
Інсайдер ЗСУ

Новини UA | Україна

Главное новостное. Одесса

Реальна Війна

NOTMEME Agent News

І.ШО? | Новини

Труха⚡️Жесть 18+

Адвокат Права

Україна | Новини

Інсайдер ЗСУ

Новини UA | Україна

Главное новостное. Одесса

Реальна Війна

NOTMEME Agent News

І.ШО? | Новини

Труха⚡️Жесть 18+

Адвокат Права

Україна | Новини

Інсайдер ЗСУ

Новини UA | Україна

Главное новостное. Одесса

ᅠᅠحࢪمانـ
TGlist rating
0
0
TypePublic
Verification
Not verifiedTrust
Not trustedLocation
LanguageOther
Channel creation dateMar 26, 2025
Added to TGlist
Mar 27, 2025Records
02.04.202523:59
169Subscribers26.03.202523:59
0Citation index26.03.202522:47
490Average views per post27.03.202523:59
177Average views per ad post31.03.202523:59
88.00%ER26.03.202522:47
418.80%ERRGrowth
Subscribers
Citation index
Avg views per post
Avg views per ad post
ER
ERR
30.03.202520:52
26.03.202522:10
در مراسم خاڪسپارے احساساتم بہ آنچہ ڪہ از تو مانده مےنگرم...
لبخندے بر لب هایم مےنگارم و براے چندمین بار تیغ نهفتہ در گلویم را بہ پایین مےفرستم.
براے آخرین بار شڪوفہ عشق را قبل مرگش نوازش مےڪنم، درون خیالاتم مےبوسم و زیباییش را تحسین مےڪنم.
ڪتاب شروع نشده اے را باز مےڪنم و رویاهایی ڪہ در آن ها مایے وجود داشت را به تصویر مےڪشم.
با حسرتے ڪہ بند بند وجودم را مےسوزاند ڪتاب نانوشتہ "ما" را مےبندم و همراه احساساتم به خاڪ مےسپارم.
زخم گلویم سر باز مےڪند و از چشمانم مےچڪد.
هنگامے ڪہ خیسے چشمانم بوسہ بر خاڪت مےزند...
لبخندے بر لب هایم مےنگارم و براے چندمین بار تیغ نهفتہ در گلویم را بہ پایین مےفرستم.
براے آخرین بار شڪوفہ عشق را قبل مرگش نوازش مےڪنم، درون خیالاتم مےبوسم و زیباییش را تحسین مےڪنم.
ڪتاب شروع نشده اے را باز مےڪنم و رویاهایی ڪہ در آن ها مایے وجود داشت را به تصویر مےڪشم.
با حسرتے ڪہ بند بند وجودم را مےسوزاند ڪتاب نانوشتہ "ما" را مےبندم و همراه احساساتم به خاڪ مےسپارم.
زخم گلویم سر باز مےڪند و از چشمانم مےچڪد.
هنگامے ڪہ خیسے چشمانم بوسہ بر خاڪت مےزند...
آیا ممکن است رزها شڪوفہ زنند؟
Reposted from:
لـندن، غریـبـہ گمشده

02.04.202510:21
با توجه به وضع نامناسب چنل، لطفا این پیام رو فور کنید ببینم چند نفر اینجارو چک میکنن.
- ⭐ پاکسازی در نظر بگیرید.
- ⭐ دوستان جدیدی که علاقه دارن من به جمعشون اضافه شم لطفا چنلتون محتوا داشته باشه و روح نباشید.
- 24 hours






+1
26.03.202522:10
26.03.202522:10
Reposted from:
𝘛𝘩𝘦 𝘞𝘰𝘭𝘧

01.04.202510:21
❗دیلیت اکانت کردم، بی زحمت این پیام رو فور کنید برگردم چنلاتون
لطفا چنل های فیوم فور کنید😭
Reposted from:
نیــلوفـر آبــے

29.03.202520:32
بیسـتُ نہـمین روز از مــاه مـاࢪچ
تعداد جلسات از دستشان در رفته بود. بار چندم بود که تراپیستش را ملاقات میکرد؟ نمیدانست.
روی صندلی رو به روی تراپیست عینکیش نشست و به تقویم روی میز خیره شد. سیو دومین روزی که پسرکش را ندیده.
باز هم مانند روزهای قبل، فقط به ساعت دیواری پشت سر تراپیستش زل زد و منتظر ماند تا وقتشان تمام شود. نمیخواست چیزی بگوید. اصلا چه باید میگفت؟
- آقای چوی، بهم گوش میدین؟ اگه با من درمیون نذارین که برای بومگیو چه اتفاقی افتاد به جرم آدمربایی میندازنتون زندان!
یونجون اخمی کرد و جواب تراپیست را داد. "من پسرمو ندزدیم!"
- میدونم که شما ندزدیدینش اما باید بهم بگین اون روز چه اتفاقی افتاد.
یونجون بازهم عصبی بود، او پسرکش را ندزدیده بود. چه کسی میتواند پسر خودش را بدزدد؟
"روز بارونی بود، بومگیو بستنی دوست داشت و از دکه کنار خونه بستنی خرید. اما من از اینکه اون بستنی فروش دستای بومگیو رو لمس کرد عصبی بودم. وقتی به خونه رسیدیم از بومگیو پرسیدم که چرا گذاشته اون بستنی فروش دستاشو لمس کنه، اما اون ازش طرفداری کرد."
- بعدش چی شد؟ بومگیو فرار کرد؟
"نه، اون تا ابد باید برای من بمونه. وقتی قلبش توی جعبهای زیر تختمه یعنی اون تا ابد برای منه.."
26.03.202522:08
ᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠ
01.04.202521:37
اینجارو ۱۷۰ میکنید؟
Reposted from:
ڪاۅیان غربِ پـاریس

29.03.202519:44
میدانستم ان فسون سرد برای این جسم به صبح نمیرسد. میدانستم جانِ صادق من با واپسين رمق هایش هم تا صبح ستاره دوام نمیاورد.
میدانستم اخرین نفس هایم، فرصت زمزمه غزل بعد را به من نمیدهد. میدانستم که دیدگان من، آن هنگام که اغوش به رسیدن پرندگان مهاجر گشوده بودم، زیر مرداب اشک هایش، تک تک پرندگان آزادی را زیر تیغ امواج خفت بار، دفن میکند و خود را به خون آزادیخواهانش آلوده میکند. میدانستم آخرین باریست که قلم مرا به تو، به تو که از نور برخاسته بودی و من در ستایش تاریکی از تو خدایی تیره خلق کرده بودم؛ وصل میکند. میدانستم وقتش است. میدانستم...
میدانستم وقت سرودن اخرین شعر است.
میدانستم در سرم، در این حجم غمناکِ پیوند خورده با اجبارِ قابل انطباق با منطق، این محدودهٔ واهی، این آورنده حزن برای جسم ناتوانم در ایستادن بر روی دو پایش مقابل اندوه، این ارمغان سپرده شده به این جسم از ابتدای پیدایش؛ روزی جان بیگناهم را خواهد گرفت.
حال به من بگویید، چگونه بر صحنه آن تئاتری بنگرم که تنها یک تماشاچی و یک هنرمند دارد. آنگاه که یگانه هنرمندش را جلوی دو چشمم از ایستادن محروم کردند، دو پایش را بریدند و با خونِ سرخش، دریایی ساختند تا بهر غرق نشدن، هنرمند کوچک من، پر پرواز گشاید و از ان مهلکه ای که ساخته بودند رخت خداحافظی بر تن کند. چگونه میتوانستم خود را در آن دریای سرخ رها سازم، هنگامه ای که میدانستم من، دیگر از مرگ به دست خودش دوری نمیکند. هنگامی که میدانستم تا اخرین نفس، خیره به من میماند و مطمئن میشود رسالتم را در تکهتکه کردن ایام برومندیمان در آن هنگام که یاد گرفته بود بایستد، خوب به فرجام رسانیدم.
همه چیز را رها کردم تا معبودم تو باشی، اما چرا حال تنها توصیفی از ابلیسِ زادهٔ تصوراتت، در صحفه آخر این کتابام؟
26.03.202522:12
خب سلام اینجا همون حرمانه که پرید متاسفانه
ممنون میشم کمکم کنید پیدا کنم اعضای سابق اینجارو
ممنون میشم کمکم کنید پیدا کنم اعضای سابق اینجارو
27.03.202516:24
@justmioka
27.03.202500:02
عزیزانم ری اکشن بدید
27.03.202516:24
Thank you ❤️
Log in to unlock more functionality.