#قسمت۶۱
#حالم_عوض_میشه
فریان: ببخشیدا دلپذیر جــان..فرنوش اینقدر رک صحبت کرد..خوب واسه ما که اون ور زندگی کردیم حرف از طلاق خیلی راحت تر از این وره..البته مسئله به این بزرگی نیستش که..دوتا امضاس و حل میشه...اون وقت هر دوتا تون به کسی که میخواین برسین..
حرصم گرفته بود..عادت نداشتـم جواب ندم..پس گفتـم:فریان جـان! ببخشیدا منم رک میگـم شایدسر زدن به مسائل خصوصی دیگران ام یکی از عادت هایی که اون ور به شمـا داده..اگه قرار بر طلاق باشه یا نباشه یا هرچیز دیگه ای من اجـازه نمی دم توی زندگیم کسی دخالت کنـه..الان ام به احترام زن عمو بیشتر از این بهتون نمی گـم!!!
رادمهر شدید اخمـاش تو هم بود..نمیدونـم چرا چیزی نگفت..شایدام من انتظارام زیاد بود..نمیدونم.تا وقت
ناهار هممون ساکت بودیم..رادمهر که اینقدر اخم داشت آدم جرات نمی کرد باهاش حرفی .بزنه..نمیدونم
اخماش به خاطر حرفای من بود یا فریان!!!
دوسه باری از توی آینه فرنوش و فریان و دیدم..فریان که هی پشت چشم نازک می کرد..و با چشماش خط ونشون میکشید..
رادمهر ماشین و پارک کرد..جای قشنگی بود..بدون اینکه نگاهی به رادمهر بندازم از ماشین پیاده شدم..فریان و فرنوش ام پشت سر من..
رفتم یه آبی به دست و صورتم زدم..خوره به جونــم افتاده بود..نمیدونم این چه حسی بود ولی از رفتار
فریان اصلا" خوشــم نمی اومد..دوست نداشتـم این جوری حرف بزنه..البته میشد فهمید که به رادمهر حس داره..وقتی اینقدر با ذوق و شوق و علاقه حرف میزد..و به رادمهر خیره میشد..میدونستـم که میدونه که رادمهر قراره با من ازدواج کنـه..ولی اینقدر مطمئن بود از طلاق مـا که خودم
اطمینان نداشتـم..شایدم یا رادمهر قرار دارند..بعد از جدایی مون با هم ازدواج کنن..از حرفایی هم که شنیدم فریان چهار پنج سالی هست که انگلستانه و مطمئنا" از رادمهر بی خبر نبوده..!!!
فریان: بهــش حسی داری؟!
برگشتم عقب ..فریان پشت سرم بود..قدش از من بلند تر بود..شاید چهار پنج سانت..چهره ی جذابی داشت..با اینکه آرایش داشت ولی بازم مشخص بود که بدون آرایش ام خوشگله..حسی شبیه حسادت بهش پیدا کردم..دلیلش و خودمم نمی دونستم..امــا منم چیزی از اون کم نداشتم..خوشگل بودم..ولی اون حس بهم میگفت فریان از تو سر تره!!!خوب باشـه ..اصلا به من چه..مبارک رادمهر ..والا!
من: هر حسی ام داشتـه باشـم دلیلی نمیبینم که راجع بهش با هر کسی حرف بزنـم.
فریان زل زد تو چشمام..جایی بودیم که به جایی دید نداشت..رادمهر و فرنوش ام روی یکی از تختایی که بیرون گذاشته بودن نشسته بودن..
فریان با قاطعیت گفت: مــن هر کسی نیستـم..من و رادمهر بیشتراز پنج ساله که با همیم..رفت و آمــد داریم..بیرون میریم..مشکالتمون و حل می کنیم..و رادمهر به من اعتماد داره و من هم به اون..البته اگه بخوای حسی ام داشته باشی بهت حق می دم..رادمهر مرد جذابیه..تمام پوئن های مثبتی رو که یه دختر توی رویا هاش داره در رادمهر هست و بالاتر از اونــه..جذبــه ی چشمــاش نفس گیره..
پنج سال؟! یعنی چی که با همن؟دوستن؟! برام مهم نیست،به هیچ وجه..به من چه رادمهر کسی رو دوست
داره یا نه..من که ازش متنفر بودم..دقیقا اخلاق رادمهر و فریان شبیه به همه..مغرور ..خودخواه..مطمئن از حرفی که میزنن..تو این چند ساعت فریان و شناخته بودم..به لطف خود شرینی هایی
که میکرد..ولی اینو خوب مطمئن بودم..من به رادمهر جز تنفر هیچ حسی نداشتم..هیچ حسی!
با اعتماد به نفس تو چشمای فریان نگاه کردم.و گفتم: خوش به حالت که رادمهر بهت اعتماد داره.خوش به حالت که با هم رفت و آمــد دارین..بی پرده میگـم من به رادمهر هیچ علاقه ای ندارم..تو ام دلت خواست می تونی منتظر بشی تا ما از هم جداشیم..ولی میدونی چیه..من به تو هیچ اجازه ای رو نمی دم راجع به من اظهار نظر کنی و توی تصمیم های من دخالت کنی..هرکی میخوای باشی..باش..دختر دایی رادمهر..دوست دخترش..عشقش..یاهر چیز دیگه ای..برای من مهم نیست..هیچ ربطی بهم نداره..رادمهر ام دو دستی پیشکش خودت..ولی حد خودتو بدون توی ارتباط با من..البته اگه ارتباطی باشــه..اوکی ملکه ی انگلستان؟!
خشم چشمای فریان لحظه به لحظه بیشتر میشد..عصبانی شده بود و حرصی..میدونستم حرفام براش گرون
تموم شده..اونم برای یه آدم لوس و افاده ای ..انتظار نداشت من باهاش اینجوری حرف بزنم..شایدم فکر کرده زبونشو ندارم ..
بازو مو گرفت و فشار داد..با عصبانیت وحشتناکی گفت: تو فکر کردی کی هستی که با من اینجوری حرف میزنی ؟! چیه ؟!هوا برت داشته اسم رادمهر تو شناسنامته؟! پشتت گرمه دیگه..چی بهتر ازین عمو و زن عموتم که هواتو دارن..توخیلی گستاخی و بیشعور..حیف رادمهر..حیف اونه که حتی با وجود
صوری بودن ازدواجتون بخواد لحظه ای تو رو تحمل کنـه..تو یه دختر بچه ی لوسی..
،................،