#پارتچهارصدوشصتوپنجمغرورعاشقکش
#فصلدوم
برگشتم داخل عمارت!
تمنا و شاردا رو کاناپه نشسته بودن، آیهان و ترانه هم اون وسط بازی میکردن!
تمنا دستش رو شکمش بود و با نگرانی حرف میزد!
وقتی منو دید ساکت شد و با ابرو به شاردا اشاره کرد که اونم حرف نزنه!
به روشون نیاوردم و ازشون پرسیدم: به افسون سر زدین؟
تمنا: نه! به چیش سر بزنم!؟ داره فیلم بازی میکنه دیگ!
من: اونو ما نمیتونیم بگیم! صب کن یه دکتر خوب پیدا کنم بعد!
شونه ای بالا انداخت و روشو گرفت!
چیزی نگفتم و به سمت اتاق افسون رفتم!
کلید رو برداشتم و درو باز کردم!
افسون رو تخت نشسته بود و داشت گریه میکرد!
کلافه دستی رو صورتم کشیدم و گفتم: چته؟!
افسون با هق هق گفتم: ولم کنید برم خونمون! چی از جونم میخواین اخه؟
من: اول باید بدونیم چرا و به چه علت اومدی بعد تصمیم میگیریم بری یا بمونی!
افسون: یعنی امکان داره بزارید برم؟
من: نه بچه! یا میمونی! یا میری، میری اون دنیا!
نگاهشو ترس فرا گرفت! انگار این چشما همون چشمایی نبود که تاریک و نفوذ ناپذیر بود!
افسون: برو بیرون تنهام بزار!
چیزی نگفتم و از اتاقش بیرون اومدم! دیگه خسته شده بودم!
این موضوع باید زودی حل میشد!
شب کارن زنگ زد و گفت برم حیاط!
رفتم پیشش!
من: چیشد خبری شده؟
کارن: آره یه دکتر خوب هست! میگن مدرکشو از آمریکا گرفته! متخصص مغز و اعصاب و این چیزاس! جوونه ولی میگن تو کارش خوبه! یکی از بچه ها چنتا از پرونده هاشو فرستاد ولی نمیدونم اوکیه یا نه! خودت ی نگاه بنداز اگ بگی بگم اونو بیارن اگ نه تا فردا یکی دیگ جور کنم!
سری تکون دادم و گوشیشو ازش گرفتم تا پرونده هارو ببینم!
به نظر پزشک با تجربه ای به نظر میرسید!
من: بیاد اینجا ، مجبوره برگرده، بنظرت شخص مورد اعتمادی هست؟
کارن: خب پول خوبی بهش میدیدم، چشمش رو هم میترسونیم!
من: یکمم تحقیقش کنید، اوکی بود فردا عصر بیارینش!
کارن: اوکیه!
دستمو رو شونش گذاشتم و آروم فشار دادم به نشونه تشکر!
لبخندی زد و گفت : خبرشو بهت میدم!.
سرمو تکون دادم و برگشتم داخل!
"افسون" :
داشتم دیوونه میشدم! من هی داشتم لفتش میدادم ولی خبری از اون کثافتا نبود! تا الان باید میفهمیدن که به چوخ رفتم!
شاهان زندم نمیزاشت مطمئن بودم!
پنجره اتاقمو از پشت میله کرده بودن و در اتاق هم همیشه قفل بود! چون سرویس بهداشتی و حموم داخل اتاق داشتم هیچ بهونه ای واسه بیرون رفتن نداشتم!
غذامو یه بادیگارد سه متری میآورد میداد که فرار کردن از دستش تقریبا غیر ممکن بود!
چن بار خودمو زدم بی هوشی ولی تاثیری نداشت! قصد نداشتن منو از اتاق بیرون ببرن!
داروهامو سروقت میخوردم که سرم خوب شه و بتونم خودم خودمو نجات بدم چون انگار ن داداش گرامیم نه آقا بزرگ و نه اون یکیا قصد نداشتن کمکم کنن!
روزی که فرار کنم اونا رو به چوخ میدم که اینجوری بیخیال من شدن!
از رو تخت بلند شدم و نگاهی به اطراف انداختم! باید یه راهی میبود!
وارد حموم شدم و یهو نگاهم رو تیغ قفل شد!..
تو آینه یه نگاه به خودم انداختم و دوباره یه نگاه به تیغ!
همینه!