دخترک عصبانی شد و دستش را از بین کوچه بیرون آورد. اما تنها توانست چنگی بیاندازد و کاغذ نقاشی را پس بگیرد.
_ صبر کن ببینم! منظورت چیه تموم شد؟ قرار بود برادرمو پیدا کنیم!
_ عاعا! نه دیگه، قرار بود بهت کمک کنم! کمکمم همین بود! حداقل فهمیدی یا سرنخت اشتباست، یا برادرتو درست نشناختی!
_ من که رفیقتو آزاد نمیکنم!
_ زحمت نکش! خودم یه کارایی کردم!
گرم صحبتشان بودم، که دیدم پیرمرد پشت سرم تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد. خواست دوباره بلند شود که بی هوا از هوش رفت. با تعجب برگشتم و نگاهش کردم. و بعد نگاهی به آن دو. اینبار دخترک حرص میخورد و ویلیام خونسرد بود.
_ نگرانش نباش! وقتی باهاش گَل آویز شدم رگ خوابشو از پشت کتفش گرفتم! شنیده بودم زمان تاثیرش برای هرکس متفاوته، اما ردخور نداره!
بعد به طرفم حرکت کرد. باضویم را گرفت و به سمت مسیر آمدنمان برگشت. از گوشه ی چشم دیدم که دخترک ترکیب عجیبی از حرص و نفرت و عجز در نگاهش بود. اما حرفی برای گفتن نداشت. میدانستم که نمی شود از ویلیام کمک اجباری گرفت. اگر لج کند اوضاع را برایت پیچیده تر میکند. و اینبار دخترک همان نیمه مدرکی را هم که تمام امیدش بود، از دست داد. بعد از آن ویلیام صورتش را برگرداند و با تکان دادن دست آزادش برای دخترک فریاد زد:
_ دفعه ی بعد هم که کمک خواستی به سر و وضعت برس و بیا جلوی دفترم! بابت کلاه هم ممنون!
#صیرتا
#مرگبار_ترین_بازی_شهر8