🔸برای برادرم رحیم قمیشی
✍️ اسماعیل نویدی
زمستان سخت ۶۵، وقتی که رحیم از عملیات کربلای ۴ بازنگشت، از همرزمانی که تا آخرین لحظات کنارش بودند سراغ گرفتیم؛
به چشم ندیده بودند ولی اطمینان داشتند که شهید شده است.
به آنها گفته بود من و نادر دشتی، خط آتش درست می کنیم تا شما در پناه آن از اروند عبور کنید.
هنوز نیمی از عرض اروند را شنا نکرده بودند که نیروهای عراقی با مسلسل و آر پی جی آنها را به رگبار بسته بودند.
عدهای در میان همان آبها شهید و برخی نیز با جراحت به ساحل رسیده بودند.
وقتی به نفرات در حال بازگشت شلیک میشود، چگونه میتوان تصور کرد به رحیم و نادری که مسلحانه از آنها دفاع می کردهاند، فرصت دهند؟
البته وقتی رحیم پس از ۴ سال مفقودی برگشت، معلوم شد واقعا هم همین گونه بوده است. فقط یک حادثه و یا به تعبیر دیگری معجزه، آنها را از جوخهی اعدامی که در کنار همان رودخانه برایشان شکل داده بودند نجات داده است.
این را در خاطراتش از آن روز کاملا شرح داده است.
شناخته یا نشناخته زنان و مردانی که ۲۵ بهمن در کنار سردرِ دانشگاه تهران وعدهی دیدار داشتند از این سنخاند.
رزمندگانی که برای دفاع از آرمان و دیار جان گذاشتهاند.
جانبازانی که قطعهای از بدن خویش را هدیه دادهاند.
آزادگانی که سالهای حبس و شکنجه را از سر گذراندهاند.
و سختتر از همه بازماندگانی که عزیزانشان را به خاک سرد سپردهاند و یا حتی شاید بدتر پیکری برنگشته است تا در کنار مزارش لختی انس و آرام گیرند.
اینان از رنج کشیدن و از مردن برای آرمان و آرزویی که داشتهاند دریغ نکردهاند و باید ترسید از جامعهای که شوق و اشتیاق حقطلبی و عدالتخواهی در آن فروکش کند.
اینان سالهاست که در تکاپوی نیل به جامعهای سالم نظامی عادل و حیاتی الهی و انسانیاند.
بیقرار رشد و تعالی و عشق و مهربانیاند و دریای بی قراری آنها را کنار نیست.
دلباختگانی هستند که هول نام و ننگ ندارند.
با قلبشان پیش می روند...
دیدید که چهره هایشان در ونهای بازداشتی همه لبخند و سرور بود. برای هر بازداشتی تازه واردی صلوات میفرستادند. بذله و مزاح میگفتند. نماز جماعت میخواندند...
در دنیایی که پر از آدمهاییست که همدیگر را گم کردهاند، گویی اینان هم را یافته بودند.
مقابله با این گونه مردمان سزا نیست.
ارعاب، کارآمد نیست
رعبها دیدهاند...
زندان، چاره نیست
حبسها گذراندهاند...
تحقیر کارساز نیست
حقارتها دیده اند...
ضرب و شتم روا نیست
ستمها کشیدهاند...
با چنین کسانی میبایست از راه اقناع و همدلی در آمد. راه و شیوهای که خرد آنها بپذیرد و قلبشان را تسخیر کند.
من چاکر آنم که دلی برباید...
این آدمها نماد عزت و شرف و فداکاری تاریخی این سرزمیناند. میبایست مکرمت ببینند و عزیز داشته شوند.
رحیم و همراهانش شایستهی آنند که آزاد و سرفراز باشند.
با عطر صفا و مهربانی که دارند مشام نسل آینده را بنوازند.
با صداقت و صراحتی که پیشه کردهاند کژیها را بنمایانند.
با هیجان و شوری که در نهادشان است امید و آرزو بیافرینند.
و با سرکشی و جراتی که به کار میگیرند. پویایی و نشاط جامعه را تضمین کنند.
۲۷ بهمن ۱۴۰۳
@MostafaTajzadeh