•𝘽𝙡𝙪𝙚 𝙎𝙞𝙙𝙚•
دستامون از هم جدا افتاده آبی من،
آخرین بار رو به یاد داری؟
وقتی که ستاره گرد آبی رنگشو روی دستهامون میپاشید،
اون لحظه زمان ایستاد،،
ستاره هنوز هم آسمون رو با گرد آبی رنگش میبوسه،
اما اینبار دیگه دستامون هرگز بهم نمیرسن...
من، برای همیشه گمت کردم...
آخرین بار رو به یاد داری؟
وقتی که ستاره گرد آبی رنگشو روی دستهامون میپاشید،
اون لحظه زمان ایستاد،،
ستاره هنوز هم آسمون رو با گرد آبی رنگش میبوسه،
اما اینبار دیگه دستامون هرگز بهم نمیرسن...
من، برای همیشه گمت کردم...
Рэйтынг TGlist
0.48
ТыпПублічны
Вертыфікацыя
Не вертыфікаваныНадзейнасць
Не надзейныРазмяшчэнне
МоваІншая
Дата стварэння каналаMar 19, 2025
Дадана ў TGlist
Mar 19, 2025Падпісчыкаў
104
24 гадз.00%Тыдзень00%Месяц00%
28.03.2025
0-
Індэкс цытавання
0
Згадкі0Рэпостаў на каналах0Згадкі на каналах0
28.03.2025
0-
Сярэдняе ахоп 1 паста
15
12 гадз.80%24 гадз.150%48 гадз.00%
28.03.2025
0-
Узаемадзеянне (ER)
13.33%
Рэпостаў1Каментары0Рэакцыі1
28.03.2025
0%-
Узаемадзеянне па ахопу (ERR)
14.42%
24 гадз.0%Тыдзень0%Месяц0%
28.03.2025
0%-
Ахоп 1 рэкламнага паста
15
1 гадз.533.33%1 – 4 гадз.00%4 - 24 гадз.00%
28.03.2025
0-
Усяго пастоў за 24 гадзіны
5
Дынаміка
2
Апошнія публікацыі ў групе "•𝘽𝙡𝙪𝙚 𝙎𝙞𝙙𝙚•"
Пераслаў з:
ʟᴏɴᴇʟʏ ꜱᴛᴀʀ
19.03.202519:42
https://t.me/harfmanbot?start=1932696100
کمتر از بیست و چهار ساعت به سال جدید مونده
حرفی حدیثی غری اعترافی بحثی درد و دلی چیزی؟
کمتر از بیست و چهار ساعت به سال جدید مونده
حرفی حدیثی غری اعترافی بحثی درد و دلی چیزی؟
19.03.202508:07
Give me a suite of rooms in Ritz hotel, I wouldn’t want it
در هتل ریتز یه سوییت مجلل بهم بدید من نمیخوامش
Chanel jewellery, I wouldn’t want it
جواهرات شانل نمیخوامشون
Give me a limousine, what would I do with that
یک لیموزین به من بدید باهاش چیکار کنم؟
Pay a staff for me, what would I do with them
پرسنل و کارمند بهم بدید باهاشون چیکار کنم؟
A manor-house in Neufchatel, I’m not meant for that
یک عمارت در نوشاتل مال من نیست
Buy me the Eiffel Tower, what would I do with that
برای من برج ایفل رو بخر باهاش چه کار کنم؟
I want love, joy and cheerfulness
من عشق شادی و نشاط می خوام
Your money won’t buy me happiness
پول تو نمیتونه برای من خوشبختی بخره
I just want to die with a hand on my chest
فقط میخوام وقت مرگم دستم روی قلبم باشه
Let’s go together discover my freedom
بیا با هم بریم برای کشف آزادی من
Let you forget all your stereotypes
تمام کلیشههای زندگی خودتو فراموش کن
Welcome into my reality
به واقعیت من خوش اومدی
#music
در هتل ریتز یه سوییت مجلل بهم بدید من نمیخوامش
Chanel jewellery, I wouldn’t want it
جواهرات شانل نمیخوامشون
Give me a limousine, what would I do with that
یک لیموزین به من بدید باهاش چیکار کنم؟
Pay a staff for me, what would I do with them
پرسنل و کارمند بهم بدید باهاشون چیکار کنم؟
A manor-house in Neufchatel, I’m not meant for that
یک عمارت در نوشاتل مال من نیست
Buy me the Eiffel Tower, what would I do with that
برای من برج ایفل رو بخر باهاش چه کار کنم؟
I want love, joy and cheerfulness
من عشق شادی و نشاط می خوام
Your money won’t buy me happiness
پول تو نمیتونه برای من خوشبختی بخره
I just want to die with a hand on my chest
فقط میخوام وقت مرگم دستم روی قلبم باشه
Let’s go together discover my freedom
بیا با هم بریم برای کشف آزادی من
Let you forget all your stereotypes
تمام کلیشههای زندگی خودتو فراموش کن
Welcome into my reality
به واقعیت من خوش اومدی
#music
19.03.202508:07
ما اینجوری نبودیم که پول برامون ارزش و مفهوم بالایی داشته باشه.
ماها فقط یه زندگی میخواستیم که بتونیم درش شاد باشیم و به آرزوهامون برسیم.
این شما بودید که مجبورمون کردید آرزوها و هدفهامونو توی پول و زندگیهای مجلل ببینیم و برای دستیابی به پول، برای رسیدن به یه آرزوی کوچیک و یه زندگی راحت هرکاری انجام بدیم!
ما فقط میخواستیم زندگی کنیم.
Karen Wu.
ماها فقط یه زندگی میخواستیم که بتونیم درش شاد باشیم و به آرزوهامون برسیم.
این شما بودید که مجبورمون کردید آرزوها و هدفهامونو توی پول و زندگیهای مجلل ببینیم و برای دستیابی به پول، برای رسیدن به یه آرزوی کوچیک و یه زندگی راحت هرکاری انجام بدیم!
ما فقط میخواستیم زندگی کنیم.
Karen Wu.
18.03.202522:02
در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمیآید
اندوهگین و غمزده میگویم
شاید ز روی ناز نمیآید
چون سایه گشته خواب و نمیافتد
در دامهای روشن چشمانم
میخواند آن نهفتهٔ نامعلوم
در ضربههای نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصومم
مغروق لحظههای فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
میخواهمش در این شب تنهائی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد، درد ساکت زیبائی
سرشار، از تمامی خود سرشار
میخواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم بپیچد، پیچدسخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لابلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد، بنوشدم که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعلههای سرکش بازیگر
درگیردم، به همهمه درگیرد
خاکسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بینم ستارههای تمنا را
در بوسههای پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
میخواهمش دریغا، میخواهم
میخواهمش به تیره، به تنهائی
میخوانمش به گریه، به بیتابی
میخوانمش به صبر، شکیبائی
لب تشنه میدود نگهم هر دم
در حفرههای شب، شبی بیپایان
او، آن پرنده، شاید میگرید
بر بام یک ستاره سرگردان
-فروغ فرخزاد
خوابم به چشم باز نمیآید
اندوهگین و غمزده میگویم
شاید ز روی ناز نمیآید
چون سایه گشته خواب و نمیافتد
در دامهای روشن چشمانم
میخواند آن نهفتهٔ نامعلوم
در ضربههای نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصومم
مغروق لحظههای فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
میخواهمش در این شب تنهائی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد، درد ساکت زیبائی
سرشار، از تمامی خود سرشار
میخواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم بپیچد، پیچدسخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لابلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد، بنوشدم که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعلههای سرکش بازیگر
درگیردم، به همهمه درگیرد
خاکسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بینم ستارههای تمنا را
در بوسههای پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
میخواهمش دریغا، میخواهم
میخواهمش به تیره، به تنهائی
میخوانمش به گریه، به بیتابی
میخوانمش به صبر، شکیبائی
لب تشنه میدود نگهم هر دم
در حفرههای شب، شبی بیپایان
او، آن پرنده، شاید میگرید
بر بام یک ستاره سرگردان
-فروغ فرخزاد
Пераслаў з:
𝓚𝓲𝓶 𝓒𝓸𝓽𝓽𝓸𝓷

18.03.202520:55
_پلیس دنبال جفتمونه. فکر میکنی واقعا میتونیم از این یکی زنده بیرون بیاییم؟
+تا وقتی که با هم باشیم، هیچچیز نمیتونه ما رو شکست بده. قول میدم.
_پس تا سر حد مرگ، پشتت میمونم
+حتی اگر قیمتش مرگم باشه...
_چانیول هیونگ....ازش زنده بیرون بیا ...
+توهم همینطور جوجه ...
+تا وقتی که با هم باشیم، هیچچیز نمیتونه ما رو شکست بده. قول میدم.
_پس تا سر حد مرگ، پشتت میمونم
+حتی اگر قیمتش مرگم باشه...
_چانیول هیونگ....ازش زنده بیرون بیا ...
+توهم همینطور جوجه ...
https://t.me/BlueSideKTW


18.03.202520:55
یوهان عزیزم، پسرک باهوشم.
18.03.202520:54
این شبیه یکی ازون فیکامه که قراره در آینده بنویسمش:»
Пераслаў з:
𝓚𝓲𝓶 𝓒𝓸𝓽𝓽𝓸𝓷

18.03.202520:54
_این همه وقت دنبال من بودی..همیشه یک قدم از من جلوتر بودی، لوهان. میدونی که من هیچوقت به هیچکس اجازه نمیدم ازم استفاده کنه
+شاید… چون تو هیچوقت فکر نکردی که کسی ممکنه بازی رو از تو بهتر بلد باشه.
_میدونستم دشمنم توی سایه ها زندگی میکنه . فقط نمیدونستم کدوم سایه
+دشمن؟ نه، سهون. من نه دشمن تو نبودم، نه هیچوقت
_منظورت چیه؟
+ من تنها کسی بودم که همیشه کنارت بود، حتی وقتی نمیدونستی. من تمام این مدت دنبال تو بودم، سهون. برای این که تو رو پیدا کنم... برای این که دوباره با هم باشیم.
_مستی! منظورتو نمیفهمم
+ من… برادرت بودم. اون کسی که همیشه دنبالش میگشتی، من بودم....
_برادر....!؟
+شاید… چون تو هیچوقت فکر نکردی که کسی ممکنه بازی رو از تو بهتر بلد باشه.
_میدونستم دشمنم توی سایه ها زندگی میکنه . فقط نمیدونستم کدوم سایه
+دشمن؟ نه، سهون. من نه دشمن تو نبودم، نه هیچوقت
_منظورت چیه؟
+ من تنها کسی بودم که همیشه کنارت بود، حتی وقتی نمیدونستی. من تمام این مدت دنبال تو بودم، سهون. برای این که تو رو پیدا کنم... برای این که دوباره با هم باشیم.
_مستی! منظورتو نمیفهمم
+ من… برادرت بودم. اون کسی که همیشه دنبالش میگشتی، من بودم....
_برادر....!؟
https://t.me/BlueSideKTW


Пераслаў з:
ʟᴏɴᴇʟʏ ꜱᴛᴀʀ
18.03.202520:33
فردا اگر ز راه نمیآمد
من تا ابد کنار تو میماندم
من تا ابد ترانهٔ عشقم را
در آفتاب عشق تو میخواندم
در پشت شیشههای اتاق تو
آن شب نگاه سرد سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت
گوئی بهعمق روح تو راهی داشت
لغزیده بود در مه آیینه
تصویر ما شکسته و بیآهنگ
موی تو رنگ ساقهٔ گندم بود
موهای من، خمیده و قیریرنگ
رازی درون سینهٔ من میسوخت
میخواستم که با تو سخن گوید
اما صدایم از گره کوته بود
در سایه، بوته هیچ نمیروید
من تا ابد کنار تو میماندم
من تا ابد ترانهٔ عشقم را
در آفتاب عشق تو میخواندم
در پشت شیشههای اتاق تو
آن شب نگاه سرد سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت
گوئی بهعمق روح تو راهی داشت
لغزیده بود در مه آیینه
تصویر ما شکسته و بیآهنگ
موی تو رنگ ساقهٔ گندم بود
موهای من، خمیده و قیریرنگ
رازی درون سینهٔ من میسوخت
میخواستم که با تو سخن گوید
اما صدایم از گره کوته بود
در سایه، بوته هیچ نمیروید
18.03.202512:40
#music


18.03.202512:39
25.02.202522:56
تو شبیه رویایی که یکباره تبدیل به کابوس شد، درحالی که توی آغوشم محکمتر از همیشه نگهت داشته بودم و برات از ترسِ از دست دادن میگفتم، درست وقتی بین دستام جا خوش کرده بودی مثلِ یه توهم از مقابل چشمام محو شدی، من وجب به وجبِ دنیایی که تو رو توش گم کردم گشتم، تمام دنیای خیالیم رو دنبالت دویدم ارکیده، کجا رفته بودی؟ من... من چطوری گمت کردم؟
حالا توی دنیای خیالیِ خودم تنها شدم، اما اون غریبه، هنوز هم گاهی بهم سر میزنه،، معشوقه اش رو بین دستای خودش از دست نداد، اون رو درست وقتی کنار یکی دیگه ایستاده بود، باخت..
حداقل اون حقیقت رو باور داشت، حقیقتِ گم کردنِ آخرین کسی که میتونست دوست داشته باشه، شبیه تو، آخرین کسی که تونستم دوست داشته باشم، اما من گمت نکردم، برای هزارمین بار این کلمات رو با خودم تکرار میکنم تا باور کنم تو اونی بودی که رفت، در آغوش کشیدنت برای آخرین بار وهمِ از سرِ دلتنگیِ من بود،،
همه چیز واقعی تر از پنهان شدنت از مقابل چشمام بود، واقعی تر از دروغِ شیرین همسفر شدنت با بادی که اون شب میوزید،،
واقعیت توی سکوت خلاصه میشد، من ایستاده بودم و به رفتنت نگاه میکردم و تو حتی نخواستی به پشت سرت نگاه کنی تا ببینی که داری من رو جا میزاری، من نتونستم صدات بزنم و ازت بخوام که نری و تو حتی نمیخواستی بهش گوش بدی، پس گفتنش چه فایده ای داشت؟ جز اینکه به آخرین کلمات پیش از رفتنت، چند کلمه ای اضافه میشد؟ قدمهات اونقدر محکم بودن که باور کنم دیگه قرار نیست برگردی، پایانِ بی خداحافظیِ ما، اونقدر واقعی بود که دیگه هیچ سطری بعد از اون با قلم نامرئی که توی دستامون نگه داشته بودیم نوشته نشد، هیچ حرفی باقی نمونده بود برای گفتن، هیچ آغازِ دوباره ای وجود نداشت، صدایِ بلندِ قدم هات با صدای بادی که اون شب بین برگ های تیره ی اون درختِ سر خم کرده میپیچید آمیخته شده بود، موهات برای اینکه با جذر و مدِ موج دریا یکی بشن زیادی کوتاه بودن ارکیده، من هیچوقت فرصت نکردم توی آغوشم بگیرمت، حقیقت اینه که حماقتی به اسم "امید" هرگز بهم اجازه نداد آخرین بار رو باور کنم، اما عطر تنت هنوز هم روی لباسم باقی مونده، هنوز هم بوی عطرِ یاس اینجا میپیچه و ریشه های اون درختی که روزی پشتش پناه میگرفتم بغض میشه و توی گلوم میشینه، من به اندازه ی تمام اون گلبرگ ها دلتنگت شدم، به اندازه تمام موجی که دریا به سمتم فرستاد زیرِ بارونی که موهام رو نم دار میکرد رقصیدم و اشک ریختم، تلخیِ قطراتِ بارونِ آسمون با شوری اشک هایی که از چشمام میباریدن زهر رو بدون جامِ زرینی که بخوام توی دستام نگهش دارم میچشیدم،
غمِ نبودنت زمان رو متوقف نکرد، اما برای همیشه جوری روی قلبم نشست که باورم رو برای همیشه ازم گرفت، غمِ رفتنِ اون هم تا ابد روی قلبِ اون غریبه میشینه، من شکستنش رو دیدم، بی اعتمادیش رو هم همینطور، قدم هایی که با اکراه به سمت آدما برمیداشت، تردیدش برای باور حرفهایی که اونها بهش میزدن، من حزنِ به جا مونده از آخرین قدم های اون شخص رو توی وجودش دیدم، غریبه میخواد باور کنه همه چیز رو از یاد برده اما هنوز هم گاهی به این فکر میکنه که اگه اون میموند، چی میشد.. شاید دیوار های سنگی که دور خودش کشید اونقدر بلند نمیشدن، شاید یه نفر، هنوز هم میتونست از اون دیوار بالا بره و محکم غریبه رو توی آغوشش بگیره، اما حالا کی میتونه قدمی به سمتش برداره؟ اون از همه فرار میکنه، دیگه به هیچکس باور نداره، حتی به احساسات خودش، غریبه به گوشه ایستاده و به جذر و مد دریایی که تو ازش گذشتی خیره شده، کی میدونه؟ شاید معشوق از دست رفتش هم از کنار این دریا گذاشته، دیوار های نامرئی دورش رو هیچکس نمیبینه و اون آرزو میکنه که ای کاش بجای دیوار های سنگی، خودش اون چیزی بود که نامرئیه، از صدای آدمها خسته است، برای همینم هیچوقت صداش نمیزنم، از کلمات بیزاره، شاید واسه همینم از حرفهای آدما خوشش نمیاد، نگاهش جوری به موج دریا دوخته شده که انگار توی اون آبی بیقرار دنبال آرامش میگرده، غریبه تنهاست، چترش رو همراه خودش نیورده و بارون شدید تر از همیشه به صورتش سیلی میزنه، چشماش بازم به رنگ سرخ درومدن، غریبه به بیصدا اشک ریختن زیر بارونی که صداش به اندازه ی شیونِ زمین بلنده عادت کرده، غریبه به سکوتِ همیشگی که گاهی با صدای بلند افکارش میشکنه عادت کرده، اما غریبه ی آشنای من، هیچوقت به رفتن اون عادت نکرد؛
-TicaWu
حالا توی دنیای خیالیِ خودم تنها شدم، اما اون غریبه، هنوز هم گاهی بهم سر میزنه،، معشوقه اش رو بین دستای خودش از دست نداد، اون رو درست وقتی کنار یکی دیگه ایستاده بود، باخت..
حداقل اون حقیقت رو باور داشت، حقیقتِ گم کردنِ آخرین کسی که میتونست دوست داشته باشه، شبیه تو، آخرین کسی که تونستم دوست داشته باشم، اما من گمت نکردم، برای هزارمین بار این کلمات رو با خودم تکرار میکنم تا باور کنم تو اونی بودی که رفت، در آغوش کشیدنت برای آخرین بار وهمِ از سرِ دلتنگیِ من بود،،
همه چیز واقعی تر از پنهان شدنت از مقابل چشمام بود، واقعی تر از دروغِ شیرین همسفر شدنت با بادی که اون شب میوزید،،
واقعیت توی سکوت خلاصه میشد، من ایستاده بودم و به رفتنت نگاه میکردم و تو حتی نخواستی به پشت سرت نگاه کنی تا ببینی که داری من رو جا میزاری، من نتونستم صدات بزنم و ازت بخوام که نری و تو حتی نمیخواستی بهش گوش بدی، پس گفتنش چه فایده ای داشت؟ جز اینکه به آخرین کلمات پیش از رفتنت، چند کلمه ای اضافه میشد؟ قدمهات اونقدر محکم بودن که باور کنم دیگه قرار نیست برگردی، پایانِ بی خداحافظیِ ما، اونقدر واقعی بود که دیگه هیچ سطری بعد از اون با قلم نامرئی که توی دستامون نگه داشته بودیم نوشته نشد، هیچ حرفی باقی نمونده بود برای گفتن، هیچ آغازِ دوباره ای وجود نداشت، صدایِ بلندِ قدم هات با صدای بادی که اون شب بین برگ های تیره ی اون درختِ سر خم کرده میپیچید آمیخته شده بود، موهات برای اینکه با جذر و مدِ موج دریا یکی بشن زیادی کوتاه بودن ارکیده، من هیچوقت فرصت نکردم توی آغوشم بگیرمت، حقیقت اینه که حماقتی به اسم "امید" هرگز بهم اجازه نداد آخرین بار رو باور کنم، اما عطر تنت هنوز هم روی لباسم باقی مونده، هنوز هم بوی عطرِ یاس اینجا میپیچه و ریشه های اون درختی که روزی پشتش پناه میگرفتم بغض میشه و توی گلوم میشینه، من به اندازه ی تمام اون گلبرگ ها دلتنگت شدم، به اندازه تمام موجی که دریا به سمتم فرستاد زیرِ بارونی که موهام رو نم دار میکرد رقصیدم و اشک ریختم، تلخیِ قطراتِ بارونِ آسمون با شوری اشک هایی که از چشمام میباریدن زهر رو بدون جامِ زرینی که بخوام توی دستام نگهش دارم میچشیدم،
غمِ نبودنت زمان رو متوقف نکرد، اما برای همیشه جوری روی قلبم نشست که باورم رو برای همیشه ازم گرفت، غمِ رفتنِ اون هم تا ابد روی قلبِ اون غریبه میشینه، من شکستنش رو دیدم، بی اعتمادیش رو هم همینطور، قدم هایی که با اکراه به سمت آدما برمیداشت، تردیدش برای باور حرفهایی که اونها بهش میزدن، من حزنِ به جا مونده از آخرین قدم های اون شخص رو توی وجودش دیدم، غریبه میخواد باور کنه همه چیز رو از یاد برده اما هنوز هم گاهی به این فکر میکنه که اگه اون میموند، چی میشد.. شاید دیوار های سنگی که دور خودش کشید اونقدر بلند نمیشدن، شاید یه نفر، هنوز هم میتونست از اون دیوار بالا بره و محکم غریبه رو توی آغوشش بگیره، اما حالا کی میتونه قدمی به سمتش برداره؟ اون از همه فرار میکنه، دیگه به هیچکس باور نداره، حتی به احساسات خودش، غریبه به گوشه ایستاده و به جذر و مد دریایی که تو ازش گذشتی خیره شده، کی میدونه؟ شاید معشوق از دست رفتش هم از کنار این دریا گذاشته، دیوار های نامرئی دورش رو هیچکس نمیبینه و اون آرزو میکنه که ای کاش بجای دیوار های سنگی، خودش اون چیزی بود که نامرئیه، از صدای آدمها خسته است، برای همینم هیچوقت صداش نمیزنم، از کلمات بیزاره، شاید واسه همینم از حرفهای آدما خوشش نمیاد، نگاهش جوری به موج دریا دوخته شده که انگار توی اون آبی بیقرار دنبال آرامش میگرده، غریبه تنهاست، چترش رو همراه خودش نیورده و بارون شدید تر از همیشه به صورتش سیلی میزنه، چشماش بازم به رنگ سرخ درومدن، غریبه به بیصدا اشک ریختن زیر بارونی که صداش به اندازه ی شیونِ زمین بلنده عادت کرده، غریبه به سکوتِ همیشگی که گاهی با صدای بلند افکارش میشکنه عادت کرده، اما غریبه ی آشنای من، هیچوقت به رفتن اون عادت نکرد؛
-TicaWu
Рэкорды
19.03.202523:59
104Падпісчыкаў25.02.202523:59
0Індэкс цытавання18.03.202521:03
15Ахоп 1 паста19.02.202521:03
15Ахоп рэкламнага паста19.02.202521:03
15.38%ER18.03.202521:03
14.42%ERRРазвіццё
Падпісчыкаў
Індэкс цытавання
Ахоп 1 паста
Ахоп рэкламнага паста
ER
ERR
Увайдзіце, каб разблакаваць больш функцый.