار روانه شدن اسمت از زبانم مانند نوشیدن جامی پر از شراب سرخ بود؛ سرخوشم میکرد غافل از طوفانی که در انتظار چشم های تیره رنگم بود. دستت را که گره دستانم کردی، با خود گفتم این گره کور است، هیچکس نمیتواند این پیوند را جدا کند. با خود گفتم ابد در برابرش کم میآورد. از این ها که بگذریم اصل کاری جایی بود که خنده هایت را دیدم و شنیدم، گویی معجزهٔ فراموشی بود ؛ لحظهای که خندیدی فراموش کردم که چه کسی بودم و در چه مکانی قرار داشتم، تنها بوسیدن آن خنده ها را خواستار بودم. شیدایی کمی از حال من نداشت و تو هم هر چه میگذشت زیباتر میشدی؛ خودت، عشقت، نامت و هر چه که تو را در برمیگیرد در مرکز دلم جای میگرفت. آن زمان روز ها با حضورت رنگین تر و شب ها با یادت خوش تر بود، تو هم به یاد داری جز به جز آنها را یا فقط من در خرابه های این عشق با دستانی زخمی و خون آلود به دنبال یادگاری میگردم ؟ ابتدا فخر میفروختم به عشقی که مانعی نداشت، گویی بهشت را برایم به زمین آورده بودی اما سرنوشت شور این نقاب خوش ، خبر نمیدهد. نمیدانم به خواست خودت رفتی یا به اجبار اطرافیان، اما میدانم بندی که دل هایمان را بهم وصل کرده بود استوار تر از توطئهی مردم بود. پس از گذشت سال ها همچنان میترسم که ذرهای باورم به تو را از دست بدهم، تمام من پر از شک و تردید شده اما نترس، جانم هم برود، مهرت را در روحم ابدی به حبس میکشم. با این حساب نمیدانم ظالم تویی که آمدی، عاشق کردی و رفتی یا من که به ریسمان کهنهی این عشق چنگ میزنم.. گفته بودند هجر معشوق، پیر میکند عاشق جوان را ، بیا و ببین تپش های آرام دلم را ، لرزش های دیوانه وار دستم را ، غم انگیز است اما عجیب من بی تو دیدن دارد عزیز. گویا روزگار کابوس هایی برای ما دیده بود تا عاشقانه دل ببندیم و جنون وار جان بکنیم.