#سفر_به_دیار_عشق
#قسمت273
اوهوم؛ ولي سوال اين جاست چرا هيچ خبري ازشون نيست؟!
ـ شايد دليلش منصوره! ممكنه منصور هم دنبال اونا باشه و اونا نتونند خبر زنده بودنشون رو بدن.
اشكان:
ـ سرگرد هم همينو مي گفت. اون جور كه من شنيدم اگه زنده باشن و فرار كرده باشن صد در صد منصور دنبالشون مي كنه. يا به طور مستقيم يا
غير مستقيم .سرگرد بهم گفت منصور يه آدم خشن و در عين حال كينه اي هست كه هيچ وقت خيانت رو نمي بخشه!
ـ در كينه اي بودنش كه شكي نيست. با بلاهايي كه سر ما آورد دقيقا مي شه به اين صفتش پي برد. پس هنوز اميدي هست؟
اشكان:
ـ آره. ممكنه زنده باشن؛ ولي جاشون امن نباشه. اين جور كه من فهميدم بعد از اين كه اون بلا رو سر تو و ترنم آوردن فرار رو بر قرار ترجيح
دادن.
ـ نكنه انتظار داشتي بمونند تا پليس ازشون پذيرايي ويژه اي به عمل بياره؟! مي دوني از چي در تعجبم؟
اشكان با تعجب سري تكون مي ده و مي گه:
ـ چي؟
ـ كه چطور من زنده موندم؟ چطور منصور كه اون قدر حرفه اي عمل مي كنه من رو زنده گذاشت؟!
اشكان:
ـ سرگرد حدس مي زنه كه كار نفوذي هاي خودشون باشه. اونا نمي تونستن اون جا ازتون حمايت كنند؛ اما فكر كنم تو رو جايي رها كردن كه
امكان رد شدن ماشيني از اون جا باشه.
ـ يعني زنده بودن من شانسي نبود؟!
اشكان:
ـ بعيد مي دونم. از آدمي مثل منصور بعيده!
ـ سرگرد چيزي در مورد چگونگي مرگ ترنم نگفت؟
اشكان:
ـ نفوذي ها فقط اطلاعات و مدارك رو يه جور به دست پليس مي رسوندن. حتي در مورد شرايط خودشون هم سرگرد چيزي نمي دونه.
ـ اصلا باورم نمي شه كه مسعود توي چنين خونواده اي بزرگ شده باشه! وقتي ترنم نامه ي مسعود رو بهم داد و اون رو خوندم دلم براش سوخت.
من نمي گم مسعود آدم خوبي بود؛ ولي در مورد بد بودنش هم قضاوت نمي كنم. وقتي نوشته هاي توي نامه اش رو خوندم ته دلم يه جوري شد.
ياد اون نوشته ها ميفتم.
»از اول هم به عاشق شدنت اميدي نداشتم؛ ولي فكر مي كردم عاشق بودنم كافيه !ولي حالا مي فهمم عاشق بودنم در عين عاشق نبودنت خود
خواهيه. آره خود خواهيه، خود خواهيه محض«!دلم عجيب مي گيره. اشكان:
ـ مگه چي نوشته بود؟
ـ بي خيال. فراموشش كن. حتي فكر كردن به اون نامه هم عذابم مي ده.
اشكان:
ـ مسعود هم يه قرباني بود.
ـ اون هم مثل خونوادش بود؛ ولي به خاطر ترانه عوض شد.
اشكان:
ـ همين هم خونوادش رو عذاب مي داد.
نوشته هاي نامه رو جلوي چشمم مي بينم.
»من لايقت نيستم گلم. با اين همه عاشق بودن، با اين همه دوست داشتن، با اين همه از دور مراقب بودن، باز هم لايقت نيستم ترانه ي من.
ترانه ي زندگي من .اي كاش مي دونستي چقدر دوستت دارم؛ ولي از تمام اعترافام پشيمونم خانمي؛ چون من در دنيايي متولد شدم كه نبايد مي
شدم. دنياي من پر از سياهيه! حالا مي فهمم حق با ترنمه. من خيلي خود خواه بودم كه مي خواستم تو رو هم وارد اين سياهي ها بكنم«!
ـ خودش هم مي دونست كه خونواده ي خوبي نداره.
اشكان:
ـ بعد از دستگيري كم كمش حكم اعدام رو شاخشونه.
ـ اول بذار دستگيرشون كنند، بعد حرف از حكم بزن.
اشكان:
ـ لعنتيا خونوادگي خلافكار هستن.
ـ مي بيني اشكان؟ مي بيني چه جوري عشق يه نفر زندگي همگيمون رو به تباهي كشوند؟
اشكان:
ـ مسعود رو مي گي؟
سري به نشونه ي مثبت تكون مي دم.
ـ هم خودش رو به كشتن داد، هم ترانه رو!
با بغض ادامه مي دم:
ـ هم ترنم رو، هر چند مرگ ترنم من مثل چهار سال زندگي آخرش با عذاب همراه بود. حداقل ترانه و مسعود با عذاب نمردن، ولي عشق من چهار
سال زخم زبون شنيد. آخرش هم با درد و رنج مرد و من احمق حتي لحظه هاي آخر هم باورش نكردم.
اشكان
❣ادامه دارد...
░⃟⃟🌸@benamepedar_madar