Notcoin Community
Notcoin Community
Proxy MTProto | پروکسی
Proxy MTProto | پروکسی
Proxy MTProto | پروکسی
Proxy MTProto | پروکسی
iRo Proxy | پروکسی
iRo Proxy | پروکسی
هیچ / جعفر بخشی بی نیاز avatar
هیچ / جعفر بخشی بی نیاز
هیچ / جعفر بخشی بی نیاز avatar
هیچ / جعفر بخشی بی نیاز
Период
Количество просмотров

Цитирования

Посты
Скрыть репосты
15.02.202510:25
🌏 شهر ناامن !

🌑 جعفر بخشی بی نیاز
نویسنده و روزنامه نگار

🌐 نه خیلی دور که همین حوالی داروغه ها و گزمه ها شب ها در بوق و شیپور می دمیدند تا اهالی شهر را بگویند که حتما آسوده بخوابند چرا که شهر در امن و امان است. حالا اما نه آن شهر ؛ شهر سابق است و نه آن داروغه ها و گزمه ها. که آدمها هم همه تغییر کرده اند و امنیت از شهر کوچ کرده و ناامنی تمام فضای شهر را پر کرده است. دیگر کسی امنیت را به رسمیت نمی شناسد‌. نه می توان به سهولت در کوچه و خیابان رفت و آمد کرد و نه به تاریکی آن دل بست که از میان آن سلامتی گرفت. گویی تمام شهر در انتظار فاجعه اند. هر لحظه و هر کجا حادثه ای در کمین است تا جانی را یا زخم بزند و یا بگیرد. رخدادهایی تلخ که زمان و مکان نمی شناسد و در عین بی خبری یقه ات را می گیرد و زندگی ات را ساقط می کند. گره ها آن قدر محکم و سفت بر اوضاعِ این مردم بسته شده که این یک در میانه ی تمام آنها مفقود است و به چشم نمی آید. روز و روزگار چنان چنگ در گلوی امنیت و آسایش مردم انداخته که حتی اتاق های خواب را هم با تابوت های مرگ هم ردیف کرده تا هر کس که می خواهد شب سر بر بالشتِ خواب بگذارد دشنه ای ؛ یا قمه ای ؛ یا آلتی با خود در رختخواب داشته باشد تا آن شب به صبح برسد و در میانه ی شب تمام نشود.

🌐 بخش مهمی از فجایعِ تلخ در پایتخت و کلان شهرهای ایران در خفت گیری و یا زورگیری روی میز مامورین پلیس قرار می گیرد. آنهایی که در کوچه ها یا خیابان های خلوت در رویایِ آرامش و امنیت سنگفرش های خیابان را یک به یک رد می کنند و در هوایی شاعرانه و لطیف زیر باران تهران غرقِ روزهای دور می شوند و در هوایی دیگر سیر می کنند. اما به یک باره دشنه ی تیز هموطنی را می بینند که از گرسنگی و فقر تیغ بر گلوی خودی کشیده تا دار و ندارش را به تاراج ببرد. اگر داد که می رود و اگر همچون دانشجوی ۱۹ ساله در دانشگاه تهران مقاومت کرد و تنها دارایی اش همان لب تابی که هنوز قسطش را تمام نکرده به زورگیر نداد ؛ آن وقت تیزی چاقو قلبش را نشانه می رود و در همان کوچه و خیابان با این زندگی نکبتی و تلخ وداع می کند. این داستان غم انگیز نه تنها یک بار که دارد هر روز در تهرانِ بزرگ و شهرهای دیگر اتفاق می افتد تا شروران جامعه راست راست در خیابان بگردند و آزادانه به مال و نوامیس مردم تجاوز کنند. در شهری که مردم اش باید خودشان پلیس شوند و به هر ترفندی که هست مال شان را سفت و قرص نگهدارند.

🌐 معیشت و اقتصاد وقتی بار معنایی خود را در جامعه از دست می دهد و ارزش ها و مفاهیم انسانی به شدت رنگ می بازد و نان حرف اول و آخر زبان های مردم می شود ؛ امنیت آن گاه فقط یک شعار است که داده می شود اما هرگز به عمل نمی رسد. امیر محمد خالقی و بسیار مثل امیر محمد ها در وضعیتِ معیشتیِ معمولی به سر می برند و دشواریِ روزگار را در تحصیل آن هم در یک شهر دیگر با درد و زجر فراوان تحمل می کنند. گوشی موبایل و یا لب تاب و هر وسیله ی دیگری که در کوله پشتی شان دارند ؛ حاصل پول های باد آورده ی پدرهایشان نیست‌. دسترنج تلاش و زحمتی ست که به رنج حاصل شده تا به نامردی و ناجوانمردی از دست برود. اگر مقاومت از ترس بشکند و وادار شوند تا دارایی شان را به اوباش و اراذل بدهند ؛ بی گمان جبران آن دیگر بار سخت و مشکل است. گویی آنان از ذات پلشتِ برخی از هموطنان شان مطلع نیستند که وقتی چاقو به دست می گیرند و در خیابان ها جولان ها می دهند ؛ یعنی به گرفتن جان آمده اند نه نوازش آن. در چنین وانفسای مه آلود که جای دوست و دشمن تغییر کرده و معیشت انسانیت را به سلاخ خانه برده ؛ لطفا شبها بیدار بخوابید. چرا که شهر مطلقا در امن و امان نیست.

https://t.me/hichjbb
13.02.202512:54
🌏 خودکشی به وقت ناامیدی !

🌑 جعفر بخشی بی نیاز
نویسنده و روزنامه نگار

🌐 می خواهم زنده بمانم ؛ حالا در یک تراژدی غم انگیز و تاسف بار به نمی خواهم زنده بمانم مبدل شده تا شانه های جوانانِ مایوس و دل شکسته و حتی به آخر خط رسیده ؛ زیر بار فشارهای سنگین اقتصادی بشکند و آرزوها و آمال سر باغچه ی امید به تیغ مرگ سپرده شود. وقتی از همه جا رانده ای و از همه کس مانده و هیچ دری برایت باز نیست ؛ و آینده در میانه های غبار و مه مدفون شده ؛ زنده ماندن به چه دردی می خورد. زنده بمانیم که چه شود. این جا سقف ها همه نابرابر است و بی عدالتی همه جا قابل رویت است. زمختی و زشتیِ معیشت همه را می آزارد تا توازن جامعه را به هم بریزد و شومی شکاف طبقاتی را به شکلی فجیع به نمایش بگذارد. مشکل این است که معاش هر کس به میزان تلاشش نیست. فاصله‌ها این جا خیلی دردناک است. اینجا هر کس به اندازه رنجی که می‌ برد مزد نمی گیرد. شکاف‌ های شکننده نه از تضاد تلاش و تنبلی که بر ساخته ی شرافت و شیادی ست. این جا پلیدی بیشتر از انسانیت بازار دارد و زحمت و تلاش نان چندانی میان سفره نمی آورد. این جا بی عدالتی و فقر از در و دیوار می بارد. اینجا خوشبختی سر کوچه ها به درخت ها طناب انداخته تا همه را یک جا به دار بکشد‌. اینجا انگار همه از زندگی سیرند.

🌐 از مرگ نوشتن همیشه برایم سخت بوده. خاصه مرگی که خودکشی باشد. آن هم کسانی که هنوز لذت های دنیا را مزه مزه نکرده اند و آنهایی که عیش ها و نوش هایشان به حسرت های بزرگ مبدل شده. آنهایی که در حسرت یک زنده گی معمولی ؛ جوانی و عمرشان را سوزاندند و داشته هایشان را بر باد دادند. کسانی که در کشور خود غریب بودند و هیچ چشمی جوانی ؛ شور و اشتیاق شان را ندید. خودکشی هماره شوک مضاعفی ست تا آدمی را زیر بار رنج هستی خُرد کند‌ و بین او و زندگی فاصله ای طولانی بیندازد‌‌. جایی که نمی شود از لبخند ؛ امید ساخت و ترس و تردیدها را کنار گذاشت و التهاب زخم‌ ها را التیام داد ؛ راه برای زندگی بسته می شود تا مرگ خودش در بزند و بی تعارف وارد شود‌‌. فقر و فشار اقتصادی همچون خنجری در جان و تن ؛ آدمی را از پا در می‌آورد تا آن‌ که در غمش مستهلک می شود ؛ کلک خودش را خودش بِکَنَد. درست شبیه همان جوان ۲۰ و چند ساله ی ایرانی که روبروی قطار توی متروی هفت تیر ایستاد. زانو زد. سرش را پایین انداخت تا این غول بیرحم تکه های باقی مانده ی جانش را له کند و دفتر زندگی اش را ببندد‌. جوانی که بعد از نجات فریاد می زد : دیگر چیزی ندارم از دست بدهم. نمی خواهم زنده باشم. می خواهم بمیرم.

🌐 در شرائطی که تمامی ساختار در این کشور لنگ می زند و سیستم به یک خواب طولانی رفته و دولت مردان را درگیر حواشی های روزمره همچون قیمت سیب زمینی کرده ؛ آمارها حکایت از افزایش ۵۱ درصدی آمار خودکشی در ایران در طی ۷ سال گذشته داده تا بخش مهمی از لیست فوت شده های گورستان را افرادی تشکیل دهند که عطای این زندگی کُوفتی را به لقای آن بخشیدند و به عناوین مختلف زندگی را بوسیدند و از خیر آن گذشتند‌. نایب‌ رئیس جمعیت علمی پیشگیری از خودکشی در ایران در همایش روز جهانی پیشگیری از خودکشی اعلام کرده که سال ۱۳۹۵ در ایران ۷۹ هزار و ۱۰۲ نفر اقدام به خودکشی کرده اند. حالا اما ۸ سال از حرف او گذشته. آمارهایی که امروز منتشر می شود به مراتب دردناک تر است‌ و خبر از فوت شده های بیشتری می دهد. تنها در سال ۱۴۰۲ در ایران ؛ حدود هفت هزار نفر خودکشی کرده‌اند و این یعنی در این چند سال به‌ ازای هر ۱۰۰ هزار نفر یک نفر خودکشی کرده است. در باره تعداد خودکشی کودکان و دانش‌ آموزان در ایران آقایان آمار رسمی منتشر نمی کنند اما در سال ۱۳۹۹ انجمن دفاع از حقوق کودک نتایج پژوهشی را منتشر کرد که بر اساس بررسی‌ های این ‌انجمن ؛ بیش از ۲۵۰ کودک طی سال‌ های ۹۰ تا ۹۹ خودکشی کرده بودند. این انجمن آن زمان اعلام کرد که این در حالی ست که این آمار تنها تعداد خودکشی‌ هایی است که رسانه‌ای شده و عدد واقعی بسیار بیشتر از اینهاست.

🌐 بر اساس جزئیات این پژوهش ۴۸ درصد از خودکشی‌ های رسانه‌ای‌ شده طی این ۱۰ سال مربوط به پسران و ۵۲ درصد هم مربوط به دختران بوده. حلق‌ آویز شدن ۴۰ درصد ؛ پریدن از ارتفاع ۳۸ درصد ؛ مصرف قرص ۱۲ درصد و ۱۰ درصد دیگر هم روش‌های نامشخص خودکشی در این ۱۰ سال را نشان می‌دهد. ۴۵ درصد از خودکشی‌ها مربوط به بازه سنی ۹ تا ۱۴ سال و ۵۵ درصد دیگر مربوط به بازه سنی ۱۵ تا ۱۸ سال بوده است. علل این خودکشی‌ها هم به نوبه خود قابل توجه است. فقر هشت درصد ؛ مشکلات آموزشی ۲۶ درصد ؛ درگیری با خانواده ۲۸ درصد ؛ روابط عاطفی پنج درصد ؛ تجاوز هشت درصد ؛ تحت‌ تاثیر فیلم های ماهواره ای پنج درصد ؛ همچنین ۲۰ درصد از خودکشی‌ها هم به خاطر ازدواج اجباری بوده است.
13.02.202512:54
همچنین شهرهای تهران، اصفهان و همدان و در کنار آن کرج و قزوین هم بیشترین آمار خودکشی را در ایران داشته‌اند. از سوی دیگر انتشار خبرهای پی در پی در باره خودکشی‌ ها همواره با اختلافاتی بین کارشناسان رسانه‌ای و سلامت روان همراه بوده. در چند روز گذشته هم این اختلافات گاهی مکتوب شده یا در شبکه‌ های اجتماعی منتشر شده است. چه آمارها منتشر شود و چه پنهان بماند زیر پوست شهر همه ی حقاق آشکار است و نیاز به پرده پوشی ندارد. اینجا همه می میرند‌. فقط دیر و زود دارد.

https://t.me/hichjbb
15.02.202522:26
🌏 حصرِ حرص آور !

🌑 جعفر بخشی بی نیاز
نویسنده و روزنامه نگار

🌐 به گمان خیلی ها و آنهایی که در ۲۵ بهمن در تهران بست نشستند تا به حصری چهارده ساله پایان بخشیده و اسیران حصر را آزاد ببینند ؛ این همدلی و هم گرایی نه شکست خورد و نه تسلیم شد. طولانی ترین حصر تاریخ معاصر ایران حتی با دستگیری شاخص های سیاسی هم رنگ نباخت که رنگ گرفت تا مقاومتی تحسین برانگیز را به نمایش بگذارد. نمایشی با شکوه که در برابر فرصت طلبی دشمن سد بزرگی ساخت تا این تجمعِ شکیل و قانونی تعبیر وارونه ای نداشته باشد و حرکتی دشمن شاد را در نتیجه ی آن تعبیه نکند‌‌. حالا نگاه ها به خروجی روز پنج شنبه است. اتاق های فکر که تصمیم ها را مشروع یا نامشروع می کند باید برای رفع حصر نسخه ای قانع کننده بپیچد و فرمان درستی صادر کند. می شود به حصر گره زد و کلید قفلِ خانه ی راهبران سیاسی و اسرایِ دربند در خانه را دور انداخت و این خانه ی امید را برای همیشه بست. که صد البته در این هوای آلوده ی تعطیل ؛ قفل بر خانه زدن انکارِ حقیقت است. خانه را که ببندیم و در را که قفل کنیم و پنجره ها را حتی اگر گِل بگیریم ؛ باز هم روزنه ای و درزی و شکافی باز می ماند تا آن چه در خانه به خبر و رخداد و دانایی و حقیقت وصل شده به بیرون برسد. حصر جسم را از پا می اندازد اما اندیشه را که تسلیم نمی کند.

🌐 چهارده سال گذشت تا اسیرانِ خانه مو سفید کنند و بر چراییِ این فرمانِ عجیب متاسف شوند. فرمانی که یک شبه آنان را نکشت. شب به شب و روز به روز مرگ شان را به تماشا نشست. جرم اسیرانی که اسرار هویدا کردند و از حقیقت پرده برداشتند. بسیار کسانِ آشنا و دلسوز نامه نوشتند و خواستند و به التماس حتی تقاضا کردند تا حصر بشکند و امیدی تازه دمیده شود تا وفاقی که در دولت پزشکیان لغلغه ی زبانِ خیلی ها شده جان بگیرد و یک اتحاد ملی و عمومی در موطنِ خسته ی دل شکسته اتفاق بیفتد. وقتی آن سو دشمن قداره برداشته که اگر آن چه گفتم نشنوی و نکنی تیغ بر گلویت می کشم ؛ دست بستنِ خودی ها چراغ سبز به دشمن است. چهارده سال تاوان کمی برای یک رفتار سیاسیِ معقول نیست. چه بسیار بودند و هستند کسانی که خون در شیشه کردند و با جان و مال و ناموس این مردم به معامله نشستند اما همچنان در کوچه و خیابان ها آزادند تا عدالت را به تمسخر بگیرند و بر قانون بخندند. قیصر خان امین پور گفته بود : اگر داغ دل بود ؛ ما دیده ایم. و اگر خون دل بود ؛ ما خورده ایم. و به راستی در این چهارده سال هم داغ دیدیم هم داغ شدیم. یعنی دیگر بس نیست ؟

🌐 ما به مهر و رافت بزرگترها در اتاق فرمان همچنان دل بسته ایم و ناامید این آقایی و بزرگی نیستیم. گرچه دیر شد و دور اما اگر حصر بشکند ؛ دیوار سختِ لج بازی فرو خواهد ریخت و گردِ کینه ها و کدورت ها از ذهن و ضمیر بسیاری پاک خواهد شد. در همین پنجشنبه ی پر اتفاق به دستانِ کسانی دستبند خورد و به اسیری رفتند که همین دیروز از شرف و ناموس کشور در جنگ دفاع می کردند. دست دادند. پا دادند. هنوز تکه های ترکش در بدن دارند. هنوز زخمیِ زخم های کینه ی دشمن اند. یعنی هم از دشمن بخورند هم از خودی ؟ پس کو رسم جوانمردی ؟ کو شیوه ی عیاری ؟ کجاست معرفتِ انسانی ؟ گفت اگر نیکی کردی و نیکی دیدی اتفاق بزرگی نیفتاده. آن چه کرده ای ؛ همان را دیده ای. اما اگر بدی دیدی و پاسخش را به خوبی دادی مرد که نه شاه مردی. حصر بسیار طولانی و طاقت فرسا شده و هیاهویی به راه انداخته تا دشمن از آن کوه بسازد و بهانه زیاد کند. به گمانم بزرگانِ ما و تصمیم سازان کشور ؛ هنوز ما را ناامید نکرده اند. آنها می توانند این حصرِ حرص آور را با یک فرمانِ دلسوزانه ی پدرانه بشکنند و در اسفندی خاطره انگیز اسپندی دود کنند تا چشم همه ی بدخواهان نظام بترکد.
فقط کافی ست حصری پایان پذیرد و حضوری دوباره و امید بخش آغاز شود‌. همین ...

https://t.me/hichjbb
14.02.202522:12
🌏 برای آن دانشجوی ۱۹ ساله !

🌑 جعفر بخشی بی نیاز
نویسنده و روزنامه نگار

🌐 فردا پیکر کارد آجین اش را به خاک می سپارند. نه در تهران. در جایی دورتر. در خاک سپاری فانوسی روشن که در کابوسی شوم در شبانه ی تاریک پایتخت غریبانه خاموش شد. می گویند خاک مُرده سرد است. اما او که نَمرده که کشته شده و این داغ را هیچ خاکی سرد نمی کند. در کشتزار دقیقه ها مدام نام و یادش می روید و وجدان های بیدار را دق می دهد. که سوگی چنین سترگ و تلخ و گزنده ؛ آزمون تلخ زنده به گوری ست. چه بی تابانه باید تازیانه این تراژدی تلخ و پر از درد را بر جان خود تاب آورد و در بیقراری های خود آرام و قرار گرفت. آنچه بیش از هر چیز سوزِ این سوگِ دشوار را برایمان افزون می کند ؛ شیوه مرگ اوست. اینکه عده ای چرک اندیشِ پلشتِ بی ریشه ؛ دشنه بر تنی لطیف و نازک زدند که می خواست فقط کوله پشتی اش را نگهدارد و به اوباش ندهد‌. دشنه ای که بی گمان بر قلب او زخم نزد که بر جان ما فرو رفت. در این زمستانِ بی مهری چه مظلومانه به خاک باید سپرد پیکر پاره پاره ی امیر محمد را‌‌. این داغ را باید کجای دل حناق گرفته مان جا دهیم. اصلا چگونه در مرگ اش مرثیه بخوانیم که این غم بزرگ را تاب بیاوریم. کاش این سوگ را زبان سخن بود که این درد و این غم و این مرگ عجیب استخوان سوز است.

🌐 همین چند عدد شمع روشن اما نیمه سوخته ؛ چند تایی خرمای باقی مانده ؛ چند شاخه گل پژمرده ؛ قاب عکسی با روبان مشکی ؛ و هزار آه و خشم و خاطره ای تلخ و گزنده در حافظه ی خراشیده ی وجدان جمعی و چشمهایی که حالا به روی این جهانِ لعنتی بسته شده و دیگر هیچ. این پایان زندگی غم بارِ دانشجوی ۱۹ ساله ای بود که می خواست روزی آدم مهمی شود و روزگارِ خوشبختی اش را به چشم ببیند‌. آمده بود تهران تا برای رهایی از تنش ها و خلاصی از تشویش ها کاری کند.‌ آمده بود به درس خواندن. جوانی که تازه در آغاز راه بود و با مرگ بسیار و دور فاصله داشت. دانشجوی نخبه ی دانشگاه که طعمه ی طمعِ اوباشی لجن قرار گرفت که تاراجِ مال و جانِ دیگران کسب و کارشان است. فضایی که بر ساخته ی خشونت باشد هرگز به رستگاری نمی رسد. رخدادی که پیوست های معرفتی را به گسست های انسانی تتزل دهد دیگر نه با پند و اندرز و زندان که فقط با کابوس سرد خانه معنا می یابد. غلط یا درست این خانه ی بزرگ به محل نزاع بدل شده و امنیت در آن مخدوش و به هم ریخته است. فقر مناسبات ناکارآمد و فرساینده ای ساخته تا در جامعه خشونت بزاید. تیشه دست اوباش داده تا زندگی ها را ویران کند. این جامعه حال زاری دارد که بعید است به این زودی ها درمان شود.

🌐 تراژدی بدتر از این که در این مملکت همه چیز گران شده جز جان انسان. دانشجو بودن در شهری دیگر ؛ خودش به تنهایی غریبانه زیستن است. دور از مادر بودن ؛ جدا از پدر ماندن ؛ از خانه فاصله گرفتن ؛ تک و تنها و وای که حالا چنین غریبانه تر و تنهاتر و مظلوم تر به مُردن هم ختم شود‌. آن هم در تاریکی شب به کشته شدن با چاقو درست در وسط شهر ؛ توسط اراذل و شرورانی که انگار احساس امنیت آنان ؛ بیش از شهروندان عادی ست. گویی در این دیار حُزن انگیز و ماتم افزا ؛ شر عابری عادی در شهر است که صاف صاف راه می رود و نه دور از چشم مامورین که درست در مقابل نگاهِ مامورین راهزنی می کند. راهزنی می کند و آن گاه به راحتی هم آدم می کشد. شری که بر ساخته ی فقر باشد حتما که حاصل اش بی شرفی ست. حاصل اش قربانی شدن یک جوانِ شهرستانی به اسم امیر محمد خالقی ست. کُشته شدن یک دانشجوی ١٩ ساله به سبب خفت گیری در وسط پایتخت منطقا و اخلاقا و حتی قانونا باید عذر خواهی فرماندهان ارشد پلیس و وزیر کشور و استعفا یا عزل متخلفین را به دنبال داشته باشد و تدابیر خاصی هم اتخاذ شود تا احتمال تکرار چنین فاجعه ای به صفر برسد. گرچه تمام این اتفاقات هم رخ داد که نمی دهد ؛ جان آن جوان شهرستانیِ نخبه را هرگز بر نمی گرداند. وای که این قاب چقدر غم دارد. چقدر درد دارد. چقدر سوگ دارد.

https://t.me/hichjbb
Показано 1 - 11 из 11
Войдите, чтобы разблокировать больше функциональности.