عزیزِ دردناک من، سلام!
در این لحظه از زندگی پر از خاطرات شمارهگذاری شدهام؛
اپیزود یک "ببخشید سن بالا یعنی چند سال؟!"
اپیزود دو "من آدم تاچیی نیستم"...آغوش، امان از بوسه و نگاه. امروز صدایت زدم و صدایم در میان راه بر روی قایقی کاغذی سقوط کرد، قایق دَمی و کودک بازدَمی؛ میانِ سکوت افراد لوکسِ ماشین نشین فکر کردم "رقصِ ماهیِ کوچکِ تنهایی در میان توهمِ وفاداری ماه ی".
جملات کتاب شیرینیِ عاشقانه داشت و من برای خاطراتِ شمارگذاری شده ی چکه کننده از چشم هایم چتری از جنس خاک گرفتم.
"میدانستم باران ببارد میروی."