Notcoin Community
Notcoin Community
Whale Chanel
Whale Chanel
Proxy MTProto | پروکسی
Proxy MTProto | پروکسی
Whale Chanel
Whale Chanel
Proxy MTProto | پروکسی
Proxy MTProto | پروکسی
iRo Proxy | پروکسی
iRo Proxy | پروکسی
کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او) avatar
کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او) avatar
کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
25.02.202514:43
📖 دفتر «در پیرامون شعر و صوفیگری»

🖌 احمد کسروی

🔸 در پیرامون شعر ـ نگارشهای دیگران (پنج از پنج)


شاید بگویید : حمدالله چون در زمان مغول می‌زیسته ناگزیر بوده که از چنگیز بد نگوید. می‌گویم : پس نیک چرا گفته؟!.. وانگاه چنانکه ما می‌دانیم او این شعرها را پس از مرگ ابوسعید آخرین پادشاه چنگیزی سروده و در آن زمان هرگز ترس برای او درمیان نبوده.

از همه‌ی اینها می‌گذریم : بشاعر زمان ما چه می‌گویید که درباره‌ی تیمور خونخوار می‌گوید :

رایت تیمور شه گورگان
چون بجهان شد علم داستان

حکمش از ایوانگه کیهان گذشت
معدلتش ز آدم و حیوان گذشت!

آن تیمور که ملیونها بیگناه را سر بریده «معدلتش» تا حدی بوده که باید پس از قرنها نیز ستوده شود!

آیا اینها زبان طبیعت است؟! آیا طبیعت خواستار اینست که مردم از هر که بیشتر ستم دیدند بیشتر زبان بستایش او باز کنند؟!

آقای روایی می‌نویسد : «گناه بگردن توده می‌باشد» ، آیا چنین سخنی دور از انصاف نیست؟! آیا این گناه توده است که امروز پس از قرنها که از زمان تیمور پلید می‌گذرد شاعری بیخردانه زبان بستایش «معدلت» آن دیو خونخوار می‌گشاید؟! چرا گناه بگردن خود شعرا نباشد که تو گویی کاری جز ستودن این و آن نمی‌شناسند یا تو گویی هر گونه پستی و فرومایگی را در چامه‌سرایی روا می‌شمارند؟!


🌸
24.02.202512:36
📖 کتاب «بخوانند و داوری کنند» (شیعیگری)

🖌 احمد کسروی

🔸گفتار سوم : زیانهایی که از این کیش برمی‌خیزد (11 از 21)


[دنباله‌ی زیانهای گریه و روضه‌خوانی]

4ـ این داستان گریه و زیارت با آن پاداشهایی که نوید داده شده زیان بسیار بزرگ دیگری را دربر می‌دارد ، و آن اینکه شیعیان ببدکاری گستاخ باشند.

باید دانست که مردم عامی درباره‌ی نیک و بد ، فهم و بینشی را که می‌بایست ندارند و یک چیز که بد است (مثلاً دزدی) آنان درباره‌اش تنها این را دانند که گناهست و مایه‌ی خشم خدا باشد و بدکاره (یا دزد) بدوزخ خواهد رفت ، و یگانه جلوگیرشان همان ترس دوزخ می‌باشد.

از اینکه بدیها زیان بزندگانی رساند و مایه‌ی نابسامانی آن گردد چیزیست باندیشه‌ی ایشان نرسیده. اینست چون می‌شنوند که کسی که گریه بحسین کرد و یا بزیارت بارگاه او رفت همه‌ی گناهانش آمرزیده گردد و بهشت باو بایا باشد ، از ترسی که می‌داشته‌اند ایمن شده به هر بدی پا می‌گزارند.

این چیزیست که از نخست آزموده بود و در این چند سال که بشُوَند جنگ در ایران خواروبار کم شد و نرخها بالا رفت آزمایش دیگری بدست آمد. زیرا دیده شد که کسانی که انبارداری کردند یا پیاپی به نرخها افزودند و هزارها خاندان را از پا انداختند ، بیشتر حاجیان «مقدس» و مشهدیان «لب‌جنبان» می‌بودند. نیز دیده شد که همان پولهایی را که از راه برانداختن خاندانها بدست آورده بودند برداشتند و با پیشانی باز روانه‌ی کربلا و نجف شدند که زیارت کنند و بملایان پولهایی دهند.

این نامردان که بهانه در دست می‌دارند و بکشور و توده پروایی نمی‌نمایند و بمیهن‌پرستی ریشخند می‌کنند ، بدینسان از بدکاری نیز نمی‌پرهیزند و در سایه‌ی کیش بیپایی که می‌دارند خود را به هر «دلخواهی» آزاد می‌شمارند.

شما اگر زمانی بتوده‌ی عا‌می پردازید و باورهای آنان را نیک سنجید ، خواهید دید در سایه‌ی سخنانی که همیشه از ملایان و روضه‌خوانان شنیده‌اند چنین می‌پندارند که آدمی در این جهان ناچار از گناهست و چاره‌ی کار همان گریستن بامام حسین و رفتن بزیارت او و دیگران می‌باشد. اینست خدا روز «اَلَست» با امام حسین آن پیمان را بسته است.

اگر شما با یک شیعی که بکربلا می‌رود بسخن پرداخته بپرسید : «چرا بکربلا می‌روید؟!.» پاسخ خواهد داد : «آقا ، ما گناهکاریم باید برویم و از گناهان پاک شویم». اگر بگویید : «بهتر است گناه نکنی تا نیازمند پاک شدن نباشی» با شگفتی پاسخ خواهد داد : «مگر آدم می‌تواند گناه نکند؟!..».

در تبریز سخنی هست و بارها از زبانهاشان شنیده‌ام. می‌گویند : «سگ که ناپاکست چون به نمکزار افتاد و نمک گردید پاک شود. ما گناهکاریم و ناپاکیم و خود را به نمکزار می‌اندازیم تا پاک شویم». اگر نیک اندیشید در این باره باورهای شیعیان بی‌مانندگی بباورهای مسیحیان (درباره‌ی گناه و کفاره) نمی‌باشد.

این نکته را می‌توان با زبان دیگری نیز بازنمود. چنانکه می‌دانیم آدمی دارای دو گوهر است : یکی گوهر جان که خواهای ⁽¹⁾ بدیهاست ، و دیگری گوهر روان که خواهای نیکیهاست. در بسیاری از مردم گوهر جان بسیار چیره باشد و اینست ایشان خودداری از بدیها نتوانند. لیکن در همان حال روانشان بیکار نمانده آنان را نکوهش کند و فَرجادشان ⁽²⁾ همیشه ناآسوده باشد. ⁽³⁾ چنین کسانی همانکه بشنوند اگر کسی بامام‌حسین گریست یا بزیارت رفت گناهانش آمرزیده شود ، همچون تشنه‌ای که بآب رسد با خشنودی و شادمانی پذیرند ، و این را یک پاسخی بنکوهشهای فرجاد گرفته خود را آسوده گردانند. بگفته‌ی عامیان : «کور از خدا چه خواهد؟! دو چشم!». یک آدمکش ، یک انباردار ، یک دزد ، یک زن بدکاره ، یک آخوند فریبکار ، به چه نیازمند است؟.. یک دستگاه آنچنانی که بی‌رنج و کوشش گناهان خود را بیامرزاند.

از همینجاست که شما می‌بینید تیمورلنگ با آن خونخواری و تیره‌دلی که در اسپهان در یک روز هفتادهزار آدم کشت و در بغداد از سرهای کشتگان مناره‌ها افراشت ، همیشه در جستجوی پیران صوفی می‌بوده و چون یکی را می‌یافته دست بدامنش می‌یازیده. می‌بینید صمدخان بآن پلیدیش که افزار سیاست نکولا ⁽⁴⁾ گردید و کسان بسیاری از آزادیخواهان غیرتمند را کشت ، روضه می‌خوانانیده و هر ساله چهارصد تومان پول شمع بکربلا می‌فرستاده. اینها رازش همانست که بازنمودیم.


🔹 پانوشتها (از ویراینده) :

1ـ خواها = همیشه خواهنده (اسم فاعل همیشگی از خواستن ، خواهیدن).

2ـ فرجاد = وجدان.

3ـ برای آگاهی کامل از داستان جان و روان کتاب «در پیرامون روان» دیده شود.

4ـ بازپسین امپراتور روس.


————————————

📣 (خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

@PakdiniHambastegibot

یک نظرپرسی هم در زیر آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید).


🌸
16.02.202512:36
📖 کتاب «بخوانند و داوری کنند» (شیعیگری)

🖌 احمد کسروی

🔸گفتار سوم : زیانهایی که از این کیش برمی‌خیزد (3 از 21)


دوم : یک گمراهی بزرگی در شیعیگری آنست که پنداشته‌اند خدا جهان را بپاس هستی «چهارده معصوم» آفریده. این خود گزافه‌ی بی‌پاییست. خدا جهان را بپاس هستی کسی نیافریده. خدا بالاتر از آنست که با آفریدگان خود مهر ورزد. بزرگتر از اینست که همچون پادشاهان هوسمند «گرامی داشتگانی» برگزیند. چنین گفته‌ای از هر کسی سر زده بیدین و دروغگو می‌بوده و نزد خدا روسیاه خواهد بود.

بنیادگزار اسلام یک تن همچون دیگران می‌بود. خدایش برگزید و براهنماییش برانگیخت. برتری‌ای‌ که پیدا کرد از این راه بود و برتری دیگری نمی‌داشت. این درباره‌ی آن پاکمرد است که برانگیخته‌ی خدا می‌بود ، چه رسد به نوادگانش که هیچ‌کاره می‌بودند.

به هر حال این باور با همه‌ی بیپاییش پایه‌ای در کیش شیعی بوده است و از آن ، دو زیان بسیار بزرگی برخاسته : یکی آنکه شیعیان «کسان‌پرست» بوده‌اند. دیگری اینکه جز بزمان امامانشان و بداستانهای ایشان ارج ننهاده بزمان خود بیگانه شده‌اند.

آنچه کسان‌پرستیست ، یک شیعی باید دلش پر از مهر امامان خود باشد و بهیچ چیزی ارج نگزارد. اگر شما نیک سنجید اینان به پیغمبر نیز آن ارج را نمی‌گزارند.

پیغمبر در چهل سالگی به پیغمبری رسیده آن هم بایستی پیاپی جبرائیل بیاید و برود و دستورها بیاورد. ولی امامان از کودکی امام می‌بوده‌اند و بی‌آنکه نیازمند جبرائیل باشند همه چیز را می‌دانسته‌اند. در یاوری بخدا و گردانیدن جهان نیز آن توانایی و کوشایی که از امامان و از «حضرت عباس» نمایانست از پیغمبر نمایان نمی‌باشد.

در اندیشه‌ی یک شیعی گلهای باغ آفرش دوازده امام بوده‌اند و دیگران در برابر آنان دارای ارجی یا ارزشی نمی‌باشند و نخواهند بود. یک کسی هرچند که نکوکار باشد و در راه خدا بکوششها پردازد و جانفشانیها کند بپایه‌ی امامان نتواند رسید در جای خود ، که بپایه‌ی سلمان و اباذر و مقداد نتواند رسید. نیکی را آنان دریافته‌اند و جایی برای دیگران بازنمانده.

نیکان در جای خود ، که بَدان نیز چنینند. یک شیعی ، ستمکاری جز یزید و ابن‌زیاد و شمر نشناسد. چنگیز که آنهمه خونها ریخته ، تیمور که آن کشتارها را کرده ، صمدخان ⁽¹⁾ که آن بدنهادیها را نموده ، هیچ یکی به پایگاه یزید یا شمر یا ابن‌زیاد نرسیده است و نتوانستی رسید. جایگاه ستمگری را یزید و ابن‌زیاد گرفته‌اند و جا برای دیگران باز نمانده است. پس از هزاروسیصد سال هنوز به یزید «لعن» می‌خوانند ، ولی چنگیز و تیمور که آنهمه خونها ریخته‌اند نامی از آنان درمیان نمی‌باشد.


🔹 پانوشت :

1ـ صمدخان و بدنهادیها و سیاهکاریهای او را از کتاب «تاریخ هجده ساله‌ی آذربایجان» می‌توان شناخت. ـ و


————————————

📣 (خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

@PakdiniHambastegibot

یک نظرپرسی هم در زیر آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید).


🌸
12.02.202514:45
📖 دفتر « در پیرامون شعر و صوفیگری »

🖌 احمد کسروی

🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 1 (یک از نه)


از مقاله‌ای که درباره‌ی‌ شعر در شماره‌ی هفدهم پیمان نوشتیم برخی دوستان گله نوشته‌اند. یکی از ایشان که از شعراست چنین می‌نویسد : «شایسته نبود که شما شعرا را برنجانید بخصوص که اول کار شماست و بمساعدت شعرا احتیاج دارید».

می‌گوییم : امروز هیچ کس باندازه‌ی ما بدوستی مردم نیازمند نیست و ما سخت پرهیز داریم که کسانی را رنجانیده با خود دشمن گردانیم. لیکن ما این هم نمی‌توانیم که از گفتن عیبها ـ عیبهایی که زیان آن بهمه‌ی توده می‌رسد ـ زبان بازداریم.

در زمینه‌ی شعر هم عیبهای گفتنی بسیار است. شعر در ایران در قرنهای زبونی ایرانیان پیدا شده و اینست که آلودگیهای بیشمار دارد که اگر امروز هم از آن آلودگیها پاک نشود بی‌پرده باید گفت که جز کندن ریشه‌ی هوش و دانش ایرانیان میوه‌ی دیگری نخواهد داد.

تنها «شعرا» نیست. هر گروهی تا نیک از بد جدا نسازند و همیشه به نیکی نکوشند جز راه تباهی نخواهند پیمود.

شعرا اگر می‌گویند هرچه شعر است نیک است و هر که شاعر است نیکوکار می‌باشد و هرگز نباید ایرادی بر آنان گرفت بی‌پرده باید گفت سخت بخطا می‌روند و این راه آنان جز بسوی تباهی نیست.

ما می‌بینیم که برخی شعرا که جز بیهوده‌گویی کاری نداشته بلکه زشتگوییهای بسیاری هم کرده‌اند چون کسی از جلو ایشان درنیامده و عیب ایشان بازننموده کم‌کم مغرور شده خودشان را در جهان دیگری دیده و بدعواهای بیجایی برخاسته‌اند. یکی از اینان انوری است که تنها هنری که داشته بهم بافتن معنیهای سرسام‌آمیز بوده و بس :

گر ثور چو عقرب نشدی ناقص و بی‌چشم
در قبضه‌ی شمشیر نشاندی دَبَران را /

از ناصیه‌ی کاهربا گرچه طبیعی است
سعی تو فروشوید رنگ یرقان را /

انصاف بده تا در انصاف تو باز است
غمخوارتر از گرگ شبان نیست غنم را /

هزار سال بقا باد شاه عالم را
که هست گردش گردون ملک را محور /

به تیغ کین تو آن را که کشته کرد اجل
خدای زنده نگرداندش بنفخه‌ی صور /
آب [و] آتش را اگر در مجلسش حاضر کنند
از میان هر دو بردارد شکوهش داوری /

شما اگر بشنوید که فلان تاریخنگار چینی در کتاب خود چنین نوشته که در زمان فلان پادشاه چین چندان ایمنی و آرامش در چین پدید آمد که گرگها دیگر آزار گوسفند نمی‌کردند و چه‌بسا که گرگ و میش باهم از یک چشمه آب می‌خوردند آیا درباره‌ی آن تاریخنگار چه عقیده پیدا می‌کنید؟ جز اینست که او را دیوانه‌ی نادان یا دروغگوی بی‌شرم می‌شمارید؟!

یا اگر در انجمنی نشسته باشید کسی چنین گفتگو آغاز کند که دیروز از بیابانی می‌گذشتم بره‌ای را دیدم از رمه دور افتاده و در بیابان سرگردان مانده در این میان ناگهان گرگی را دیدم که دوان دوان خود را بآن بره برسانید و آن را بدوش کشیده دوان دوان تا نزد رمه بردش و بدست شبان سپردش ، آیا چه پاسخی بآن کس می‌دهید؟.. جز اینکه او را دیوانه‌ی پریشان‌مغز می‌شمارید و بر حالش افسوس می‌خورید؟

پس چه خواهند گفت و چه خواهند اندیشید اگر چینیان یا مردمان دیگری این شعرهای شعرای ما را بشنوند و معنی آنها را بفهمند؟! آیا تنها گفتن اینکه اینها «مبالغه» است و حقیقت نیست چاره‌ی درد را خواهد کرد؟ آیا نخواهند پرسید که سود این مبالغه‌ها چه بوده؟! اگر چنین پرسشی کردند آیا چه پاسخی برای آن داریم؟!


🌸
11.02.202515:03
📖 دفتر «سخنرانی کسروی در انجمن ادبی»

📣 آنچه در زیر می‌آید پسگفتاریست که در چاپ سال 1343 آمده و چون ارجدار می‌باشد در اینجا با اندک‌کوتاهی می‌آوریم.

🔸 چند یادآوری


1ـ یکی از جلوگیرهای پیشرفت در کشور ما اندیشه‌های پراکنده‌ایست که از دیرباز رویهم انباشته شده و شوره‌زاری پدید آورده که چون کسی پای در آن نهد تا سر بمیان آن فرورود ، مغزش آشفته شود و زندگیش تباه گردد. این شوره‌زار غیرت بربادده را شاعران پدید آورده‌اند زیرا آنان همه‌ی بدآموزیها را لباس شعر پوشانده و در دیوانها انباشته وسیله بدست بدخواهان ایران داده‌اند تا با رواج آنها ، مردم را به سستی و بیحالی ، به ناامیدی و پراکندگی ، بکشاکش و آشفتگی وادارند. اگر بگوییم ادبیات در ایران از رویه‌ی [=صورت] خود بیرون رفته و جنبه‌ی سیاسی بخود گرفته ، دروغ نگفته‌ایم وگرنه چرا باید کسانی آنهمه پافشاری کنند تا بدآموزیهای شاعران از هَنایش[=تأثیر] نیفتد؟ چرا باید بافته‌ها و پرداخته‌های سعدی و حافظ و مولوی و خیام و دیگران را که جز سرسام و آشفته‌مغزی هوده‌ای[نتیجه] ندارد ، هر روز از رادیو بخورد مردم دهند؟ چرا باید در این زمان که مردمِ همه‌ی کشورها می‌کوشند تا سرزمین خود را هرچه آبادتر سازند و فرزندان را بنگهداری آن برانگیزند ، نغمه سر دهند که :

این وطن مصر و عراق و شام نیست
این وطن آنجاست کو را نام نیست

و صدها چراهای دیگر که بدخواهان نه می‌خواهند پاسخ دهند و نه توانند داد.

شادروان کسروی نمی‌توانست در برابر این گمراهیها خاموش باشد. او جز این سخنرانی هر زمان پایش می‌افتاد بگمراهی شاعران پرداخته از بدآموزیهای آنان سخن می‌راند و با روشن ساختن آمیغها[=حقایق] ریشه‌ی آنها را می‌کند. برای این خواست کتابهای «در پیرامون ادبیات» و «حافظ چه می‌گوید؟» و «دادگاه» را نوشت و در راه نبرد با بدآموزیهای سعدی و حافظ زیانها دید تا آنجا که از استادی دانشگاه که بحق برازنده‌ی او بود محروم گردید. لیکن هیچ کدام از آنها نتوانست وی را از پیروی آمیغها بازدارد. راهنما [کسروی] خواست خود را در کتاب «دادگاه» با اشاره بکمپانی خیانت ، چنین بازمی‌نماید :

«
... ما می‌خواهیم گمراهیها و بدآموزیهای زهرآلود را که از سعدی و حافظ و مولوی و دیگران بیادگار مانده و شماها (کمپانی خیانت) در راه افزودن رواج آنها صد پافشاری نشان داده‌اید از ریشه براندازیم و بجای آنها کتابهایی را که بجوانان درس غیرت و گردنفرازی و میهن‌پرستی دهد روان گردانیم.

ما می‌خواهیم نورسان را از این فرهنگ مغزفرسا که بدخواهان این کشور بنیاد گزارده‌اند از میان برداشته بجای آن فرهنگ را بمعنی راستش بنیاد گزاریم ...» («دادگاه» سات 30 چاپ یکم. برای دانستن معنی فرهنگ نیز کتاب «فرهنگ چیست؟» دیده شود.)


و همه‌ی کوششهای کسروی برای رسیدن باین خواستها بود و همان گونه که می‌دانید جان بر سر این خواست گزاشت.

2ـ دشمنان کسروی چنین پراکنده بودند که او با «نفس شعر» مخالف است. این سخن [ﻫﻤ]چون بسیاری از سخنان دیگرشان دروغ بود. راهنما در این باره می‌نویسد :

«... نخست می‌باید بگویم : ما را دشمن شعر شناسانیده‌اند ولی این دروغست. ما دشمن شعر نیستیم ما نمی‌گوییم شعر نباشد. چنین سخنی را در هیچ ‌جا نگفته‌ایم.. ما می‌گوییم : شعر سخنست ، سخن آراسته ، سخن باید از روی نیاز باشد ...» («در پیرامون ادبیات» سات 18 چاپ یکم.)


چنانکه می‌بینید او با «نفس شعر» مخالف نیست ، او با پراکنده‌گویی مخالف است و این هم بجاست. شاعران ایران چه در زمانهای گذشته و چه در زمانهای نزدیک دربند نیاز نبوده و تنها بقافیه‌پردازی بسنده کرده‌اند و مشتی سخنان پوچ را بهم آمیخته هوس خود را خاموش گردانیده‌اند اینست نمی‌توان دربند بودن آنها بود و باید همه را دور انداخت.

3ـ ... با افسوس باید گفت که آنان [زنان] نیز فریب نیرنگ بدخواهان را خورده باین دام فروافتاده‌اند. ... چند زن هوسباز همه‌ی آلودگیها و شرم‌باختگیهای خود را بشعر درآورده بدست دوشیزگان می‌دهند که آنان را نیز [ﻫﻤ]چون خود سرمایه‌باخته سازند و پرده‌ی شرمشان را بدرند. ...

4ـ برای نبرد با گمراهیها باید از راههای گوناگون پیش رفت. یکی از آن راهها نابود کردن کتابهاییست که انباشته از آن بدآموزیهاست. این بایای[وظیفه] همه‌ی غیرتمندان و نیکخواهانست که بنابودی آنها کوشند.

آزادگان هر سال در یکم دی‌ماه که روزبه[=عید] کتابسوزانست بنابودی کتابهای بدی که در خانه دارند می‌پردازند و از همه می‌خواهند که در این کار نیک با آنان همراهی نشان دهند. کتابهای شعر ، رُمان ، افسانه و کتابهای فال و جادو و دعا و مانندهای اینها را که سودی بزندگانی ندارد بخورد آتش دهند یا بآب اندازند و به همان گونه که خانه‌ی خود را پلشت‌روبی می‌کنند مغزهای خود را نیز از آلودگیها پاک سازند.

👇
10.02.202512:33
اینکه یاران پیغمبر نخست‌بار علی را بخلافت برنگزیده‌اند شُوَندش را در کتابها نوشته‌اند. علی در آن هنگام جوان می‌بود و با همه‌ی ستودگیهایی که می‌داشت ابوبکر بخلافت شاینده‌تر ازو می‌بود ، بویژه با خونهایی که علی در راه اسلام ریخته و دشمنی خود را در دلهای بسیاری جایگزین گردانیده بود. به هر حال برنگزیدن او از روی بدخواهی نبوده و کشاکشی در آن باره رخ نداده است.

داستان رفتن عمر بدرِ خانه‌ی علی و گزاردن او دختر پیغمبر را درمیان در و دیوار که با آن آب و تاب سروده می‌شود ، از ریشه دروغست. می‌گویند : دختر پیغمبر «محسن»نام بچه‌ای را «سِقط» کرد. یکی نمی‌پرسد : ای بیخردان بچه‌ی زاییده نشده به نام چه نیازی می‌داشت؟!.. که دانسته بود آن بچه پسر است تا نام «محسن» باو گزارد؟!..

کوتاه‌سخن : ابوبکر و عمر مردان ارجداری می‌بوده‌اند. ما چنانکه ستودگیهای علی را بدیده گرفته پاسش می‌داریم و بزرگش می‌شماریم ، همچنان باید ستودگیهای این دو تن و دیگران را نیز بدیده گیریم و پاسشان داریم. این شیوه‌ی شیعیگری بهترین نمونه از آلودگی آن می‌باشد. [4]


🔹 پانوشتها :

1ـ صدیق و فاروق پاینامهای (لقب) ابوبکر و عمر می‌باشد.

2ـ خواست از شیخین ، ابوبکر و عمر است.

3ـ باآنکه مشروطه اینگونه دُژخوییها را برانداخت و پس از آن هم در زمان رضاشاه از آن دژخوییها جلو می‌گرفتند ولی پس از برافتادن او ، بدخواهان این کشور ، ارتجاعِ رفته را بازآوردند ، و در نتیجه ، نمایشهای سراسر رسوا و از جمله «عمر کشون» در نهم ماه ربیع‌الاول از نو پا گرفت و هنوز هم پراکنده‌وار دیده می‌شود. درباره‌ی بازگردانیدن ارتجاع بنگرید بکتاب «دادگاه».

4ـ می‌توان بآسانی این دریافت که بدعتِ زشتِ بدزبانی به پیشروان اسلام و دروغسازی درباره‌ی ایشان ، گذشته از زیانهای یاد شده ، دشمنان دین را نیز در زباندرازی به برانگیختگان و یاران ایشان بی‌باکتر گردانیده.



📣 (خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

@PakdiniHambastegibot

یک نظرپرسی هم در زیر آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید).


🌸
25.02.202512:39
📣 (خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

@PakdiniHambastegibot

یک نظرپرسی هم در زیر آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید).


🌸
17.02.202514:39
📖 دفتر «در پیرامون شعر و صوفیگری»

🖌 احمد کسروی

🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 1 (شش از نه)


3ـ درباره‌ی همان صوفی می‌نگارد : «چون وی در سماع گرم شدی پیراهن امردان چاک کردی و سینه بسینه ایشان بازنهادی. چون به بغداد رسید خلیفه پسری صاحب جمال داشت این سخن بشنید گفت او مبتدع است و کافر اگر در صحبت من از اینگونه حرکتی بکند وی را بکشم چون در سماع گرم شد شیخ بکرامت دریافت (گفت) :

سهل است مرا بر سر خنجر بودن
در پای مراد دوست بیسر بودن

تو آمده‌ای که کافری را بکشی
غازی چو تویی رواست کافر بودن

پسر و خلیفه سر در پای شیخ نهادند و مرید شدند.»

شنیدنی است که مردک نابکاری که بایستی تن او را بآتش بسوزانند «کرامت» داشته است!

4ـ درباره‌ی : «شیخ فخرالدین ابراهیم المشتهر بالعراقی قدس الله روحه» داستانهایی آورده که رواست هر غیرتمندی از خواندن آنها سر بشرمساری پایین اندازد. مردک نابکار به هر کجا می‌رسیده جز با ساده‌رویان سر و کاری نداشته. آغاز کار او را چنین می‌نویسد :

«در سن هفده‌سالگی در بعضی مدارس مشهوره‌ی همدان بافاده مشغول بوده روزی جمعی قلندران به همدان رسیده‌اند و با ایشان پسری صاحب جمال بود و بر وی مشرب عشق غالب چون آن پسر را بدید گرفتار شد مادام که در همدان بودند با ایشان بود چون از همدان سفر کردند و چند روز برآمد بی‌طاقت شد و در عقب ایشان برفت و چون بایشان رسید برنگ ایشان برآمد و همراه ایشان به هندوستان افتاد و در شهر مولتان بصحبت شیخ بهاءالدین زکریا رسید و گویند چون شیخ وی را در خلوت نشاند و از چله‌ی وی یک دهه گذشت وی را وجدی رسید و حالی بر وی مستولی شد. این غزل را گفت :

نخستین باده کاندر جام کردند
ز چشم مست ساقی وام کردند

و آن را با آواز بلند می‌خواند و می‌گریست چون اهل خانقاه آن را دیدند و آن را خلاف طریقه‌ی شیخ دانستند چه طریقه‌ی ایشان در خلوت جز اشتغال بذکر یا مراقبه‌ امری دیگر نمی‌باشد آن را بر سبیل انکار بسمع شیخ رسانیدند. شیخ فرمود که شما را از این منع است او را منع نیست چون روز چند برآمد یکی از مقربان شیخ را گذر بر خرابات افتاد شنید که آن غزل را خراباتیان با چنگ و چغانه می‌گفتند و پیش شیخ آمد و صورت حال را بازنمود و گفت باقی شیخ حاکمند. شیخ سئوال کرد که چه شنیدی بازگوی. چون بدین بیت رسید که :

چو خود کردند راز خویشتن فاش
عراقی را چرا بدنام کردند؟!

شیخ فرمود که کار او تمام شد برخاست و بدر خلوت عراقی آمد و گفت : عراقی مناجات در خرابات می‌کنی؟ بیرون آی. بیرون آمد و سر در قدم شیخ نهاد. شیخ بدست مبارک خود سر او را از خاک برداشت و دیگر وی را بخلوت نگذاشت و خرقه از تن مبارک خود کشیده به وی پوشانید ...»


تکه‌ی نخست این داستان که پستی و نابکاری است بماند. از تکه‌ی آخری آن شما چه می‌فهمید؟.. آیا از این مرد چه کار نیکی سر زد که سزاوار خرقه‌ی شیخ گردید؟ آیا خواندن یک غزل که معنی آن را خود خواننده هم نمی‌فهمد چه ارزشی دارد که کسی بپایه‌ی مرشدی برسد؟. بگویید که این مفت خوردن و بیکار خوابیدن در خانقاه چه ریاضتی بوده است؟..

ما در اینجا فرصت چندانی نداریم وگرنه نشان می‌دادیم که این دسته‌ی صوفیان چه آسیبهایی را به ایران رسانیده‌اند.


🌸
15.02.202514:38
📖 دفتر « در پیرامون شعر و صوفیگری »

🖌 احمد کسروی

🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 1 (چهار از نه)


دیگری از دوستان دانشمند⁽¹⁾ چنین می‌نگارد : «در شماره‌ی 17 شعر را بسی ناچیز و بی‌مغز انگاشتید. آن دمی که اوج حقیقت‌طلبت را می‌بینم خرّم می‌گردم از اینکه جز پیرامون حقیقت نیستید و از دیگر سوی یکسر مجاز را از میان بردن کار خردمند نیست که گفته‌اند المَجَاز قَنْطَرَة الحَقِیقَة⁽²⁾ . وانگهی اگر در یک جا شعر را قدحی است در دیگر جا شایان مدح و ستایش است ...»

می‌گوییم : شعر سخن است ـ سخن آراسته و سنجیده. سخن را بیکبار نمی‌توان گفت بی‌مغز یا مغزدار است. سخن اگر معنی دارد بامغز وگرنه بی‌مغز می‌باشد. درباره‌ی شعر نیز همان جمله را باید گفت.

ولی اگر کسانی چنین پندارند که شعر از آنجا که سخن سنجیده و آراسته است بخودی خود دارای ارجی می‌باشد اگرچه معنای سودمندی نداشته باشد چنین پنداری بیجاست و گمان نداریم که مقصود دوست دانشمند ما این باشد.

اما عبارت «المَجَاز قَنْطَرَة الحَقِیقَة» ، این عبارت ازآنِ صوفیان است که معنای دیگری از آن مقصود می‌دارند. ولی گویا مقصود دوست دانشمند ما اینست که بر شعرایی که در موضوعهای ناسودمند شعر می‌سرایند باید بخشود تا کم‌کم پیش رفته و بموضوعهای سودمندی برسند.

ما بر این مقصود دوست خودمان چندان ایراد نداریم. چیزی که هست شاعری که از آغاز جوانی لب به بیهوده‌گویی گشاده کمتر روی می‌دهد که در پیری دست از آن برداشته بکارهای سودمند بپردازد. وآنگاه این شعرا تنها باین بسنده نمی‌کنند که شعرهای ناسودمند بگویند بلکه شعرهای سراپا زیان و سراسر آسیب می‌سرایند.

ما اینک در تهران شاعری را می‌شناسیم که یک عمر با غزلسرایی و یاوه‌بافی بسر داده که نه پی کار و پیشه‌ای رفته تا نزد زن و فرزند خود سرفراز باشد و نه بپاکدامنی برخاسته که پیش خدا ارجمندی پیدا کند ، عمری با تردامنی و تنگدستی و پستی و فرومایگی بسر داده و یگانه هنرش قافیه‌بافی بوده کنون هم در شصت سالگی که دم گور ایستاده چنین شعر می‌سراید :

که گفت در رمضان می نمی‌توان خوردن
مگر سزاست که بر خویش عیش را محرم کرد

در این یک بیت شاعرِ روسیاه بر دین و آدمیگری و شرم و خرد پشت پا زده و پستی و نادانی خود را فاش گردانیده تنها برای آنکه یک «محسنه‌ی بدیعی» را بکار برده و روان رشید وطواط را شاد گرداند!

آری ای پیر روسیاه! آن کسی که گفته در رمضان می نخورید تو او را نمی‌شناسی! تو و همکاران تو آزادید که در رمضان هم عیش را بر خود محرم نساخته می بخورید و با شاهدان خوش باشید و بالاتر از همه از این قافیه‌های ننگین ببافید!

لیکن ای پیر چرکین خاک بر سر! یک عمر در اینجهان با این یاوه‌بافیها بسر دادی و یگانه حاصل عمرت آن دیوان غزل است که پس از خودت نفرین‌نامه‌ی خوبی بیادگار خواهد ماند! در آنجهان نیز سزای این ناپاکیهای خود را خواهی دید!

من دلم نه بر تو بلکه بر آن جوانان پاکدلی می‌سوزد که فریب تو و مانندگان ترا خورده راهی را که شما پیموده‌اید خواهند گرفت. و اینست که آسوده ننشسته باین جوش و خروش برمی‌خیزم.


🔹 پانوشتها :

1ـ آقای آقا سید علی‌اکبر برقعی از قم. (مهنامه‌ی پیمان)

2ـ معنی : «مجاز پل حقیقت است.» برای آگاهی درست (کامل) بنگرید بکتاب «صوفیگری».


🌸
12.02.202512:31
6 ـ یکی از دو سوره‌ای که بقرآن افزوده‌اند
11.02.202512:37
چون صباح شد استاد بعد از نماز صبح و بعد از طلوع آفتاب عباءِ خود را بر سر انداخت و بجانب یکی از کوچه‌های جانب خیمه‌گاه روان شد و نگذاشت که کسی بهمراه او رود. چون بمنزل حاکم رسید که آن غرفه‌ای بود که بجانب کوچه و راه عبور ، درش باز بود حاکم خود نشسته و بجانب کوچه و عبور عابرین نظاره داشت. استاد عبا را بدوش انداخت و خواست از آنجا بگذرد و چنان وانمود که بجایی دیگر می‌رود. حاکم سبقت در سلام کرده و عرض کرد بالا بفرمایید و قهوه و غلیان صرف بفرمایید. آن جناب اجابت کرد و نشست. بعد از صرف تحّیات حاکم عرض کرد که دیروز کسی را از اهل ملّت شما آوردند که بر خلیفه‌ی ثانی سَب کرده بود ، او را محبوس ساختیم که بنزد پاشاه بفرستیم تا او را سیاست کند. استاد فرمود چنین چیزی واقع نشده زیرا که ما خلیفه‌ی ثانی را خوب و صاحب رسول خدا و پدر همخوابه‌ی او می‌دانیم و سَبّ او را حرام می‌دانیم و عوام شیعه ما را تقلید می‌نمایند. این دعوا افتراء و بهتان است. حاکم عرض کرد بعضی شهادت دادند که این عبارت را ازو شنیدند. استاد در جواب گفت که استماع این کلام از آن شخص عوام اگر راست باشد البته عمربن‌سعد را قصد کرده که قاتل فرزند پیغمبر و کشنده‌ی میوه‌ی دل حیدر و ظالم شِبْل[=بچه شیر] زهرا‌ء ‌ازهر است. اکنون آن شخص را احضار کنید و این مطلب را مشافهةً [3] از او استعلام کرده باشید. حاکم حکم به احضار آن محبوس گرفتار نمود. پس از حضور ، حاکم از تفصیل آن امر استفسار نمود. آن مرد در جواب گفت که من عمربن‌سعد را که قاتل ریحانه‌ی خاتم پیغمبران و سید جوانان اهل جنان است لعنت کرده‌ام و ما خلیفه‌ی ثانی را لعن نمی‌کنیم و لعن او را علما حرام می‌دانند و ما تقلید ایشان را می‌نماییم. حاکم گفت : الحمدالله که از این شبهه بیرون آمدیم و خون مسلمانی بی‌تقصیر ریخته نشد. استاد فرمود که من به شما آنچه اصل واقعه و صدق بود گفتم. پس حاکم به اطلاق آن مرد فرمان داد و در این واقعه استاد مصداق یکی از مضامین آیه‌ی شریفه‌ی «من احیاء نفسا فقد احیاء الناس جمیعا [4] » واقع شد.



🔹 پانوشتها :

1ـ التقیه دینی و دین آبائی و من ترکها قبل خروج قائمنا فلیس منا.

2ـ وشات و ساعین = سخن‌چینان و جاسوسان.

3ـ مشافهه = رویاروی سخن گفتن.

4ـ بخشی از آیه‌ای از قرآن است (مائده : 32). معنی : هر که کسی را [از مرگ برهاند و] زنده بدارد گویی همه‌ی آدمیان را زنده کرده است.


📣 (خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

@PakdiniHambastegibot

یک نظرپرسی هم در زیر آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید).


🌸
17.12.202412:34
از این چند شعر که در بالا آوردیم تنها یک معنی می‌دارد ، تنها یک معنی فهمیده می‌شود ، و آن اینکه حافظ می‌گوید : من این بدیها که می‌کنم و بدنام شده‌ام اختیاری نیست ، «در کوی نیکنامی ما را گذر نداده‌اند» ، و شما بیندیشید که این سخن چه اندازه غلط و تا چه اندازه زیان‌آور است. بیندیشید که اگر همه‌ی بدکاران در جهان این عذر را بیاورند ، مثلاً اصغر بروجردی که بچه‌ها را می‌کشت و خونشان می‌خورد ، سیف‌القلم شیرازی که بزنان زهر می‌خورانید و می‌کشت ، صمدخان مراغه‌ای ، چنگیزخان ، تیمور لنگ ، هر یکی این عذر را می‌آوردند ، آیا جهان چه حالی پیدا می‌کرد؟!.. اگر این فلسفه‌ی حافظ راستست پس این کوششها بنام تربیت برای چیست؟!.. این قانونها و داوریها چه معنی می‌دارد؟!.. همان حافظ ، اگر یک شب دزد بخانه‌اش آمده کاسه و کوزه‌اش بردی ، و یا یک ستمگری در کوچه جلوش را گرفته یک سیلی برویش زدی فریادش بدادخواهی بلند شدی ، و هیچگاه نگفتی که این دزد یا این ستمگر مجبورند. هیچگاه نگفتی : «گر تو نمی‌پسندی تغییر ده قضا را». اینهاست نمونه‌ای از شعرهای فیلسوف شیراز. شما خودتان اینها را بسنجید و بیندیشید. دوباره می‌گویم : چه کار بستایش دیگران می‌دارید.

🔹کانال پاکدینی دو دسته نوشته و گفتار از دیگران می‌پذیرد :

1ـ نوشته‌هایی که با اندیشه‌های پاکدینی همداستانی دارد و نویسنده می‌خواهد موضوعی را به همراهی با آن اندیشه‌ها بنویسد و آن را روشنتر گرداند.
2ـ نوشته‌هایی که با اندیشه‌های پاکدینی همداستانی ندارد و نویسنده ایراد آنها را بازمی‌نماید.
درخواست ما اینست که نوشته‌ها تا توان کوتاه باشد. نویسندگان برای سخنانشان دلیل بیاورند ، از غرض و دشمنی دور بوده خواستشان روشنی مطلب باشد.


🌸
25.02.202512:39
📖 کتاب «بخوانند و داوری کنند» (شیعیگری)

🖌 احمد کسروی

🔸گفتار سوم : زیانهایی که از این کیش برمی‌خیزد (12 از 21)


پنجم : داستان امام ناپیدا گذشته از ایرادهایش ، زیانهایی نیز بزندگانی دارد. شما با هر شیعی گفتگو از گرفتاریها کنید یا آرزوی نیکی جهان بمیان آورید ، بیدرنگ بپاسخ پرداخته خواهد گفت : «باید خودش بیاید و کارها را درست کند». در تبریز گویند : «فدا اولوم ، گَرَک اوزی گَلسون». ⁽¹⁾

می‌باید روشن گردانم که چیزهایی که ما گرفتاری می‌شماریم در پیش شیعیان گرفتاری نیست. مثلاً پس ماندن توده ، چیرگی بیگانگان ، ناتوانی دولت ، نابسامانی کشور ، پستی خیمها و سَهِشها و مانند اینها ، نه‌ چیزهاییست که شیعیان باک دارند و گرفتاری شمارند. یک شیعی تا راه کربلا باز و روضه‌خوانی آزاد است و دست بکلاه و رخت او زده نمی‌شود ، بهیچ چیزی ارج نگزارد. در نزد شیعی بیگانگان که بایشان آزادی در کیش می‌دهند ، بهتر از یک دولت ایرانیست که آزادی از دستشان بگیرد. این چیزیست که بارها بزبان آورده‌اند.

در پیش آنان گرفتاری آنست که می‌بینند بسیاری از جوانان و دیگران سست‌باور شده‌اند و بروضه نمی‌روند ، و در آرزوی زیارت نمی‌باشند ، و بملایان ارجی نمی‌گزارند. اینهاست که آنان گرفتاری می‌شمارند و در این باره یا در هر باره‌ی دیگری که گفتگو شود همان پاسخ گذشته را دهند.

بدتر از این آنکه در این ده سال که ما بکوشش برخاسته‌ایم و بخواست خدا در برابر مادّیگری و بیدینی ایستاده دین را بروی بنیاد بسیار استواری نهاده‌ایم و با یکایک گمراهیها و نادانیها نبردیده تیشه‌ها بریشه‌ی هر کدام فرومی‌آوریم ، این کار ما بشیعیان گران می‌افتد. زیرا در اندیشه‌ی ایشان باید این کار را امام ناپیدا کند. چنانکه گفتیم شیعیان کسان‌پرستند ، اینان که آرزومندند امام ناپیدا پیدا شود و جهان را به نیکی آورد ، آن نیکی جهان را چندان نمی‌خواهند که بودنش را با دست امامشان می‌خواهند. اینست از کارهای ما دلتنگ می‌باشند.

داستان اینان داستان آن کودک نادانیست که بلجنزاری افتاده بود و یکی که می‌خواست دستش را گیرد و بیرون آورد تن درنمی‌داد و فریاد می‌زد : «باید مادرم بیاید» ، در حالی که مادرش نیز نمی‌بود و نتوانستی آمد.

فراموش نمی‌کنم روزی با یکی از ملایان گفتگو می‌داشتم و چنین گفتم : شما می‌گویید مهدی خواهد آمد و یکی از کارهایش این خواهد بود که همه‌ی کیشها و دینها را براندازد و همگی مردم را به یک راه آورد. من می‌پرسم : این کار را چگونه خواهد کرد؟!.. آیا با «معجزه» خواهد کرد که مردمان شب بخوابند و بامدادان که بیدار شدند همگی شیعی گردیده باشند ، یا با کیشها و دینها به نبرد پرداخته با دلیلها مردمان را بسوی یک دین خواهد خواند ... آیا کدام یکی از اینهاست؟!.. چون چیزی نمی‌دانست از پاسخ درماند و من دنباله‌ی سخن را گرفته گفتم : اگر بگویید : «با معجزه خواهد کرد» دروغست. زیرا چنان کاری بیرون از آیین خداست. شما می‌بینید که پیغمبر اسلام که بالاتر از مهدی پنداری می‌بود ، به برانداختن گمراهیها جز از راه دلیل آوردن و نبردیدن نکوشید. اگر بگویید «با دلیلها مردمان را به یک راه خواهد خواند» ، این کاریست که ما بآن برخاسته‌ایم و گامهایی نیز پیش رفته‌ایم و جای شگفتست که شما خشنودی نمی‌نمایید ، و بهمدستی نمی‌شتابید. جای شگفتست که نتیجه‌ای را که بدست آمده نمی‌پذیرید و دنبال یک پندار بیپایی را می‌گیرید.

مرد تیره‌مغز بجای آنکه به پرسش من پاسخ دهد با تندی چنین گفت : «پس شما دعوای مهدویت می‌کنید؟!..». ⁽²⁾

گفتم : من دعوای مهدیگری نمی‌کنم بلکه هیچ دعوا نمی‌کنم. من کجا و دعوا کجا؟!.. من بجای دعوا بکار پرداخته‌ام و آنچه می‌بایست کنم کرده‌ام. شما به پرسش من پاسخ دهید. چون پاسخی نتوانست ، به درهم‌گوییهایی پرداخت ، و من جلوش را گرفته گفتگو را بپایان رسانیدم.

اینک نمونه‌ای از زیانهای آن افسانه ، به هر زبونی تن درمی‌دهند و یوغ بیگانگان را بگردن می‌گیرند و این برنمی‌تابند که یک راه رهایی برویشان باز شود ، چرا که دستگاه امام ناپیدا بهم نخورد.


🔹 پانوشتها (از ویراینده) :

1ـ فدا شوم ، باید خودش بیاید.

2ـ از نشانه‌های ورشکستگی دشمنان نویسنده سخنان پوچ و دروغیست که بجای دلیل‌آوری و گردن گزاردن به داوریِ خرد بمیان ‌آورده‌اند. بجای آنکه به دلیلهای او پاسخ دهند یا اگر ایرادی در آنها می‌بینند آن را بگویند ، همه چیز را نادیده گرفته چنین عنوانهای بی‌خردانه‌ای را پیش کشیده‌اند : «دعوای پیغمبری کرده» ، «دین تازه آورده» ، «دعوای مهدویت ‌کرده» ، «به ائمه‌ی اطهار و مقدسات مذهبی ناسزا گفته و جسارت ‌کرده» ، «به مفاخر ملی‌مان توهین کرده» ، «در خردورزی افراط ‌کرده» ، «با شعر دشمن بوده» ، «آنچه درباره‌ی ادبیات و تشیع گفته مغرضانه بوده» ، «به بزرگی سعدی و حافظ و مولوی ، غربیان هم معترفند» و مانند اینها.

👇
17.02.202512:36
📖 کتاب «بخوانند و داوری کنند» (شیعیگری)

🖌 احمد کسروی

🔸گفتار سوم : زیانهایی که از این کیش برمی‌خیزد (4 از 21)


یک شیعی باید از هر چیزی ستایشی برای امامان خود ، و یا نکوهشی برای دشمنان ایشان پدید آورد و هیچ فرصتی را در این باره از دست ندهد. این بایای شیعیگری اوست. مثلاً ابوبکر چون خلیفه شده و بمنبر رفته و پاکدلانه بمردم چنین گفته : «وَلَّیتُکُمْ وَلَسْتُ بِخَیرٍ مِنْکُمْ» ، (من سررشته‌دارتان گردیدم در حالی که بهتر از شما نمی‌باشم) ، شیعی باید فرصت از دست ندهد و بآن گفته‌ی ابوبکر «وَ عَلِی فِیکُم» ⁽¹⁾ بیفزاید تا دانسته گردد که ابوبکر با همه‌ی دشمنی که با علی می‌داشت به بزرگتری و برتری او می‌خَستُوید ⁽²⁾ و این بپاس جایگاه او بوده که گفته : «من بهتر از شما نمی‌باشم».

یک جمله‌ای در کتابهاست : خدا به پیغمبر اسلام گفته : «لَو لاَک لَمَا خَلَقتُ الأَفْلاَک» ، (اگر تو نبودی این چرخها را نیافریدمی) این جمله غلطست و همانا ⁽³⁾ آن را یکی از ایرانیان عربی‌دان ساخته است. در عربی بایستی گفت : «لولا انت ...». «لولاک» غلطست و جز بنام «سجع‌سازی» با افلاک آورده نشده. چنین جمله‌ی دروغ و غلطی ، شیعه آن را نیز بحال خود نگزارده و بآن نیز افزوده : «ولولاَ عَلِی لَمَا خَلَقْتُک» ، (و اگر علی نبودی تُرا هم نیافریدمی).

چنانکه گفتیم در این باره بآیه‌های قرآن نیز دست برده و هر کجا که زمینه‌ای دیده‌اند بآنها افزوده‌اند.

هر تکانی که در جهان پیش آید و هر داستان بزرگی که رخ دهد شیعی باید بگردد و حدیثی پیدا کند تا نشان دهد که امامان آن را از پیش آگاهی داده‌اند. این بایای شیعیگری اوست.

در سالهای اخیر که دانشهای اروپایی در ایران رواج یافت ، ملایان شیعه تنها بهره‌ای که از آن دانشها بردند این بود که بگردند و حدیثهایی پیدا کنند و آنها را به رخ جهانیان کِشند و چنین گویند : «این را فلان امام آگاهی داده».

بنوشته‌ی هبة‌الدین (وزیر فرهنگ عراق) ستاره‌شناسی نوین تازگی نمی‌دارد و همه‌ی آنها در آیه‌های قرآن فهمانیده شده و در حدیثها یادش رفته است.

بنوشته‌ی خالصی‌زاده ⁽⁴⁾ «نیروی کشش» (یا قوه‌ی جاذبه) را امامان می‌دانسته‌اند و در گفته‌هاشان بازنموده‌اند ، و بسیار دور از دادگریست که اروپاییان آن را از نیوتن انگلیسی نوشته‌اند.

در این ده سال که ما بکوشش برخاسته‌ایم ⁽⁵⁾ و سخنانی در زمینه‌ی زندگانی می‌نویسیم ، در سالهای نخست بسیاری از طلبه‌ها و دیگران می‌آمدند و چنین می‌گفتند : «اینها که در حدیثها هم هست. شما چرا حدیث ذکر نمی‌کنید که مردم هم زودتر بپذیرند». سپس چون از ما نومید شدند خودشان بکار پرداختند. بدینسان که ما هرچه نوشتیم آنان کتابها را گردیده از میان صد حدیثِ بی‌معنی یکی را ، که بیش یا کم ، مانندگی بگفته‌های ما می‌داشت پیدا کرده به رخ ما می‌کشیدند.

مثلاً ما که در زمینه‌ی خِرَد ، هم با کیشها و هم با صوفیگری و خراباتیگری ، و هم با روانشناسی نوین در چَخِش می‌بودیم و در برابر همه‌ی آنها گفته‌های خود را با دلیلهای استوار روشن می‌گردانیدیم ، آنان حدیثی را به رخ ما می‌کشیدند : «خدا چون خرد را آفرید باو گفت جلو بیا ، آمد. گفت پس برو ، رفت. گفت با تُست که کیفر خواهم داد ، با تُست که پاداش خواهم داد».


🔹 پانوشتها (از ویراینده) :

1ـ معنی : در حالی که علی درمیان شماست.

2ـ خستویدن (همچون برگزیدن) = اقرار کردن.

3ـ همانا = «چنین پیداست».

4ـ یکی از آخوندهای ایرانی‌تبار در عراق بود که انگلیسیان او را از آنجا بیرون راندند. اندکی پس از آمدنش به ایران در برابر جنبش جمهوری‌خواهی رضاشاه به مخالفت برخاست. به این کتاب نیز ایرادی نوشته که در گفتار پایانی آمده.

5ـ کسروی آغاز کوششهایش را از سال 1312می‌شمارد ـ سالی که مهنامه‌ی پیمان را بنیاد گزارد.


————————————

📣 (خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

@PakdiniHambastegibot

یک نظرپرسی هم در زیر آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید).


🌸
15.02.202512:36
📖 کتاب «بخوانند و داوری کنند» (شیعیگری)

🖌 احمد کسروی

🔸گفتار سوم : زیانهایی که از این کیش برمی‌خیزد (2 از 21)


این را در جاهای دیگری نیز نوشته‌ام : در سال ١٣٣۶[ق] ⁽¹⁾ که جنگ جهانگیر درمیان می‌بود و گرانی نیز پیش آمد و می‌توان گفت بیش از «سه‌یک» مردم را نابود گردانید ، در آن سال من در تبریز می‌بودم و آشکاره می‌دیدم که بیشتر توانگران دست بینوایان نمی‌گرفتند ، خویشان و همسایگانشان که از گرسنگی می‌مردند پروا نمی‌داشتند ، مردگان که از بی‌کفنی بروی زمین می‌ماندند بروی خود نمی‌آوردند. بسیاری از آنان گندم یا خواروبار که می‌داشتند نهان کرده به بهای بسیار گرانی فروخته پول می‌اندوختند. در آن میان تنها کاری که رواج می‌داشت بزمهای روضه‌خوانی برپا کردن می‌بود. سپس نیز که بهار رسید و راه عراق که از سالها بسته می‌بود باز گردید آنان با یک شادمانی بتکان آمدند و بآهنگ زیارت به بسیج پرداختند و کاروانهای انبوه پدید آورده راه افتادند.

بدتر از آن ، دو سال پیش رخ داد. در سال١٣٢٠ (خورشیدی) که روس و انگلیس سپاه به ایران آوردند و رضاشاه برافتاده سختگیریهایی که او درباره‌ی رفتن به عراق می‌داشت از میان رفت ، شیعیان ایران همه چیز را فراموش کرده ، در چنان هنگامی که سپاه بیگانه بکشور آمده و سرزمین ایران بمیدان جنگ نزدیکتر شده (بلکه خود میدان جنگ گردیده) و بیمها درمیان می‌بود ، با صد خرسندی و شادمانی ، از هرسو رو به تهران آوردند و بیست‌ویک‌هزار تن ، پاوندی ١۴٠ ریال ارز خریده روانه‌ی کربلا و نجف شدند.

همین امسال آزمایش دیگری در کار است : سالها در ایران گندم و جو کم‌بها می‌بود و کشاورزان سختی می‌کشیدند و زیان می‌بردند. پارسال بشُوَند جنگ و در سایه‌ی کمی غلّه بهای آن بسیار بالا رفت و امسال با همه‌ی فراوانی بالاست. اکنون کشاورزان که غلّه را به بیست برابر بهای سالهای پیش می‌فروشند ، بجای آنکه ارج این پیشامد را بدانند و از پولهایی که بدست آورده‌اند کشتزارهای خود را بیشتر و بهتر گردانند ، باغها پدید آورند ، چشمه‌هاشان پاک گردانیده بآب بیفزایند ، برای زنان و فرزندان خود رخت خرند ، بچشمهای «تراخمی» بچگان خود پرداخته بنزد پزشک برند ، همه‌ی اینها را فراموش کرده تنها زیارت را بیاد می‌آورند. از هر دیهی گروهی کاروان بسته و ملای خودشان را همراه برداشته شادان و «صلوات»کشان راه می‌افتند.

همچنین بازاریان که در سایه‌ی بالا رفتن نرخها ، در این دو سال پولهایی اندوخته‌اند ، و بازرگانان که در سایه‌ی انبارداری و گرانفروشی ، به توانگری افزوده‌اند ، یگانه آرزوشان رفتن بکربلا و نجف (و یا بمکه) می‌باشد. بسیاری از آنان از دادن مالیات بدولت سر پیچیده با نیرنگ و رشوه گریبان خود را رها گردانیده براه می‌افتند.

اکنون خیابانهای تهران پُر از روستاییان خراسان و مازندران و دیگر جاهاست که بآهنگ کربلا باینجا آمده‌اند ، و با آن رختهای پاره و چرک‌آلود دسته‌دسته در خیابانها می‌گردند. کار بجایی رسیده که دولت عراق که سالانه سود بزرگی از آمدن و رفتن این دسته‌ها بَرَد ، از دادن «ویزا» خودداری می‌کند. اینست بسیاری از ایشان بی‌گذرنامه براه می‌افتند و در مرز گرفتار می‌شوند و کسانی نیز «گذرنامه» می‌سازند که اکنون یک دسته‌شان در شهربانی در زیر بازپرس‌اند.

اینست آرمان شیعیان. آنچه در آنان نتوان یافت به نیکی کشاورزی یا بازرگانی یا چیزهای دیگر کوشیدن ، و یا دلبستگی بتوده و کشور داشتنست. از اینجاست که می‌گوییم : شیعیگری از هر باره بوارونه‌ی دینست.

یکی از آمیغهای ارجداری که دین یاد می‌دهد آنست که در جهان ، بیرون از «آیین سپهر⁽²⁾» کاری نتواند بود. نتواند بود که کسی در اینجهان باشد و هیچ‌کس او را نبیند. نتواند بود که کسی هزار سال زنده بماند. نتواند بود که آفتاب از فرودگاه خود برآید. نتواند بود که مردگان بجهان بازگردند ... ولی دیدیم که شیعیگری پُر از اینگونه کارهای بیرون از آیینست.

دیگری از آمیغهای ارجدار آنست که به هر کاری باید از راهش کوشید : بیمار را باید بنزد پزشک بُرد و درمان خواست ، به توانگری باید از راه کوشش رسید ، ارجمندی درمیان مردم را باید با نیکوکاری یافت ... ولی شیعیگری همه بآخشیج این می‌گوید. یک شیعی هر «مرادی» دارد از گنبدها تواند گرفت. از امامزاده داوود ، از شاه‌عبدالعظیم ، از معصومه‌ی قم ، تواند گرفت. چه رسد بگنبدهای امامان که والاتر و تواناتر می‌باشند.


🔹 پانوشتها :

1ـ 1917 م. ، جنگ جهانی یکم. ـ و

2ـ طبیعت ، این جهان و دستگاه آن. ـ و


————————————

📣 (خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

@PakdiniHambastegibot

یک نظرپرسی هم در زیر آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید).


🌸
12.02.202512:31
📖 کتاب «بخوانند و داوری کنند» (شیعیگری)

🖌 احمد کسروی

🔸گفتار دوم : خرده‌هایی که به شیعیگری توان گرفت (پانزده از شانزده)


دوازدهم : یک ایراد بسیار بزرگی به شیعیگری ناپاسداریست که با قرآن نموده آن را بسیار خوار داشته‌اند. پیشروان شیعه چند بدرفتاری بزرگی با قرآن کرده‌اند :

1ـ قرآن که کتابی برای خواندن و فهمیدن و رستگار گردیدن می‌بوده ، اینان گفته‌اند معنای آن را جز امامان ندانند ، و بدینسان آن کتاب را از هَنایِش[=اثر] بلکه از ارج انداخته‌اند. علمای شیعه قرآن را «ظنی‌الدلاله[1] » دانسته و «احادیث» را بآن برتری دهند.

2ـ گزارش (یا بگفته‌ی خودشان : تأویل) را از باطنیان یاد گرفته و بیشتری از آیه‌های قرآن را از معنیهای آشکار خود بیرون برده‌اند.

تو گفتیی قرآن دیوان شاعری می‌بوده که هرچه آیه‌های نوید و پاداش است درباره‌ی امامان خود ، و هرچه آیه‌های بیم و کیفر است درباره‌ی ابوبکر و عمر و دیگران شمارده‌اند. بجای آنکه از قرآن پیروی نمایند و رستگار گردند آن را افزاری برای پیش بردن گمراهیهای خود ساخته‌اند.

3ـ برخی از ایشان در گستاخی گام بالاتر گزارده واژه‌ها یا جمله‌هایی که با خواستشان سازنده است بآیه‌های قرآن افزوده (2) و دو سوره‌ی جداگانه نیز یکی بنام «سورة‌النورین» و دیگری بنام «سورة‌الولایة» ساخته‌اند ، و بنام اینکه در قرآن می‌بوده و ابوبکر و عمر و عثمان انداخته‌اند ، قرآن دیگری پدید آورده‌اند.

شگفتتر آنکه گفته‌اند : «این قرآنِ درست ، در نزد صاحب‌الأمر است که چون ظهور کرد با خود خواهد آورد» و با اینحال دانسته نیست از کجا نسخه‌اش بدست اینها افتاده.

هرچه هست چنین قرآنی درمیان شیعیان بوده و هست که چون نسخه‌ای از آن بدست کشیشان پروتستان افتاده که درباره‌اش سخنها رانده‌اند و مهنامه‌ی «جهان اسلام»(3) انگلیسی ، پیکره‌ی آن دو سوره را جداگانه بچاپ رسانیده ، ما نیز یکی را برداشته و در اینجا بچاپ می‌رسانیم.


🔹 پانوشتها :

1ـ خواست علما از ظنی‌الدلاله (در برابر قطعی‌الدلاله = روشن و مسلّم) آنست که سخنان قرآن ناروشنست و یک معنی از آن فهمیده نمی‌شود.

2ـ ـ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَ نُوحًا وَ آلَ إِبْرَاهِیمَ وَ آلَ عِمْرَانَ «وَ آل مُحَمّد وَ ذُرَیتهُ» عَلَى الْعَالَمِینَ. [آل‌عمران : 33]
اِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ «عَلی» لِکلِ قَوْمٍ هادٍ [رعد : بخش آخر آیه‌ی 7 ، عبارتهای درون گیومه همان افزوده‌هایی است که در بالا بآن اشاره شده و در برخی قرآنها افزوده‌اند.]


3ـ The Moslem World


📣 (خوانندگان همچنین می‌توانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل همراه بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.

@PakdiniHambastegibot

یک نظرپرسی هم در زیر آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید).


🌸
11.02.202512:37
📖 کتاب «بخوانند و داوری کنند» (شیعیگری)

🖌 احمد کسروی

🔸گفتار دوم : خرده‌هایی که به شیعیگری توان گرفت (چهارده از شانزده)


یازدهم : داستان «تقیه» یکی دیگر از ایرادهاست. شیعیگری اگر سیاستی می‌بوده بایستی بآشکار افتد و همه‌ی مردم آن را بدانند. اگرهم چندی در آغاز کار به نهان ماندن نیاز می‌بوده ، نبایستی برای همیشه در نهان مانَد. اگر دین و راهنمایی می‌بوده باز بایستی بآشکار افتد تا مردم آن را بدانند و بهره جویند.

جای بسیار افسوس است که کسانی مردم را از یکسو بباورهای گزاف و بی‌پا وادارند و به بدزبانی به پیشروان اسلام برانگیزند ، وآنگاه دستور دهند که کیش خود را نهان دارید و بکسی بازننمایید. جای بسیار افسوس است که چنان کنند و چنین باشند. شگفتتر آنکه سران شیعه «تقیه» را یک بایای همیشگی بشیعیان شمارده دستور داده‌اند که تا پیدایش امام ناپیدا کسی آن را بکنار نگزارد (1) ، و این می‌رساند که به پیشرفت شیعیگری و اینکه روزی رسد و شاهانی برخیزند و آن را با شمشیر رواج دهند امید نمی‌داشته‌اند و چنان پیشرفتی را نمی‌خواسته‌اند.

«تقیه» یا نهان ‌داشتن کیش ، گذشته از آنکه خود گونه‌ای از فریبکاری و دروغگوییست همیشه با فریبکاریها و دروغگوییهای دیگری توأم بوده است. در این باره داستانهایی هست که یاد نکردنش بهتر می‌باشد و من برای آنکه زشتی این رفتار و بدیهایی را که با آن توأم تواند بود برسانم داستان پایین را می‌آورم :

«قصص‌العلما» که کتابیست بارها چاپ یافته ، نویسنده‌ی آن میرزا محمد تنکابنی در ستایش از استاد خود سید ابراهیم قزوینی (صاحب‌ ضوابط) که یکی از مجتهدان بزرگ کربلا در زمان محمدشاه می‌‌بوده چنین می‌نویسد :

و آن جناب حاکم کربلا را که دین تسنّن داشت شیعه نمود. تفصیل این مقال اینکه : پاشاه بغداد پس از محاصره و قتال ، شهر کربلا را به تصرّف درآورد و رشیدبیک نامی را که مذهب عامه داشت حاکم کربلا نمود. استاد با حاکم در کمال محبت و ملاطفت برآمد و هر وقت که حاکم بر استاد وارد می‌شد آن جناب بدست مبارک مِروَحه و بادزن برمی‌داشت و حاکم را باد می‌زد و او را مشایعت و استقبال می‌کرد تا کار بجایی رسید و علقه‌ی محبت و مؤانست از طرفین بنحوی انجامید که حاکم اغلب اوقات در خدمت آن بزرگوار مشرّف می‌شد و شبها را بعد از خوابیدن مردم می‌آمد و تا نصف شب در خدمت استاد می‌بود. پس صحبت آنان در سر مذهب درآمد. چون حاکم عامی بود استاد بقدر عقل او در حقیقت مذهب سخن می‌راند و هر شب شَطری[=پاره‌ای] از فساد مذهب سُنّیان و حقیقت مذهب شیعیان صحبت می‌داشت تا اینکه حاکم را مایل بمذهب تشیع دید. پس بر او استدلال کرد که «علی» چنانکه از کلمات جمع کثیر از عامه و آیات الهیه و اخبار نبوّیه برمی‌آید افضل از جمیع صحابه بود و تو بعقل خود رجوع کن اگر یکی از تلامذه‌ی مرا در مقابل من در مقام مقابله نگه داری و مرا خانه‌نشین و دست‌کوتاه‌ کنی آیا عمل حسن و زیبا کرده و یا فعل قبیح و زشت از تو صادر شده؟ حاکم گفت البته عقلاً فعل قبیح است. آن جناب فرمود که خلافت ابوبکر در نزد عامه به نص نیست بلکه به بیعت و اختیار و اجماع است پس اصحاب ، علی را که افضل و اعلم و ازهد و اتقی و اشجع و اسخی و اعبد و اسبق در اسلام بود و اقرب به رسول خدا ، او را در زوایای خفا مهجور و خانه‌نشین کنند و ابوبکر را که بمنزله‌ی تلامذه‌ی او بود بجای پیغمبر بنشانند فعل قبیح و زشت نموده‌اند.‌ پس آن حاکم از استماع این دلیل و سایر دلایل و مطاعن شیعه گشت لیکن استاد می‌فرمود که از هر جهت مذهب تشیع اختیار کرد لیکن من لعن خلفا را به او تلقین ننمودم و از شدت تقیه که استاد را بود این مطلب را به او آشکار نساخت. مجملاً این حکایت شیوع یافت تا اینکه وُشات و ساعین [2] به پاشاه این کیفیات را رسانیده پاشاه بغداد آن حاکم را معزول ساخت و حاکم دیگر فرستاد. میان حاکم ثانی و استاد مراوده و مواده نشد و آن حاکم نیز به جهت عمل حاکم سابق با استاد چندان آمیزش نداشت تا کار بجایی رسید که استاد در نزد او هیچ نمی‌رفت. از قضایای اتفاقیه ، روزی یکی از شیعیان در بازار با کسی منازعه کرد آن شیعه خلیفه‌ی ثانی را لعن کرد. یکی از ملازمان حاکم استماع نمود او را گرفته به نزد حاکم برده حاکم حکم به حبس او کرد که او را به بغداد فرستاده باشد تا پاشاه او را سیاست کند. پس کسان آن شیعه آگاه شدند و به خدمت استاد رسیدند و کیفیت واقعه را معروض داشتند. آن جناب فرمود که امروز شما همان قدر به او برسانید که اگر خود حاکم او را بخواهد و سؤال کند چرا لعن کردی او در جواب بگوید ما خلیفه را مطاع می‌دانیم و هرگز لعن نمی‌کنیم ، بلکه مراد عمربن‌سعد است که قاتل امام‌حسین علیه‌السلام است. پس کسان آن شخص در محبس به او القاء این مطلب کردند.


👇
17.12.202412:32
📖 دفتر حافظ چه می‌گوید؟.

🖌 احمد کسروی

🔸10ـ پس چرا حافظ را چندین می‌ستایند؟.. (یک از سه)


می‌دانیم کسانی خواهند گفت : در جایی که شعرهای حافظ باین پوچی و زیانمندیست ، پس چرا اینهمه او را ستوده‌اند و می‌ستایند؟!.. چرا اروپاییان این اندازه باو ارج می‌گزارند؟!..

می‌گویم : شما را با ارجگزاری یا ستایش دیگران چه کار؟!.. خودتان با فهم و خردتان داوری کنید. خدا بشما فهم و خرد داده که خودتان نیک و بد را بدانید. دیگران هرچه می‌گویند بگویند. شما اگر درپی حقایق هستید خودتان بیندیشید و بفهمید. شعرهای حافظ یا بیکبار بیمعنی و یا دارای معنی زیان‌آور است. در هزار غزل کمابیش که حافظ سروده شاید شما ده شعر پیدا نکنید که یک معنی بخردانه‌ای را دربر دارد. اینها نیز چنین افتاده ، نه آنکه حافظ می‌خواسته است. دوباره می‌گویم : حافظ جز دربند قافیه‌بافی نمی‌بوده.

برای آنکه نیک دانسته شود که این شاعر چه پریشانگویی می‌کند ، من شعرهایی را از یک غزل او بسنجش و گفتگو می‌گزارم. می‌گوید :

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
شاید که باز بینیم دیدار آشنا را

شاعر در اینجا کشتیش شکسته (یا در کشتی نشسته) آرزوی باد شرطه می‌کند. لیکن بیدرنگ برگشته می‌گوید :

در حلقه‌ی گل و مُل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا

دیشب در حلقه‌ای که گل و باده چیده بودند ، بلبل هم آمده ، عربی می‌خوانده و می‌گفته : «باده‌ی صبحانه بیاورید ، شما نیز ای مستان بیدار گردید». همانا بلبل نیز مست می‌بوده که شب را از بامداد نمی‌شناخته و شبانه باده‌ی صبحانه می‌طلبیده. «شعر می‌گویم و معنی ز خدا می‌طلبم». باز در پی آن برگشته می‌گوید :

ای صاحب کرامت شکرانه‌ی سلامت
روزی تفقدی کن درویش بینوا را

کشتی فراموش شد ، حلقه‌ی گل و مُل فراموش شد ، و اینک به «صاحب کرامت» که دانسته نیست کیست پیام می‌فرستد که روزی از درویش و بینوا جستجویی کن. باز در پی آن برگشته می‌گوید :

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرفست
با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در اینجا آقای شاعر پند می‌دهد و می‌گوید : برای آسایش دو جهان تنها همین بس که با دوستان مروت و با دشمنان مدارا کنی ، دیگر به کِشتن و درویدن و بافتن و ریسیدن و دوختن و ساختن و دیگر چیزها نیازی نیست.

در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی‌پسندی تغییر دِه قضا را

آقای حافظ را بکوی نیکنامی گذر نداده‌اند. آنکه بیکار می‌نشسته ، باده می‌خورده ، یاوه می‌بافته ، نان از دسترنج دیگران می‌خورده سرنوشتش می‌بوده و اختیاری در دست نمی‌داشته. مثلاً اگر حافظ خواستی که برود و به یک پیشه‌ای پردازد ، یا داد و ستد کند ، یا زمینی را گرفته بکارد ، پاهایش خشک شدی و نتوانستی.

آیینه‌ی سکندر جام جمست بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

آن آیینه‌ای که شنیده‌ای اسکندر نگریستی و هرچه را از دور و نزدیک در آن دیدی همین جام باده است ، اینک تو هم بنگر تا چگونگی ملک داریوش را (که چند هزار سال پیش بوده) بتو نشان دهد. شاعرک بیچاره چون هیچی پیدا نکرده ، یکباره بسیم هذیان گویی زده.

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او مومست سنگ خارا

این شعر از بس چرند است من هیچ نمی‌دانم چه معنایی کنم و چه نویسم. «سرکش مشو ، زیرا اگر سرکش شوی چون شمع از غیرتت سوزد ، دلبر که سنگ خارا در کف او همچو مومست». شما بیندیشید که آیا از این معنایی توان درآورد؟!..

راستی آنست که حافظ هیچ معنایی از اینها نمی‌خواسته است ، بلکه قافیه‌های : آشنا را ، سکارا ، بینوا را ، مدارا ، قضا را ، دارا ، خارا و مانند اینها را نوشته بوده و همی‌خواسته که هر یکی از آنها را در یک بیتی بگنجاند و بس.

(در پایان این نوشتار یک نظرخواهی آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید)
👇
24.02.202515:58
📖 دفتر «در پیرامون شعر و صوفیگری»

🖌 احمد کسروی

🔸 در پیرامون شعر ـ نگارشهای دیگران (چهار از پنج)


شعر را در ایران به سه بخش باید کرد : یکی شعرهای سودمند ، دو دیگر شعرهای بیهوده و بیجا ولی بی‌زیان ، سوم شعرهای زیان‌آور. شعرهای سودمند از این گفتارهای ما بیرون است. ولی درباره‌ی دو بخش دیگر مثل پایین را باید زد :

بچه‌هایی در باغی فراهم آمده چنانکه خواهش سال و حال ایشان است ببازی برخاسته‌اند که جست و خیزها نموده هیاهو بلند می‌سازند. مردی در آن نزدیکی بخواندن و نوشتن پرداخته و آن هیاهوی بچگان او را از کار بازمی‌دارد. با اینحال او را نمی‌رسد که بر آنان پرخاش کرده از بازی بازدارد. لیکن هرگاه بچگان اندازه نگاه نداشته بشکستن درختها و کندن گلها برخاستند یا سنگ پرتاب نموده بخانه‌های همسایه آسیب رسانیدند در این هنگام است که باید جلو آنان را گرفت.

حال ما با شعرا همینست. بعبارت دیگر شعرا تا اندازه نگاه بدارند اگرهم بیهوده‌گوییها بکنند و هوش و فهم خود را تباه گردانند ما نکوهشی بر آن بیهوده‌گوییهای ایشان روا نخواهیم داشت.

ولی چه باید کرد با آن فرومایگان نادانی که در شعرهای خود نام پسران می‌برند و ایرانیان را سرافکنده‌ی جهان می‌سازند؟ یا بآن یاوه‌بافانی که بیخردانه طعنه بر خدا و پیغمبران زده مردم را بر باده‌گساری و بی‌پروایی دلیر می‌گردانند؟! آیا در برابر اینان می‌توان بخاموشی گرایید؟! آیا اینها زبان طبیعت است؟!

آن آتشی که مغولان به ایران زدند اگر شعرای ایران با زبان طبیعت سخن می‌سرودند بایستی تا قرنها جز بنفرین چنگیز و هلاکو زبان باز نکنند و صدها دیوان پر از سوگواری و نفرین و بیزاری گردانند.

تیمور لنگ آنهمه کشتارها را در ایران کرد که در یک روز در اصفهان هفتادهزار سر برید و پسر او در توس ده‌هزار سر خواست که چون سپاهیان ده‌هزار مرد پیدا نکردند سرهای زنان و کودکان را بریدند ، اگر شعرای ایران سخن از زبان طبیعت می‌گفتند بایستی هزار قصیده بیشتر در نکوهش آن مرد پلید بسرایند.

آن دلیریها که شاه‌منصور مظفری با سه‌هزار سواره در برابر دویست‌هزار سپاه تیمور از خود نمود که تا زمانها زبانزد خود تیموریان بوده اگر در ایران شعرایی بودند که سخن از روی فهم و دریافت برانند بایستی آن مرد دلیر ایرانی را موضوع صدها شعر گردانند.

ولی چه خواهید گفت اگر بشنوید که نه تنها یک قصیده در هجو آن دیو خونخوار سروده نشده بلکه شعرهای بسیاری در ستایش او سروده شده و بهنگام مرگش ماده‌‌ی تاریخها سروده و او را روانه‌ی «بهشت جاویدان» گردانیده‌اند؟!

چه خواهید گفت اگر بشنوید که شاعری که شاه‌منصور را در زندگیش ستایش کرده پس از مرگش که با یک سرافرازی بیمانندی مُرد دیگر نامی ازو نبرده؟! ⁽¹⁾

چه خواهید گفت اگر بدانید که شعرای زمان مغول شعرهایی سروده و چنگیز را فرستاده‌ی خدا ستوده‌اند که برای گوشمال مردم فرستاده شده بود؟!

ندارد گزیر از شهان روزگار
بود پادشا سایه‌ی کردگار

ولیکن سزاوار قوم و زمان
فرستد شهان را خدا بیگمان

گه از سایه‌ی لطف و گاهی ز قهر
دهد خسروان را خداوند بهر

اگر بندگان راستکاری کنند
همان از پی رستگاری کنند

شهی همچو ایشان بایشان دهد
که بیگانه به ز خویشان دهد

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

و گر بندگان را دگرگونه رای
بود خشم گیرد بر ایشان خدای

هم از خشم خود خسروی تیغ‌زن
فرستد بنزدیک آن انجمن

تو گویی که کاری ندارد دگر
نخواهد بماند یکی جانور

جز آزار مردم ندارد بیاد
نباشد بجز کار پیکار شاد

نه دیّار ماند ازو نه دیار
برآید ز کارش ز گیتی دمار

شعرهایی است که حمدالله مستوفی در شاهنامه‌ی خود در دیباچه‌ی داستان چنگیز سروده ـ آن حمداللهی که امروز گورش در قزوین امامزاده شده و زیارتنامه برایش ساخته‌اند.


🔹 پانوشت :

1ـ سه شماره پس از این یکی از خوانندگان و همراهان پیمان (آقای محمدحسین ناصر قمی) باین گفته بدینسان ایراد گرفته است : «... وفات خواجه‌ی شیرازی[حافظ] قبل از شاه‌منصور بچهار سال اتفاق افتاده ...» کسروی بار دیگری این را ننوشته ولی آیت‌الله برقعی نامی که در سال 1330 کتاب حافظ‌شکن را در رد دیوان حافظ سروده به ممدوحان حافظ اشاره کرده در آنجا می‌گوید : «حافظ باین شاه‌منصور بسیار تملق گفته و اظهار عشق نموده و بلکه عشق خود را منحصر به او قرار داده و بعداً به قاتل او امیر تیمور نیز اظهار عشق کرده.».


🌸
16.02.202514:41
📖 دفتر «در پیرامون شعر و صوفیگری»

🖌 احمد کسروی

🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 1 (پنج از نه)


چون در آن مقاله‌ی شماره‌ی هفدهم گفتگویی از صوفیان هم بمیان آمده و پیش از آن هم گاهی از این گروه نامی برده بودیم یکی دیگر از دوستان و خوانندگان پیمان که با صوفیان بی‌ارتباط نیست او نیز گله‌هایی کرده و چون نوشته‌ی او دراز است بهتر آن می‌بینیم که خود آن را در اینجا آورده و برای اینکه ایرادهایش بی‌پاسخ نماند هر تکه‌ای را نگاشته و پاسخ را داده سپس به تکه‌ی دیگر بپردازیم.

دوست ما می‌نویسد :

مبارزان جهان قلب دشمنان شکنند
ترا چه شد که همه قلب دوستان شکنی؟!

پیمان وقتی که شروع بانتشار کرد با بیدینان و اروپاپرستان مبارزه داشت و الحق خدمت بزرگی را انجام می‌داد. ولی چه شد که از نیمه‌ی راه تغییر مسلک داده با صوفیه بمبارزه برخاست؟ آیا این تغییر مسلک از سیاست و حکمت دور نیست؟! شما که با بیدینان پنچه به پنچه انداخته‌اید باید جهد کنید همه‌ی متدینان را از هر مذهب و عقیده که هستند با خود همدست سازید. نه اینکه یک دسته از بی‌آزارترین متدینان را از خود رنجه گردانید. صوفیه جماعتی هستند دل از دنیا کنده و همیشه با ریاضت و سختی دادن بنفس خود بتزکیه‌ی آن می‌کوشند. امروز در هر شهر ایران دسته‌ی مهمی از صوفیه وجود دارند آیا چه اذیتی از ایشان بمردم می‌رسد؟ حرص و طمع بدنیا که شما همیشه آن را مذمت می‌کنید یکی از طرق علاج آن تصوف است و بهمین جهت است که بزرگان و فلاسفه طرفداری از تصوف کرده‌اند. به هر حال من اگرچه صوفی نیستم ولی چون تصوف را دوست می‌دارم و با جماعتی از درویشان ارتباط پیدا کرده‌ام و دیدم که ایشان از نوشته‌های شما دلگیر هستند خواستم توجه شما را باین موضوع جلب کنم.


می‌گوییم : ما همیشه گفته‌ایم که صوفیگری بدو معنی است : یکی از خود گذشتن و دل از جهان کندن و جلو آز خود گرفتن و سود دیگران را بر سود خود برگزیدن و اینگونه خجسته‌کاریهاست. با این صوفیگری ما نه اینکه دشمنی نداریم بلکه هوادارش هستیم و همیشه آرزو داریم که از اینگونه کسان در ایران فراوان باشند. آدمی پیش از هر کاری نیازمند چنین تربیتی است. معنی دیگر تصوف همه‌ی آفریدگان را با آفریدگار یکی داشتن (وحدت وجود) و برای رسیدن بخدا با ریاضت کشیدن و تنبلی را پیشه‌ی خود ساخته در خانقاه نشستن و بجای پرستش خدا با ساز و آواز رقص کردن و با درویش‌بچگان ساده‌رو (شاهد) کام گزاردن و اینگونه زشتکاریهاست. با این صوفیگریست که ما دشمنی داریم و همیشه نکوهش می‌نماییم.

اینکه می‌نویسید صوفیان دین دارند این صوفیان دین نداشته‌اند. بلکه پندارهایی از خود پدید آورده پایبند آنها بوده‌اند. بسیاری پایبند آنها نیز نبوده «بی‌همه‌چیز» می‌زیسته‌اند. و اینکه دعوای مسلمانی می‌کرده‌اند بپاس مردم بوده که نانشان بریده می‌شود و اگر نه باسلام بستگی نداشته‌اند. ما اینک داستانهایی را از آنان از کتابهای خودشان می‌آوریم تا بدانند که این مردم نه تنها باحکام اسلام اعتنایی نداشته‌اند بآیین مردمی و بغیرت و مردانگی هم پایبند نبوده‌اند. این داستانها از نسخه‌ی خطی کتابی آورده می‌شود که در بالای صفحه‌ی یکم آن نام «تذکرةالاولیاء» نوشته ولی گویا «نفحات‌الأنس» جامی‌ باشد.

1ـ درباره‌ی دیدار کردن شمس تبریزی مولوی را می‌نویسد : «مدت سه ماه در خلوتی لیلاً و نهاراً بصوم وصال نشستند که اصلاً بیرون نیامدند و کسی را زهره نبود که در خلوت ایشان درآید. روزی خدمت مولانا شمس‌الدین از مولانا شاهدی التماس کرد. مولانا حرم خود را دست گرفته درمیان آورد فرمود که او خواهر جانی من است. نازنین‌پسری می‌خواهم فی‌الحال فرزند خود سلطان ولد را پیش آورد. فرمود که او خواهر جانی من است حالیا اگر قدری شراب دست می‌داد ذوقی می‌کردیم. مولانا بیرون آمد و سبویی از محله‌ی جهودان پر کرده بیاورد. مولانا شمس‌الدین فرمود که قوت مطاوعت مولانا شمس‌الدین را امتحان می‌کردم از هرچه گویند زیادت است».

از این داستان پیداست که صوفیان از هیچ ‌گونه بیناموسی باک نداشته‌اند و زنان خود را به یکدیگر پیش می‌کشیده‌اند.

2ـ درباره‌ی «شیخ اوحدالدین حامد کرمانی قدس‌الله تعالی سره»! می‌نگارد : «وی در شهود حقیقت توسل بمظاهر صوری می‌کرده و جمال مطلق را در صور مقیدات مشاهده می‌نموده».

شاید خوانندگان معنی این عبارت را درست درنیابند. مقصود اینست که شیخ کرمانی بچه‌بازی می‌نموده. ولی بیشرمی در آنجاست که به یک چنین نابکاری نامردانه رخت دیگری پوشانیده می‌گوید : او جمال خدا را در روی پسران ساده‌رو تماشا می‌کرد!

آیا این کردارها و گفتارها با دین مسلمانی چه سازش دارد؟! آیا این هرزه‌کاریها در راه «تزکیه‌ی نفس» بوده؟!


🌸
14.02.202515:02
📖 دفتر « در پیرامون شعر و صوفیگری »

🖌 احمد کسروی

🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 1 (سه از نه)


در سخن تنها سنجیدگی و آراستگی بس نیست که آن را سودمند و گرانبها گرداند بلکه باید دارای معنیهای نیک و سودمند نیز باشد. چنانکه شرح این موضوع را در آن گفتار خود در شماره‌ی هفدهم داده‌ایم. ⁽¹⁾

پس با اینحال ما نیکخواه شعرا می‌باشیم و دوستی آنان را می‌جوییم و هرگز نباید شعرا از ما دل‌آزرده باشند یا بدشمنی ما برخیزند.

مثلاً غزلهایی که شعرای ایران امروز می‌سرایند خود ایشان بهتر می‌دانند که چه رنجی را در راه سرودن آنها بر خود هموار می‌سازند و بسیاری از آنها را می‌توان گفت که از بهترین غزلها می‌باشد. با اینهمه ما می‌پرسیم : آیا سود آن غزلها بخود سرایندگان یا بدیگران چیست؟.. پس آیا بهتر نیست که آن رنج را در زمینه‌ی سودمند دیگری بکشند و نتیجه‌ای از آنهمه کوششهای خود در دست داشته باشند؟!

درست داستان آن معمار استادیست که رنجها برده و خرجها کرده کوشک بس بلند و زیبایی می‌سازد ولی نه در شهر و آبادی بلکه درمیان یک بیابان بی‌آب و ریگزاری که همه‌ی رنج و خرج او هدر می‌رود. ولیکن اگر آن کوشک را در یک شهر یا در یک آبادی دیگری بسازد هرآینه نتیجه‌های سودمندی در دست خواهد داشت.

شاید کسانی بگویند : این غزلها اگرهم سودی ندارد زیانش چیست؟! چرا باید شعرا را به یک کار بی‌زیانی نکوهش کرد؟! می‌گوییم : هر چیزی همین که سودمند نشد زیان‌آور خواهد بود. زیرا بچیز ناسود[مند] پرداختن خود کار بیهوده کردن است و کار بیهوده کردن از خرد می‌کاهد. وانگاه آیا این عیب کسانی نیست که با دل آسوده و بیدرد دعوای عشق بنمایند و یک عمر همیشه از درد عشقِ دروغی بنالند؟! آخر کدام مردم دیگری چنین رسمی را دارند که ایرانیان دومین آنان باشند؟!

در ایران امروز صدها عیب در زندگانی مردم پیداست که باید با گفتن و نوشتن چاره‌ی آنها بشود. من دور نرفته تنها عیبهای آشکار را می‌شمارم : هنوز صدها واعظ چون بالای منبر می‌روند جز «قصص بنی‌اسرائیل» سخنی ندارند. هنوز رمالان و فالگیران و دعانویسان بساطهای خود را درچیده دارند و اختیار زنان بدست ایشان می‌باشد. هنوز سوگند خوردن که راست و دروغش هر دو زشت است در سراسر ایران رواج دارد. هنوز دشنام دادن و بکار بردن کلمه‌های زشت میانه‌ی ایرانیان از خُرد و بزرگ شیوع بسیار دارد. هنوز چاپلوسی پیشه‌ی بسیاری از مردم است که بیشرمانه دست از آن برنمی‌دارند. هنوز ایرانیان همگی از یکسوی «بنده» و «چاکر» و «غلام خانه‌زاد» و «احقرالخلایق» و از سوی دیگر «جناب مستطاب اجل اکرم» و «جناب علامی فهامی آیت‌الله فی الارضین» می‌باشند. هنوز عنوانهای پوچ و ننگین «فدایت شوم» و «قربانت گردم» در نامه‌نویسیها روان است. هنوز در ایران «خان» و «میرزا» دو یادگار چنگیز و تیمور در پیش و پس هر نامی شیوع دارد ...

از اینسوی در سایه‌ی نزدیکی باروپا صد عیب دیگر رواج گرفته : از گستاخی زنان و مردان بنابکاری ، از ستیزه‌رویی جوانان ، از فراگرفتن بیماریهای ناپاک سراسر ایران را ، از فزونی سینما و تئاتر در همه‌ی شهرها⁽²⁾ ، از انتشار بدآموزیهای زهرآلود اروپاییان درمیانه‌ی جوانان ...

با اینهمه زمینه‌های سودمند برای گفتن و نوشتن ، سخنوران ایران «منصوروار بر دار جان بانگ أنا الحق» می‌زنند و «خضر عشق» می‌شوند و «از آب حیات می» سیرابی می‌خواهند و «درون خم عرق غسل ارتماس» می‌کنند و زن و مرد از «جهان» شکایت می‌نمایند که «روزی بکام این دل شیدا نمی‌گردد» و «نقد دل و جان را یکسر» در بهای «یک بوسه‌ی یار» (یار پنداری) از دست می‌دهند و «از شرار آه خود آتش به مافیها» می‌زنند و «از باده‌ی الست مست» گردیده تا «دم رستخیز هوشیار» نمی‌گردند و «جامه‌ی عشق که خیاط ازل» بر تن ایشان دوخته تا ابد از تن درنمی‌آورند و به «خسرو پرویز» که قرنهاست مرده و استخوانهایش نیز خاک شده پیغام می‌دهند که «بیش از این ستم به کوه‌کَن روا ندارد» و «شیرین» را مدتی برای او واگزارد و ...

دریغ ای ایرانیان! دریغ!


🔹 پانوشتها :

1ـ گفتار پیش از این («شعر در ایران») که در دفتر «شعر در ایران» آمده است.

2ـ سینما و تئاتر در آن دوره جز نمایشهای بی‌ارج نمی‌داشتند. سپس که سودها و زیانهای این دو بهتر شناخته گردید در کتاب «وَرجاوَندْبنیاد» چنین گفته شده : «سینما اگر بیناکهای[آنچه بینند] راست را نشان دهد و در راه یاوری بدانشها بکار رود از بهترین سرگرمیهاست». همچنین یکی از همباوران او (شادروان شکوهیان) ‌گفته که در دبیرستانی که کسروی درس می‌داده براهنمایی او نمایشنامه‌ای راست از پیشامدهای جنبش مشروطه‌ تمرین ‌کرده‌اند. بدینسان اندیشه‌ی نویسنده درباره‌ی این دو رشته روشن می‌گردد.


🌸
11.02.202515:04
5 ـ «باهَمادِ آزادگان» که دنبال‌کننده‌ی اندیشه‌های پاکدینی است از همه‌ی کسانی که این دفتر را می‌خوانند و راهی بحقایق می‌یابند ، می‌خواهد که نزدیک آیند کتابهای شادروان کسروی را بخوانند و اگر راست دیدند دست همراهی بما دهند تا بخواست آفریدگار توانا نیکان از بدان جدا گردیده نیرویی پدید آید تا بکمک آن نیرو ریشه‌ی بدیها کنده شود و ایران آینده‌‌ای بسیار باشکوهتر از گذشته داشته باشد.


🌸
10.02.202514:40
📖 دفتر «سخنرانی کسروی در انجمن ادبی»

🖌 احمد کسروی

🔸 شعر بخردانه


از نفاق عروس و مادر شوی
ای بسا خاندان که شد بر باد

مرد از این نفاق خسته شود
اینچنین روز را خدا ندهاد

جای کین گر بمهر پردازند
خانه‌ی مرد از آن شود آباد

مادر شوی چون عروس آورد
همچو فرزند زو بود دلشاد

نیز باید عروس پندارد
مادر اوست مادر داماد

گر چنین بود خانواده شوند
همه از دست رنج و غم آزاد

پرورانند کودکانی چند
همه پاکیزه‌خوی و پاکنهاد

در جهان پایدار بگذارند
یادگاری ز دودمان و نژاد

افسر


🔸 بیمار مردم‌آزار


چه زشت است که بیماری بجای چاره بدرد خود ، بکوشد که دیگران را نیز گرفتار سازد!

این کسی است که باید بیمار مردم‌آزارش نامید. این کسی است که باید همچون جذامی از توی توده بیرونش راند.

می‌دانید کیست آن بیمار؟! آن بدبختی که بدرد یاوه‌بافی گرفتار گردیده و چهل سال عمر خود با این بیماری مغزتباه‌کن بسر برده کنون هم بجای آنکه درپی چاره باشد و اندیشه‌ی درمان نماید ، بیماری خود را ادبیات نام می‌دهد ، گفتارها می‌پردازد ، یاوه‌بافان زمان مغول و قاجار را بیاری خود می‌خواند ، از شوربختی طبیب را «متجدد افراطی» می‌نامد.

تو کجایی ای بینوا ما کجاییم؟! از کدام دره آوازت می‌شنویم؟!

پایان


📣 خوانندگانی را که می‌خواهند در این زمینه بیشتر بخوانند بدفتر «ادبیات منظوم ایران» از همین نویسنده راه می‌نماییم.


🌸
16.12.202412:32
📖 دفتر حافظ چه می‌گوید؟.

🖌 احمد کسروی

🔸9ـ فهرستی از بدآموزیهای حافظ (یک از یک)


چنانکه گفتیم حافظ مقصد اصلیش غزل سرودن و قافیه درست کردن است نه سخن گفتن و معنایی فهمانیدن. این شیوه‌ایست که بیشتر شاعران داشته‌اند ، بویژه در غزلسازی ، و اینست شما ارتباطی میانه‌ی گفته‌های آنها نمی‌بینید. می‌گویند مردی را دیدند که در تابستان پوستینی بدوش گرفته بود و پرسیدند این چیست؟!.. چرا در تابستان پوستین پوشیده‌ای؟!.. پاسخ داد : در نسیه‌فروش عبا نمی‌بود. چون بی‌پول می‌بوده و می‌بایست نسیه بخرد و نسیه‌فروش هم جز پوستین نمی‌داشته این است بآن راضی گردیده.

این داستان شاعرانست. چون باید فلان کلمه‌ی قافیه را در سخن بگنجانند اینست اختیاری از خود ندارند و باید هرچه با قافیه سازش کرد آن را بگویند. بویژه حافظ که هیچ پروایی نداشته و هرچه پیشش می‌آمده می‌گفته. نه از تناقض‌گویی می‌پرهیزیده ، نه از پوچی سخن می‌ترسیده ، نه پروای دین می‌داشته ، نه دربند آبرو می‌بوده.

چنانکه گفتیم حافظ از چند رشته که بیشتر آنها باهم سازش نمی‌داشت سخن می‌گرفت و این است شما اگر شعرهایش را بخوانید گاه خراباتیست ، گاه صوفیست ، گاه مسلمان است ، گاه تنها یک شاعر ستایشگر است ، گاه عاشقست. کوتاه‌سخن خودش هم نمی‌داند چیست. گاهی نیز چون هیچ سخن پیدا نمی‌کند بیکبار جلو چرندگویی را باز می‌گزارد :

غافلست آنکو بشمشیر از تو می‌پیچد عنان
قند را لذت مگر نیکو نمی‌داند مگس

کویت از اشکم چو دریا گشت و می‌ترسم که باز
بر سر آیند این رقیبان سبکبارت چو خس

اینها چه معنایی می‌دارد؟!.. چرا باید کسی عمر با این سخنان پوچ بیهوده بسر دهد؟!..

این پستترین شیوه‌ی بهره‌مندی از سخن است که شاعران پیش گرفته‌اند. سخن که یک نیروی خدادادیست می‌توان از آن بهره‌های بزرگی برداشت. می‌توان دانشهایی بیرون ریخت و هزاران کسان را دانشور گردانید ، می‌توان راستیها را بازنمود و صدهزاران گمراه را براه آورد ، می‌توان پندها سرود ، می‌توان اندرزها داد ، می‌توان توده‌ی درمانده‌ای را بتکان آورد ، بالاخره می‌توان پول و داراک[=ثروت] بدست آورد ، از سخن هرگونه بهره توان برداشت و پستترین همه‌ی آنها اینست که کسی از آن قافیه‌بافی کند. این کند که چند کلمه‌ای را فهرست کرده هر کدام را در شعری نشاند و یک غزلی یا قطعه‌ای را پدید آورد. این یک بازیچه‌ی بیخردانه بیش نیست.

این خود زیانکاریست که کسی معنی را قربانی کلمه‌ها کند. حافظ اگر بجای اینگونه شعرگویی خشت‌زنی کردی ، در پیشگاه حقیقت ارج بیشتری یافتی. زیرا از آن خشتها سودی توانستی بود ولی از این سخن او هیچ سودی نتواند بود. گذشته از آنکه چون بدآموزیهای بسیاری را بسخنان خود آمیخته زیانها نیز می‌دارد.

حافظ روسیاه تنها بآن بس نکرده که عمر هدر سازد و زندگانی با بیهوده‌گویی بسر برد ، یک رشته بدآموزیهای زهرناک را نیز در سخنان خود گنجانیده و از خود بیادگار گزارده که ملیونها کسان را نیز همچون خود پوچ‌مغز و آلوده گرداند. زیان شعرهای حافظ بیش از همه از این راهست ، و من اینک فهرستی از آن بدآموزیها را در اینجا می‌آورم :

1) ستایشهای گزافه‌آمیز بیرون از اندازه از باده کرده. اینهمه ستایش از باده برای چیست؟!.. من نمی‌گویم باده بد است. در اینجا سخن از بدی باده را نمی‌دارم. می‌گویم نیکیش کدام است؟!.. آیا اینهمه ستایش ازو یاوه‌بافی نیست؟!.. باده را اگر کم خورند اندک‌خوشی دارد ، ولی چون بیش شد گیجی آورد و به هذیان‌گویی وادارد ، و اگر بیشتر شد کار باستفراغ و ناپاکی کشد. چنین چیزی نیکیش کدام است؟!.. آن ستایشهایی که حافظ و دیگران از باده کرده و چنین وانموده‌اند که باده رازهای سربسته را گشاید و نادانستنیها را دانسته گرداند ، جز یاوه‌گویی نیست. هر کسی حق دارد حافظ را تنها بنام این شعرهایش ، دیوانه‌ی یاوه‌گویی شناسد.

بیا ساقی آن آب آتش خواص
بمن ده که تا یابم از غم خلاص

فریدون صفت کاویانی علم
برافرازم از پشتی جام جم

بیا ساقی این نکته بشنو ز مِی
که یک جرعه مِی به ز دیهیم کی

می‌توان باور کرد که نود درصد باده‌خواران ایران فریب این شعرهای حافظ و دیگران را خورده‌اند ، و من نمی‌دانم هواداران حافظ با این نادانیهای او چه می‌گویند و چه بهانه پیش می‌کشند.

2) از جهان نکوهشهای بسیار کرده. اینان یک گروهی می‌بودند که چون خود پی کاری نمی‌رفتند و خانه و افزار زندگانی آماده نمی‌گردانیدند ناگزیر از خوشیهای زندگی بی‌بهره می‌گردیدند ، و اینبود بکینه‌جویی زبان باز کرده نکوهش از جهان می‌سرودند.

حاصل کارگه کون و مکان اینهمه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان اینهمه نیست

جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچست
هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق

(یک نظرخواهی در پایان این نوشتار آمده که می‌توانید در آن شرکت کنید)
👇
显示 1 - 24 82
登录以解锁更多功能。