تا ۳۰ سالگی فکر میکردم همه چیزای دنیا نیاز به ترمیم و بازسازی داره، از موقعیت اجتماعی، شغلی، خانوادگی، روابط دوستی و حتی عشق.
واسه همین هر اتفاقی که میفتاد همه تلاشمو میکردم ترمیم و بازسازیش کنم.
کل توانمو میذاشتم حتی به قیمت از بین بردن و رفتنِ روح و روان و جسمم.
یهو به خودم میومدم میدیدم یک موجود شرحه شرحه شده و از هم پاشیده ای شدم که با هیچوصله پینه ای از نو بهم نمیچسبم.
سرمو برمیگردوندم میدیدم فقط من بودم که میدویدم برای جبران،
تلاش میکردم برای ترمیم،
میجنگیدم برای بازسازی.
وَ حتی گاها وقتی به زبون میاوردم متوقع تو چشمام نگاه میکردن و میگفتن:
«میخواستی نکنی مگه ما ازت خواسته بودیم؟»
وَ من میموندم و زخمهایی که هرگز خیالِ بسته و خوب شدن نداشتن.
سی سالگی به بعد فهمیدم قدرت اصلی تو رها کردنه،
رها کردنِ آدمها ، اتفاقات، موقعیت ها درست همون جایی که هستن.
چشم پوشی از هر آنچه که بینمون رخ داده.
رها کردنِ چیزایی که خراب شدن و دیگه هرگز قابل ترمیم و بازسازی نیستن.
#فرگل_مشتاقی