Переслав з:
چند ثانیه



06.02.202520:52
🔹انتشار برای نخستین بار | لحظه بمباران ضاحیه جنوبی بیروت و ترور شهید سید حسن نصرالله، دبیرکل حزب الله لبنان
#چند_ثانیه
@chandsanieh_news
#چند_ثانیه
@chandsanieh_news
Переслав з:
جناب گاو

24.01.202517:36
مردانی که زیاد میدانند
بخش اول
در اوج خبرهای پیشروی مخالفان بشار اسد در سوریه، شبی برای دوستم نوشتم: "اینطور که از اوضاع بر میآید، گمان نکنم حکومت اسد تا پس فردا بیشتر دوام آورد." همان شب جواد لاریجانی مصاحبهای در تلویزیون داشت و در آن گفت که رژیم اسد، حتی اگر سقوط هم کند، سقوطش به این زودیها نخواهد بود.
فردای آن شب اسد سقوط کرد!
چه باعث شد که من خیلی درستتر از جواد لاریجانی اوضاع را بفهمم؟ آیا جواد لاریجانی آدم باهوشی نیست؟ آیا اطلاعات او کمتر از من بود؟ آیا من خیلی باهوشم؟ خیر! هیچ کدام از اینها.
مسئله اطلاعات و دانش مهمترین مسئله در فهم سیاست است. تا این مسئله را (که برایتان شرح خواهم داد) نفهمید، سیاست را (و اقتصاد را) نخواهید فهمید. اگر فهمیدید، دیگر نه خیلی جزئیات اخبار را دنبال خواهید کرد، نه خیلی وقعی به تحلیلگران سیاسی (از هر نوعی!) خواهید نهاد، و نه به انواع و اقسام تئوریهای توطئه دل خواهید بست.
➖➖➖➖➖➖➖
در مورد اطلاعات و دانش چند نکته اساسی وجود دارد که اینجا مطرح میکنیم:
۱- اخبار و اطلاعاتِ بیشتر خیلی اوقات از دانش ما میکاهد!
تصور میشود که همیشه اطلاعات بیشتر یعنی دادههای بیشتر به دانش بهتر و دقیقتر میانجامد.
این مسلماً جاهایی درست است، ولی اغلب این گونه است که اطلاعاتِ بیشتر به نویز بیشتر میانجامد و تشخیص نویز از سیگنال واقعی را دشوارتر میکند. بسیاری از اخبار نویزند ولی افراد آنها را به عنوان سیگنال واقعی در نظر میگیرند.
در آن شب سرنوشتساز، شاید لاریجانی خیلی بیشتر از کسی مثل من اطلاعات صحیح و درست داشت. شاید، مثلاً، حتی میدانست که بشار اسد آن روز چه گفته، زنش اسما کجاست، فلان ژنرال سوری چه پیامی ابلاغ کرده، فلان فرمانده روسی چه عکسالعملی نشان داده.... ولی وقتی این همه اطلاعات داشته باشی، احتمال سیگنال شمردن نویز بالاتر میرود.
نه تنها جدا کردن نویز از سیگنال بسیار مشکل است، شاید مشکلتر باشد این تشخیص که کدام قسمت اطلاعاتی که میگیرید واقعاً برای هدفی که دارید سودمند است. بعضیها باور ندارند که عملیات حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ برای اسرائیلیها یک غافلگیری بود. علتش را هم اِشراف وسیع اطلاعاتی اسرائیل مینامند و نیز اخباری که حاوی از آن بود که اسرائیلیها گزارشهایی قبل از آن در مورد قریبالوقوع بودن یک عملیات دریافت کرده بودند. ولی آیا همین اِشراف اطلاعاتی موجب غافلگیری نشد؟ وقتی شما مرتب اطلاعاتی در مورد عملیاتهایی که در موردش در میان دشمنتان بحث شده دریافت میکنید، کمکم حساسیت خود را نسبت به هر گزارشی از دست میدهید! این چیزی است که بارها و بارها در جاهای مختلف دنیا اتفاق افتاده است. فرقی نمیکند که یک سازمان اطلاعاتی بسیار فشل باشید، یا سازمان بسیار کارآمدی چون موساد! مشکل غربالگری اطلاعات مشکلی است که هر چقدر هم که کارآمد باشید باز از بین نخواهد رفت.
۲- سیستمهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی آشوبناکند!
اشوبناک، نه به معنایی که معمولا از آن برداشت میشود، بلکه به معنای ریاضی آن. سیستمی آشوبناک است که هر چقدر در مورد وضعیت فعلی دانشتان کامل باشد، آینده (به خصوص آینده نسبتاً دور) را نمیتوانید حتی با تقریب پیشبینی کنید! نمونه یک سیستم آشوبناک، وضعیت آب و هواست. اینکه آب و هوا را نمیتوان با هیچ دقتی (که بهتر از شیر و خط کردن باشد) برای زمانی طولانی (حداکثر ۱۰ روز) پیشبینی کرد، به همین علت است. شما اگر حتی تصاویر ماهوارهای بهتری به دست آورید، مدل آب و هوای بهتری به کار گیرید، کامپیوترهای خیلی بهتری در اختیار گیرید، ممکن است (در خوشبینانهترین حالت) فقط دو سه روزی به آن ۱۰ روز بیفزایید! سیستمهای اجتماعی-سیاسی-اقتصادی از این هم حتی آشوبناکترند، به خصوص در مواقع بحران. آب و هوا فقط کمیتهای فیزیکیاند، ولی سیستمهای اجتماعی از بسیاری از ارادههای آزاد تشکیل شده که به هیچ وجه قابل محاسبه نیستند.
این ققط در مورد مسائل سیاسی هم نیست. سیستمهای اقتصادی هم دقیقاً همین غیرمحاسبه و غیرپیشبینی بودن را دارند. فقط انواع بحرانهای اقتصادی که در چند دهه گذشته اتفاق افتاده را ببینید. معمولاً تا یک هفته قبل از هر بحران همه چیز عادی به نظر میرسد و نه سیاستمداران، نه بوروکراتها، نه بانکدارها، نه غولهای فایننس و به خصوص نه اقتصاددانان مشهور و مطرح هیچکدام گمان نمیکنند که یک هفته بعد همه چیز درگیر طوفانی دیگر خواهد بود.
ادامه دارد....
@jenabegav
بخش اول
در اوج خبرهای پیشروی مخالفان بشار اسد در سوریه، شبی برای دوستم نوشتم: "اینطور که از اوضاع بر میآید، گمان نکنم حکومت اسد تا پس فردا بیشتر دوام آورد." همان شب جواد لاریجانی مصاحبهای در تلویزیون داشت و در آن گفت که رژیم اسد، حتی اگر سقوط هم کند، سقوطش به این زودیها نخواهد بود.
فردای آن شب اسد سقوط کرد!
چه باعث شد که من خیلی درستتر از جواد لاریجانی اوضاع را بفهمم؟ آیا جواد لاریجانی آدم باهوشی نیست؟ آیا اطلاعات او کمتر از من بود؟ آیا من خیلی باهوشم؟ خیر! هیچ کدام از اینها.
مسئله اطلاعات و دانش مهمترین مسئله در فهم سیاست است. تا این مسئله را (که برایتان شرح خواهم داد) نفهمید، سیاست را (و اقتصاد را) نخواهید فهمید. اگر فهمیدید، دیگر نه خیلی جزئیات اخبار را دنبال خواهید کرد، نه خیلی وقعی به تحلیلگران سیاسی (از هر نوعی!) خواهید نهاد، و نه به انواع و اقسام تئوریهای توطئه دل خواهید بست.
➖➖➖➖➖➖➖
در مورد اطلاعات و دانش چند نکته اساسی وجود دارد که اینجا مطرح میکنیم:
۱- اخبار و اطلاعاتِ بیشتر خیلی اوقات از دانش ما میکاهد!
تصور میشود که همیشه اطلاعات بیشتر یعنی دادههای بیشتر به دانش بهتر و دقیقتر میانجامد.
این مسلماً جاهایی درست است، ولی اغلب این گونه است که اطلاعاتِ بیشتر به نویز بیشتر میانجامد و تشخیص نویز از سیگنال واقعی را دشوارتر میکند. بسیاری از اخبار نویزند ولی افراد آنها را به عنوان سیگنال واقعی در نظر میگیرند.
در آن شب سرنوشتساز، شاید لاریجانی خیلی بیشتر از کسی مثل من اطلاعات صحیح و درست داشت. شاید، مثلاً، حتی میدانست که بشار اسد آن روز چه گفته، زنش اسما کجاست، فلان ژنرال سوری چه پیامی ابلاغ کرده، فلان فرمانده روسی چه عکسالعملی نشان داده.... ولی وقتی این همه اطلاعات داشته باشی، احتمال سیگنال شمردن نویز بالاتر میرود.
نه تنها جدا کردن نویز از سیگنال بسیار مشکل است، شاید مشکلتر باشد این تشخیص که کدام قسمت اطلاعاتی که میگیرید واقعاً برای هدفی که دارید سودمند است. بعضیها باور ندارند که عملیات حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ برای اسرائیلیها یک غافلگیری بود. علتش را هم اِشراف وسیع اطلاعاتی اسرائیل مینامند و نیز اخباری که حاوی از آن بود که اسرائیلیها گزارشهایی قبل از آن در مورد قریبالوقوع بودن یک عملیات دریافت کرده بودند. ولی آیا همین اِشراف اطلاعاتی موجب غافلگیری نشد؟ وقتی شما مرتب اطلاعاتی در مورد عملیاتهایی که در موردش در میان دشمنتان بحث شده دریافت میکنید، کمکم حساسیت خود را نسبت به هر گزارشی از دست میدهید! این چیزی است که بارها و بارها در جاهای مختلف دنیا اتفاق افتاده است. فرقی نمیکند که یک سازمان اطلاعاتی بسیار فشل باشید، یا سازمان بسیار کارآمدی چون موساد! مشکل غربالگری اطلاعات مشکلی است که هر چقدر هم که کارآمد باشید باز از بین نخواهد رفت.
۲- سیستمهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی آشوبناکند!
اشوبناک، نه به معنایی که معمولا از آن برداشت میشود، بلکه به معنای ریاضی آن. سیستمی آشوبناک است که هر چقدر در مورد وضعیت فعلی دانشتان کامل باشد، آینده (به خصوص آینده نسبتاً دور) را نمیتوانید حتی با تقریب پیشبینی کنید! نمونه یک سیستم آشوبناک، وضعیت آب و هواست. اینکه آب و هوا را نمیتوان با هیچ دقتی (که بهتر از شیر و خط کردن باشد) برای زمانی طولانی (حداکثر ۱۰ روز) پیشبینی کرد، به همین علت است. شما اگر حتی تصاویر ماهوارهای بهتری به دست آورید، مدل آب و هوای بهتری به کار گیرید، کامپیوترهای خیلی بهتری در اختیار گیرید، ممکن است (در خوشبینانهترین حالت) فقط دو سه روزی به آن ۱۰ روز بیفزایید! سیستمهای اجتماعی-سیاسی-اقتصادی از این هم حتی آشوبناکترند، به خصوص در مواقع بحران. آب و هوا فقط کمیتهای فیزیکیاند، ولی سیستمهای اجتماعی از بسیاری از ارادههای آزاد تشکیل شده که به هیچ وجه قابل محاسبه نیستند.
این ققط در مورد مسائل سیاسی هم نیست. سیستمهای اقتصادی هم دقیقاً همین غیرمحاسبه و غیرپیشبینی بودن را دارند. فقط انواع بحرانهای اقتصادی که در چند دهه گذشته اتفاق افتاده را ببینید. معمولاً تا یک هفته قبل از هر بحران همه چیز عادی به نظر میرسد و نه سیاستمداران، نه بوروکراتها، نه بانکدارها، نه غولهای فایننس و به خصوص نه اقتصاددانان مشهور و مطرح هیچکدام گمان نمیکنند که یک هفته بعد همه چیز درگیر طوفانی دیگر خواهد بود.
ادامه دارد....
@jenabegav
24.01.202516:57
«بسم الله الرحمن الرحیم»
🗒️ *یاد ایام*
خاطرات حجه الاسلام دکتر قاسم کاکایی استاد دانشگاه
🖋️ *فصل چهارم: سفرهای علمی خارج از کشور*
*قسمت یازدهم: انگلستان ۲ (پیاپی پنجاه و یکم)*
بالاخره در اواخر *شهریور ۱۳۸۴* ، همراه با همسر، پسر و یکی از دخترانم برای گذراندن *فرصت مطالعاتی* (حداکثر یک سال) در *دانشگاه کمبریج*، وارد شهر کمبریج شدم. ابتدا *تصویری کلی* از این شهر، این دانشگاه و حوزههای فعالیت خودم در آنجا تقدیم میکنم:
*۱-* شهر کمبریج *شهر نسبتا کوچکی است*. به مناسبت *رودخانه Cam* که از وسط این شهر میگذرد، *پل رودخانهٔ Cam* نام گرفته است (Cambridge). این شهر *یک شهر کاملا دانشگاهی است*. دانشگاه کمبریج به تعبیری، *قدیمیترین دانشگاه جهان* به معنای امروزی است. البته شهر کمبریج برای خودش یک *حوزهٔ علمیه* نیز بوده و هست. از این نظر، حوزهٔ علمیهٔ نجف اشرف از آن قدیمیتر است. *کمبریج و آکسفورد* در رتبهبندی دانشگاهها، همواره *ردیف اول و دوم دانشگاههای اروپا* و *جزو چهار دانشگاه برتر جهان* (همراه با دو دانشگاه آمریکایی) بودهاند. اما شهر کمبریج یک امتیاز دیگر هم دارد و آن این که یک شهر دانشگاهی صرف است. بدین معنی که غیر از دانشگاه و مراکز آموزشی، پژوهشی و فرهنگی، هیچ چیز شاخص دیگری در این شهر وجود ندارد. حتی *هیچ کارخانه یا کارگاه صنعتی هم در این شهر اجازهٔ ورود نیافته است*! از این نظر در بین شهرهای انگلستان نمونه است. حتی شهر آکسفورد دو قسمت دارد: یک قسمت فرهنگی- دانشگاهی و یک قسمت صنعتی. *بخش اعظم جمعیت شهر کمبریج را نیز دانشجویان، استادان و کارمندان دانشگاه تشکیل میدهند.* عمدهٔ فعالیت بنده در انگلستان متمرکز در همین شهر بود. برای چند برنامه *به شهرهای لندن، آکسفورد و لیدز نیز سفر داشتم.*
*۲-* در دانشگاه کمبریج، *حوزهٔ فعالیت من* سه جا بود:
*الف- دانشکدهٔ الهیات ( Divinity):* این دانشکده در زمان حضور بنده در آنجا، ۱۴ استاد تمام و ۲۴ دانشیار و استادیار داشت. این دانشکده در مقاطع کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکتری، دانشجو میپذیرد. *مسیحیت، یهودیت، اسلام و آیین هندو* جزو گرایشهای اصلی این دانشکده محسوب میشوند. در آن زمان، در میان دانشکدههای الهیات دانشگاههای انگلستان، این تنها دانشکدهای بود که در آن *بخش اسلامشناسی جزو خود دانشکده و دانشگاه بود.* در سایر دانشگاهها، اسلامشناسی بهعنوان یک مرکز پژوهشی وابسته به دانشگاه مطرح است نه جزو دانشکده و دانشگاه. *میزبان بنده* در این دانشکده و در طول سفر مطالعاتی، *خانم پروفسور ژانت ساسکیس* (Janet Saskice) بود. ایشان در الهیات فلسفی با گرایش مسیحیت، فعالیت داشت. شاگرد مرحوم پروفسور دیوید بورِل، استاد مسلم الهیات کاتولیک در آمریکا بود. *رئیس دانشکدهٔ* الهیات کمبریج در آن زمان، *پروفسور ژولیوس لیپنر* ( Julius Lipner) بود که در الهیات هندو فعالیت میکرد. پدرش انگلیسی و مادرش هندی بود. با پرفسور لیپنر و پروفسور ساسکیس صمیمیت و رفت و آمد خانوادگی هم پیدا کردیم. در دانشکدهٔ الهیات *برای بنده بهعنوان استاد و محقق میهمان کارت عضویت در دانشگاه صادر شد.* دفتر و اتاق کاری کاملا مجهز هم در دانشکده، در اختیار بنده قرار گرفت.
*ب- مرکز گفتگو بین ادیان ابراهیمی:* این مرکز، مؤسسهای پژوهشی بود که ریاست آن را *پروفسور دیوید فورد* (David Ford) عضو هیئت علمی دانشکدهٔ الهیات بهعهده داشت. چون طرح تحقیقاتی بنده در مورد «گفتوگوی بین ادیان ابراهیمی» بود، این مرکز نیز مکان مناسبی برای فعالیت بنده به حساب میآمد. *من را بهعنوان عضو پیوستهٔ آن مرکز پذیرفتند*. این عضویت هنوز ادامه دارد و دورادور با آنها در تماسم. *روزهای شنبه* که دروس دانشگاه تعطیل است، *جلسات این مرکز برگزار میشد*. هر هفته به نوبت، یک نفر از استادان مسیحی، یهودی و مسلمان دربارهٔ موضوع معینی سخنرانی میکرد، سپس بحث و گفتوگو و نتیجهگیری به عمل میآمد و ثبت میشد.
*ج- دانشکدهٔ مطالعات شرقشناسی* (Oriental Studies): این دانشکده نیز به جهات مختلف مورد علاقهٔ بنده بود. یکی بهخاطر *مرحوم نیکلسون* که استاد همین دانشکده بوده است و طبعا مرا یاد *مولانا* میانداخت؛ دیگر این که این دانشکده بخشها و گروههایی دارد که به زبانهای شرقی مربوط میشود: گروهها و بخشهای مختلف مربوط به زبان و ادبیات عربی، فارسی، عبری، اردو، سنسکریت و... *بخش زبان و ادبیات فارسی* یکی از بزرگترین و تأثیرگذارترین این بخشهاست. قطعا امثال، سعدی، حافظ، مولانا، عطار، نظامی، فردوسی و... آنقدر کشش داشتند که مرا به این بخش و این دانشکده بکشانند. *استادان بخش زبان و ادبیات فارسی، همه، انگلیسیالاصل بودند!* شاخصترین آنها *مرحوم پروفسور پیتر ایوری* ( Peter Avery) بود. وی در آن زمان، هشتاد و دو ساله و ویلچر نشین بود.
🗒️ *یاد ایام*
خاطرات حجه الاسلام دکتر قاسم کاکایی استاد دانشگاه
🖋️ *فصل چهارم: سفرهای علمی خارج از کشور*
*قسمت یازدهم: انگلستان ۲ (پیاپی پنجاه و یکم)*
بالاخره در اواخر *شهریور ۱۳۸۴* ، همراه با همسر، پسر و یکی از دخترانم برای گذراندن *فرصت مطالعاتی* (حداکثر یک سال) در *دانشگاه کمبریج*، وارد شهر کمبریج شدم. ابتدا *تصویری کلی* از این شهر، این دانشگاه و حوزههای فعالیت خودم در آنجا تقدیم میکنم:
*۱-* شهر کمبریج *شهر نسبتا کوچکی است*. به مناسبت *رودخانه Cam* که از وسط این شهر میگذرد، *پل رودخانهٔ Cam* نام گرفته است (Cambridge). این شهر *یک شهر کاملا دانشگاهی است*. دانشگاه کمبریج به تعبیری، *قدیمیترین دانشگاه جهان* به معنای امروزی است. البته شهر کمبریج برای خودش یک *حوزهٔ علمیه* نیز بوده و هست. از این نظر، حوزهٔ علمیهٔ نجف اشرف از آن قدیمیتر است. *کمبریج و آکسفورد* در رتبهبندی دانشگاهها، همواره *ردیف اول و دوم دانشگاههای اروپا* و *جزو چهار دانشگاه برتر جهان* (همراه با دو دانشگاه آمریکایی) بودهاند. اما شهر کمبریج یک امتیاز دیگر هم دارد و آن این که یک شهر دانشگاهی صرف است. بدین معنی که غیر از دانشگاه و مراکز آموزشی، پژوهشی و فرهنگی، هیچ چیز شاخص دیگری در این شهر وجود ندارد. حتی *هیچ کارخانه یا کارگاه صنعتی هم در این شهر اجازهٔ ورود نیافته است*! از این نظر در بین شهرهای انگلستان نمونه است. حتی شهر آکسفورد دو قسمت دارد: یک قسمت فرهنگی- دانشگاهی و یک قسمت صنعتی. *بخش اعظم جمعیت شهر کمبریج را نیز دانشجویان، استادان و کارمندان دانشگاه تشکیل میدهند.* عمدهٔ فعالیت بنده در انگلستان متمرکز در همین شهر بود. برای چند برنامه *به شهرهای لندن، آکسفورد و لیدز نیز سفر داشتم.*
*۲-* در دانشگاه کمبریج، *حوزهٔ فعالیت من* سه جا بود:
*الف- دانشکدهٔ الهیات ( Divinity):* این دانشکده در زمان حضور بنده در آنجا، ۱۴ استاد تمام و ۲۴ دانشیار و استادیار داشت. این دانشکده در مقاطع کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکتری، دانشجو میپذیرد. *مسیحیت، یهودیت، اسلام و آیین هندو* جزو گرایشهای اصلی این دانشکده محسوب میشوند. در آن زمان، در میان دانشکدههای الهیات دانشگاههای انگلستان، این تنها دانشکدهای بود که در آن *بخش اسلامشناسی جزو خود دانشکده و دانشگاه بود.* در سایر دانشگاهها، اسلامشناسی بهعنوان یک مرکز پژوهشی وابسته به دانشگاه مطرح است نه جزو دانشکده و دانشگاه. *میزبان بنده* در این دانشکده و در طول سفر مطالعاتی، *خانم پروفسور ژانت ساسکیس* (Janet Saskice) بود. ایشان در الهیات فلسفی با گرایش مسیحیت، فعالیت داشت. شاگرد مرحوم پروفسور دیوید بورِل، استاد مسلم الهیات کاتولیک در آمریکا بود. *رئیس دانشکدهٔ* الهیات کمبریج در آن زمان، *پروفسور ژولیوس لیپنر* ( Julius Lipner) بود که در الهیات هندو فعالیت میکرد. پدرش انگلیسی و مادرش هندی بود. با پرفسور لیپنر و پروفسور ساسکیس صمیمیت و رفت و آمد خانوادگی هم پیدا کردیم. در دانشکدهٔ الهیات *برای بنده بهعنوان استاد و محقق میهمان کارت عضویت در دانشگاه صادر شد.* دفتر و اتاق کاری کاملا مجهز هم در دانشکده، در اختیار بنده قرار گرفت.
*ب- مرکز گفتگو بین ادیان ابراهیمی:* این مرکز، مؤسسهای پژوهشی بود که ریاست آن را *پروفسور دیوید فورد* (David Ford) عضو هیئت علمی دانشکدهٔ الهیات بهعهده داشت. چون طرح تحقیقاتی بنده در مورد «گفتوگوی بین ادیان ابراهیمی» بود، این مرکز نیز مکان مناسبی برای فعالیت بنده به حساب میآمد. *من را بهعنوان عضو پیوستهٔ آن مرکز پذیرفتند*. این عضویت هنوز ادامه دارد و دورادور با آنها در تماسم. *روزهای شنبه* که دروس دانشگاه تعطیل است، *جلسات این مرکز برگزار میشد*. هر هفته به نوبت، یک نفر از استادان مسیحی، یهودی و مسلمان دربارهٔ موضوع معینی سخنرانی میکرد، سپس بحث و گفتوگو و نتیجهگیری به عمل میآمد و ثبت میشد.
*ج- دانشکدهٔ مطالعات شرقشناسی* (Oriental Studies): این دانشکده نیز به جهات مختلف مورد علاقهٔ بنده بود. یکی بهخاطر *مرحوم نیکلسون* که استاد همین دانشکده بوده است و طبعا مرا یاد *مولانا* میانداخت؛ دیگر این که این دانشکده بخشها و گروههایی دارد که به زبانهای شرقی مربوط میشود: گروهها و بخشهای مختلف مربوط به زبان و ادبیات عربی، فارسی، عبری، اردو، سنسکریت و... *بخش زبان و ادبیات فارسی* یکی از بزرگترین و تأثیرگذارترین این بخشهاست. قطعا امثال، سعدی، حافظ، مولانا، عطار، نظامی، فردوسی و... آنقدر کشش داشتند که مرا به این بخش و این دانشکده بکشانند. *استادان بخش زبان و ادبیات فارسی، همه، انگلیسیالاصل بودند!* شاخصترین آنها *مرحوم پروفسور پیتر ایوری* ( Peter Avery) بود. وی در آن زمان، هشتاد و دو ساله و ویلچر نشین بود.
Переслав з:
ایران آزاد و آباد (مهدی نصیری)



24.01.202516:45
📢از تئوری تا عمل - شورت اشتراکی نمادی از آرمان شهر سوسیالیستی
روزیکه چپ ایرانی نظریه لغو مالکیت خصوصی کارل مارکس را تا سرحد پوشیدن شورت اشتراکی به مرحله عمل درآورد !
محمد بسته نگار عضو سابق جبهه ملی و نهضت آزادی ایران در پاسخ به این سوال که رابطه بین مجاهدین و چریکها در زندان
چطور بود میگوید؛
با هم بحث ایدئولوژیک نمیکردند چون میگفتند ما وحدت استراتژیک داریم.
من یادم هست داشتم کتابی میخواندم یکی از این مجاهدین آمد به من گفت خوش به حالت که هر کتابی را میتوانی بخوانی اما ما نمی توانیم .
من سال ۵۲ که از زندان آزاد شدم هنوز تغییر ایدئولوژیک مجاهدین
اتفاق نیفتاده بود.
البته نشانه هایی از آن قابل لمس بود.
رادیکالیسم شدید را میشد بینشان دید هم بین مجاهدین و هم چریکها مثلا صبح ها ورزشهای بسیار زیادی داشتند دور حیاط میدویدند که بعد از مدتی دیگر خسته شده بودند.
دیگر اینکه آنجا همه چیز عمومی شده بود حتی لباس زیرشان هم عمومی
بود.
یعنی این نگاه به مالکیت عمومی را به همه چیز تعمیم میدادند .
طرف لباسش را میشست پهن میکرد بقیه هم همین طور بعد هر کسی نیاز داشت بر میداشت یادم هست بعد از مدتی همه خارش گرفته بودند.
به قارچ مبتلا شدند و دستور مداوای آنان داده شد !
@politicscafe
روزیکه چپ ایرانی نظریه لغو مالکیت خصوصی کارل مارکس را تا سرحد پوشیدن شورت اشتراکی به مرحله عمل درآورد !
محمد بسته نگار عضو سابق جبهه ملی و نهضت آزادی ایران در پاسخ به این سوال که رابطه بین مجاهدین و چریکها در زندان
چطور بود میگوید؛
با هم بحث ایدئولوژیک نمیکردند چون میگفتند ما وحدت استراتژیک داریم.
من یادم هست داشتم کتابی میخواندم یکی از این مجاهدین آمد به من گفت خوش به حالت که هر کتابی را میتوانی بخوانی اما ما نمی توانیم .
من سال ۵۲ که از زندان آزاد شدم هنوز تغییر ایدئولوژیک مجاهدین
اتفاق نیفتاده بود.
البته نشانه هایی از آن قابل لمس بود.
رادیکالیسم شدید را میشد بینشان دید هم بین مجاهدین و هم چریکها مثلا صبح ها ورزشهای بسیار زیادی داشتند دور حیاط میدویدند که بعد از مدتی دیگر خسته شده بودند.
دیگر اینکه آنجا همه چیز عمومی شده بود حتی لباس زیرشان هم عمومی
بود.
یعنی این نگاه به مالکیت عمومی را به همه چیز تعمیم میدادند .
طرف لباسش را میشست پهن میکرد بقیه هم همین طور بعد هر کسی نیاز داشت بر میداشت یادم هست بعد از مدتی همه خارش گرفته بودند.
به قارچ مبتلا شدند و دستور مداوای آنان داده شد !
@politicscafe
24.01.202512:24
https://x.com/alikhosravani7/status/1882526568926368083?s=52
رفتم صحبت های دکتر ظریف رو شنیدم ببینم چی باعث ضجّه و ناله و وصلت جنگ طلب ها و تحریم طلب های تندرو داخلی و خارجی شده. دیدم در خصوص حجاب گفته برخی خانم ها رو میبینید که حجاب ندارند و حکومت تصمیم گرفته فشار رو در این زمینه کم کنه. در خصوص سعید جلیلی هم با توجه به برگ های کم ایران در مذاکره سعی کرده با بازی پلیس خوب پلیس بد یک برگ جدید از جلیلی بسازه ، در خصوص گروه های مسلح منطقه هم گفته الزاما تابع ایران نیستند و کلی حرف که میتونه سایه جنگ و تحریم رو از سر مملکت کوتاه کنه.بنابر این به جنگ طلب ها و تحریم طلب ها که ضررشون به مردم میرسه نه حاکمان حق دادم اینطور جیغ بکشن و دست به دست هم بدن. صدای ناله هاتون آرامش بخشه. ادامه بدید . ایران این پیچ تاریخی را هم مثل قدیم با قائم مقام ها و امیرکبیر ها و هویدا ها و ظریف ها طی خواهد کرد و با حذف تندروی و جنگ ، با دنیا دست صلح و دوستی خواهد داد. فحش های شما ایران ستیزان هم سند افتخار ما است.گریه کنید گریه قشنگه، گریه سهم دل تنگه…
رفتم صحبت های دکتر ظریف رو شنیدم ببینم چی باعث ضجّه و ناله و وصلت جنگ طلب ها و تحریم طلب های تندرو داخلی و خارجی شده. دیدم در خصوص حجاب گفته برخی خانم ها رو میبینید که حجاب ندارند و حکومت تصمیم گرفته فشار رو در این زمینه کم کنه. در خصوص سعید جلیلی هم با توجه به برگ های کم ایران در مذاکره سعی کرده با بازی پلیس خوب پلیس بد یک برگ جدید از جلیلی بسازه ، در خصوص گروه های مسلح منطقه هم گفته الزاما تابع ایران نیستند و کلی حرف که میتونه سایه جنگ و تحریم رو از سر مملکت کوتاه کنه.بنابر این به جنگ طلب ها و تحریم طلب ها که ضررشون به مردم میرسه نه حاکمان حق دادم اینطور جیغ بکشن و دست به دست هم بدن. صدای ناله هاتون آرامش بخشه. ادامه بدید . ایران این پیچ تاریخی را هم مثل قدیم با قائم مقام ها و امیرکبیر ها و هویدا ها و ظریف ها طی خواهد کرد و با حذف تندروی و جنگ ، با دنیا دست صلح و دوستی خواهد داد. فحش های شما ایران ستیزان هم سند افتخار ما است.گریه کنید گریه قشنگه، گریه سهم دل تنگه…
Переслав з:
🌐 پایش آمریکا & UN 🌐

24.01.202518:09
🔴 یک بچه به عنوان پسر از خانه خارج میشود اما دختر بازمیگردد! / دونالد ترامپ در مصاحبه با فاکس نیوز (۱):
«مردم نمیخواهند ببینند که یک زن در رینگ بوکس توسط یک مرد ضربه میخورد، آنها نمیخواهند یک بچه به عنوان پسر از خانه خارج شود و دو روز بعد به عنوان یک دختر برگردد. و ایالت هایی وجود دارد که در آن میتواند این اتفاقات رخ دهد.»
🇺🇸 @US_REVIEW 📍پایش آمریکا 📍
«مردم نمیخواهند ببینند که یک زن در رینگ بوکس توسط یک مرد ضربه میخورد، آنها نمیخواهند یک بچه به عنوان پسر از خانه خارج شود و دو روز بعد به عنوان یک دختر برگردد. و ایالت هایی وجود دارد که در آن میتواند این اتفاقات رخ دهد.»
🇺🇸 @US_REVIEW 📍پایش آمریکا 📍
24.01.202517:34
فرار از شکست
✍🏻مشق نو-سعید حجاریان
🔹تاریخ سازمان مجاهدین خلق آکنده از چرخشها، شکستها و عبرتهاست. بهنحوی که میتوان آن را بهشکل انتقادی روایت و درسهایی برای امروز از آن استخراج کرد. علاوه بر آنچه در مقاطعی همچون سال ۱۳۵۴ در درون این تشکیلات رخ داد، بهطور مشخص بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، در چند مقطع شکستهایی نصیب این تشکیلات شد و هر بار مسعود رجوی توانست با بندبازی، خود و سازماناش را از زیر ضرب خارج کند ولو برای مقطعی کوتاه و بهشکلی متزلزل.
🔹فراز و فرود سازمان مجاهدین خلق بیانگر سیاستورزی خالی از اصول و دیسیپلین است. این نوع از سیاستورزی نخست با تهی کردن واژگان از مفاهیم و مدلولهایشان آغاز میشود، از ائتلافهای فرصتطلبانه و مهلک میگذرد و نهایتاً، به چرخش گفتمانی میانجامد.
🔹در مواردی این تضاد و تناقض به فروپاشی تشکیلاتی میانجامد، و در مواردی دیگر به پرتگاه فروش اطلاعات به بیگانه و ترور ختم میشود که هر دو سر طیف میتواند عبرتآموز باشد.
🔹مسعود رجوی با اقتباس از برخی آموزههای الهیات مسیانیستی راه غیبت پیش گرفت زیرا توان آن را که رودرروی اعضاء سازماناش حاضر شود و به انبوه سؤال آنان پاسخ دهد، نداشت. این واپسین شگرد وی و شاید آخرین پرونده مفتوح است.
🔹در حالیکه اکنون نسل Z و عقلانیت نقاد تن به این سنخ شگردها نمیدهند؛ آنها بهقدری مستقل و خودبنیاد شدهاند که هیچ دستکاری ذهنی و هیچ نظم آمرانهای را برنمیتابند. به تعبیر حافظ: بازیِ چرخ بشکندش بیضه در کلاه / زیرا که عَرضِ شعبده با اهلِ راز کرد!
🔸متن کامل
#
✍🏻مشق نو-سعید حجاریان
🔹تاریخ سازمان مجاهدین خلق آکنده از چرخشها، شکستها و عبرتهاست. بهنحوی که میتوان آن را بهشکل انتقادی روایت و درسهایی برای امروز از آن استخراج کرد. علاوه بر آنچه در مقاطعی همچون سال ۱۳۵۴ در درون این تشکیلات رخ داد، بهطور مشخص بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، در چند مقطع شکستهایی نصیب این تشکیلات شد و هر بار مسعود رجوی توانست با بندبازی، خود و سازماناش را از زیر ضرب خارج کند ولو برای مقطعی کوتاه و بهشکلی متزلزل.
🔹فراز و فرود سازمان مجاهدین خلق بیانگر سیاستورزی خالی از اصول و دیسیپلین است. این نوع از سیاستورزی نخست با تهی کردن واژگان از مفاهیم و مدلولهایشان آغاز میشود، از ائتلافهای فرصتطلبانه و مهلک میگذرد و نهایتاً، به چرخش گفتمانی میانجامد.
🔹در مواردی این تضاد و تناقض به فروپاشی تشکیلاتی میانجامد، و در مواردی دیگر به پرتگاه فروش اطلاعات به بیگانه و ترور ختم میشود که هر دو سر طیف میتواند عبرتآموز باشد.
🔹مسعود رجوی با اقتباس از برخی آموزههای الهیات مسیانیستی راه غیبت پیش گرفت زیرا توان آن را که رودرروی اعضاء سازماناش حاضر شود و به انبوه سؤال آنان پاسخ دهد، نداشت. این واپسین شگرد وی و شاید آخرین پرونده مفتوح است.
🔹در حالیکه اکنون نسل Z و عقلانیت نقاد تن به این سنخ شگردها نمیدهند؛ آنها بهقدری مستقل و خودبنیاد شدهاند که هیچ دستکاری ذهنی و هیچ نظم آمرانهای را برنمیتابند. به تعبیر حافظ: بازیِ چرخ بشکندش بیضه در کلاه / زیرا که عَرضِ شعبده با اهلِ راز کرد!
🔸متن کامل
#
24.01.202516:57
دیگر، *هزینهٔ بیمهٔ اتومبیل* است که خیلی بالاست؛ اینترنتی انجام میشود. اگر کسی زمان بیمهٔ اتومبیلش تمام شده باشد و اتومبیلش در خیابان رؤیت شود، جریمهٔ سنگینی باید بپردازد که گاه معادل قیمت خود اتومبیل است! سایر جریمههای راهنمایی و رانندگی نیز وحشتناک است. دوربینهای پلیس نیز همهجا حاضرند، هیچگاه خراب نیستند و با کسی شوخی ندارند. برای بیمه شدن، شش ماه یکبار، *معاینهٔ فنی* و تأیید سالم بودن اتومبیل لازم است که هزینهٔ آن بالاست؛ و وای اگر اتومبیلت تعمیر لازم داشته باشد. یکبار بنده برای معاینهٔ فنی مراجعه کردم. مسئول کنترل گفت *ترمز دستی* اتومبیل کمی خراب است. باید ابتدا آن را تعمیر کنیم بعد تأییدیهٔ سالم بودن صادر کنیم. گفتم: «ای بابا! ترمز دستی که چندان اهمیتی ندارد، هرجا ایستادیم اتومبیل را خاموش و آن را روی دنده میگذاریم؛ کار ترمز دستی را انجام میدهد». خندید و گفت: «یعنی میگویی سازندهٔ اتومبیل، ترمز دستی را بیخود در سیستم اتومبیل قرار داده است!؟». زیر بار نرفت. مجبور شدم که بدهم *ترمز دستی را تعمیر کنند. ۲۵۰ پوند دستمزد آن میشد؛* یعنی تقریبا نصف قیمت خود اتومبیلم!
من در ایران عادت داشتم که درِ ماشین پیکانم را نه با سوییچ بلکه با زدن اهرمِ قفل و بالا گرفتن دستگیرهٔ در، ببندم؛ تا قفل و کلید کمتر استهلاک پیدا کند. طبق عادت همین کار را با اتومبیلم در کمبریج میکردم. *اما دوبار سوییچ را در ماشین جا گذاشتم و درِ اتومبیل را قفل کردم*. برای باز کردن آن ناچار شدم که به *امداد خودرو* زنگ بزنم. هر بار که آمدند، برای باز کردن در ماشین *۶۰ پوند* دستمزد گرفتند، یعنی *یک دهم قیمت کل اتومبیل!*
مسألهٔ دیگر، *پارک کردن* اتومبیل در خیابانها بود. پارک کردن مجانی نبود. در اکثر جاها *برای هر ساعت یک پوند و برای نیمساعت به پایین باید نیم پوند* به *ماشین هوشمند پارک حاشیهای* میپرداختیم! اگر هم در مکان ممنوعه پارک میکردیم، جریمهٔ آن ۳۵۰ پوند بود؛ یعنی بیش از نصف قیمت اتومبیلم! اما پارککردن *برای معلولان مجانی بود*. *برچسبهای خاصی* روی شیشهٔ جلو میزدند که *نشان میداد که این ماشین مربوط به معلولان است*. این برچسبها را جایی مثل *ادارهٔ بهزیستی* در اختیار معلولان قرار میداد، اما *ایرانیانی که علم را در ثریا نیز شکار میکنند و قهرمان دور زدن تحریمها هستند، توانسته بودند این برچسبها را به شکلی، جور کنند* و بهعنوان معلول، *در منطقهٔ پارک مجانی پارک نمایند!* برخی دوستان خیلی اصرار کردند که از این برچسبها به حقیر نیز بدهند، ولی چون در شرعیت آن شک داشتم که شاید جای معلولی را تنگ کنم، قبول نکردم. اما *برخی اوقات تحریمها را طور دیگری دور میزدم!* برای آنکه فرهنگ مطالعه را بالا ببرند و نظر به آنکه قشر کتابخوان معمولا پولدار نیستند، *پارک در اطراف کتابخانهٔ مرکزی مجانی بود.* حقیر در برخی اوقات، *ماشینم را جلو کتابخانه پارک کرده، پیاده برای انجام کارهایم در شهر راه میافتادم!* خداوند مرا ببخشاید!
نکتهٔ دیگر راجع به *غرور ملی انگلیسیها* است که *حتی در اروپا هم خود را تافتهٔ جدا بافته میدانند*. یورو را به عنوان *پول رسمی* خود نپذیرفتند و بر پوند ایستادگی کردند. ویزایشان با *ویزای شینگن* که مربوط به کل اروپاست، فرق دارد. *واحدهای اندازهگیریشان* با دیگران متفاوت است. *فرمان اتومبیلهایشان نیز سمت راست قرار دارد*. خیابانها و فلکههاشان نیز متناسب با اینگونه اتومبیلها برنامهریزی شده است. *برای کسانی که از کشورهای دیگر میآیند* و فرمان اتومبیلشان سمت چپ است، *حداقل هشت ساعت تعلیم رانندگی لازم و اجباری است تا با وضعیت جدید عادت کنند*. یکی از ایرانیان آشنا، آقا داریوش، که در لندن زندگی میکرد گفت: «نه بابا! تعلیم رانندگی لازم نیست خودت یواشیواش عادت میکنی». تازه اتومبیل را در لندن خریده بودم. با همسر و فرزندانم در لندن بودیم. *قرار بود به مهمانی خانهٔ همان آقا داریوش برویم*؛ سالها بود که در لندن زندگی میکرد. گفت پشت سر اتومبیل من حرکت کنید. مرا گم نکنید. پشت سر ایشان راه افتادیم. *هم با فرمان طرف راست اتومبیل مشکل داشتم و هم از گم کردن آقا داریوش در لندنِ پهناور، سخت در وحشت بودم*. به یک چهار راه رسیدیم؛ *چراغ راهنمایی سبز بود، زرد شد*، آقا داریوش گاز ماشینش را گرفت و با سرعت رفت تا به قرمز نخورد. *من هم که از گم کردن او میترسیدم پا را روی گاز گذاشتم تا به او برسم*. دیدم از طرف دیگر هم که چراغشان قرمز بود و حالا زرد شده است اتومبیلی میخواست حرکت کند. برایش *چند بار چراغ زدم که نیا!* دیدم که با سرعت آمد و دستش را به علامت تشکر حرکت میدهد! *نزدیک بود تصادف کنیم*؛ جیمز باندی ماشین را رد کردم و به آقا داریوش رسیدم! اعتراض کردم که آقا مثل اینکه حواست نیست که من تازه واردم، نزدیک بود تصادف کنم! ماجرا را برایش تعریف کردم.
من در ایران عادت داشتم که درِ ماشین پیکانم را نه با سوییچ بلکه با زدن اهرمِ قفل و بالا گرفتن دستگیرهٔ در، ببندم؛ تا قفل و کلید کمتر استهلاک پیدا کند. طبق عادت همین کار را با اتومبیلم در کمبریج میکردم. *اما دوبار سوییچ را در ماشین جا گذاشتم و درِ اتومبیل را قفل کردم*. برای باز کردن آن ناچار شدم که به *امداد خودرو* زنگ بزنم. هر بار که آمدند، برای باز کردن در ماشین *۶۰ پوند* دستمزد گرفتند، یعنی *یک دهم قیمت کل اتومبیل!*
مسألهٔ دیگر، *پارک کردن* اتومبیل در خیابانها بود. پارک کردن مجانی نبود. در اکثر جاها *برای هر ساعت یک پوند و برای نیمساعت به پایین باید نیم پوند* به *ماشین هوشمند پارک حاشیهای* میپرداختیم! اگر هم در مکان ممنوعه پارک میکردیم، جریمهٔ آن ۳۵۰ پوند بود؛ یعنی بیش از نصف قیمت اتومبیلم! اما پارککردن *برای معلولان مجانی بود*. *برچسبهای خاصی* روی شیشهٔ جلو میزدند که *نشان میداد که این ماشین مربوط به معلولان است*. این برچسبها را جایی مثل *ادارهٔ بهزیستی* در اختیار معلولان قرار میداد، اما *ایرانیانی که علم را در ثریا نیز شکار میکنند و قهرمان دور زدن تحریمها هستند، توانسته بودند این برچسبها را به شکلی، جور کنند* و بهعنوان معلول، *در منطقهٔ پارک مجانی پارک نمایند!* برخی دوستان خیلی اصرار کردند که از این برچسبها به حقیر نیز بدهند، ولی چون در شرعیت آن شک داشتم که شاید جای معلولی را تنگ کنم، قبول نکردم. اما *برخی اوقات تحریمها را طور دیگری دور میزدم!* برای آنکه فرهنگ مطالعه را بالا ببرند و نظر به آنکه قشر کتابخوان معمولا پولدار نیستند، *پارک در اطراف کتابخانهٔ مرکزی مجانی بود.* حقیر در برخی اوقات، *ماشینم را جلو کتابخانه پارک کرده، پیاده برای انجام کارهایم در شهر راه میافتادم!* خداوند مرا ببخشاید!
نکتهٔ دیگر راجع به *غرور ملی انگلیسیها* است که *حتی در اروپا هم خود را تافتهٔ جدا بافته میدانند*. یورو را به عنوان *پول رسمی* خود نپذیرفتند و بر پوند ایستادگی کردند. ویزایشان با *ویزای شینگن* که مربوط به کل اروپاست، فرق دارد. *واحدهای اندازهگیریشان* با دیگران متفاوت است. *فرمان اتومبیلهایشان نیز سمت راست قرار دارد*. خیابانها و فلکههاشان نیز متناسب با اینگونه اتومبیلها برنامهریزی شده است. *برای کسانی که از کشورهای دیگر میآیند* و فرمان اتومبیلشان سمت چپ است، *حداقل هشت ساعت تعلیم رانندگی لازم و اجباری است تا با وضعیت جدید عادت کنند*. یکی از ایرانیان آشنا، آقا داریوش، که در لندن زندگی میکرد گفت: «نه بابا! تعلیم رانندگی لازم نیست خودت یواشیواش عادت میکنی». تازه اتومبیل را در لندن خریده بودم. با همسر و فرزندانم در لندن بودیم. *قرار بود به مهمانی خانهٔ همان آقا داریوش برویم*؛ سالها بود که در لندن زندگی میکرد. گفت پشت سر اتومبیل من حرکت کنید. مرا گم نکنید. پشت سر ایشان راه افتادیم. *هم با فرمان طرف راست اتومبیل مشکل داشتم و هم از گم کردن آقا داریوش در لندنِ پهناور، سخت در وحشت بودم*. به یک چهار راه رسیدیم؛ *چراغ راهنمایی سبز بود، زرد شد*، آقا داریوش گاز ماشینش را گرفت و با سرعت رفت تا به قرمز نخورد. *من هم که از گم کردن او میترسیدم پا را روی گاز گذاشتم تا به او برسم*. دیدم از طرف دیگر هم که چراغشان قرمز بود و حالا زرد شده است اتومبیلی میخواست حرکت کند. برایش *چند بار چراغ زدم که نیا!* دیدم که با سرعت آمد و دستش را به علامت تشکر حرکت میدهد! *نزدیک بود تصادف کنیم*؛ جیمز باندی ماشین را رد کردم و به آقا داریوش رسیدم! اعتراض کردم که آقا مثل اینکه حواست نیست که من تازه واردم، نزدیک بود تصادف کنم! ماجرا را برایش تعریف کردم.
24.01.202516:35
https://t.me/andishevasedayiranian
▫️ انتخاب ترامپ چه معنایی دارد؟
▫️ پیرامون تلاشی برای نخستین ترازنامه در پنج درس
24 ژانویه 2025
مارتین کروناور
ترجمهی: کمال خسروی
توضیح مترجم: متن کوتاه پیش رو، هرچند تلاشی شتابزده و عمدتاً جامعهشناختی برای صورتبندی علل پیروزی ترامپ در انتخابات اخیر آمریکاست، حاوی نکاتی قابل توجه و دلالتهایی بر جامعهی آمریکا و جوامع همانند آن نیز هست که بسا از قصد و ابعاد مورد نظر نویسنده فراتر میروند. این متن در تازهترین شمارهی نشریهی پروکلا [PROKLA] انتشار یافته است. مارتین کروناور جامعهشناس آلمانی، عضو شورای علمی و مشورتی تحریریهی پروکلا و استاد مدرسهی عالی اقتصاد و حقوق در برلین است.
🔸 از انتخاب دوبارهی دونالد ترامپ میتوان پنج درس گرفت که باید بهخوبی فهمیده شوند: [اول] اینکه امکان الغای دموکراسی بهگونهای دموکراتیک از طریق انتخابات وجود دارد؛ [دوم] اینکه ترامپ نه بهرغم ابتنای مبارزهی انتخاباتیاش بر شریرانهترین عناصر تاریخ و جامعهی آمریکا، بلکه دقیقاً به دلیل اتکا بر آنها انتخاب شده است؛ [سوم] اینکه او موفق شد طبقات پائین را با دفاع بیرحمانه از بازارگرایی افراطی دور خود جمع کند؛ [چهارم] اینکه در این اقدامات، دستکاری و تحریک احساسات ــ که چپ آکادمیک اغلب بهای چندانی برای آن قائل نیست ــ نقش ایفا نموده است و [سرانجام پنجم] اینکه با اتحاد ترامپ/ماسک، سرکردگان مرتبهی تازهای از مدرنیزاسیون سرمایهدارانه بهقدرت رسیدهاند.
🔸 تبلیغات انتخاباتی ترامپ، پشت صورتک شورش علیه «نخبگان»، در نخستین نگاهْ ائتلافهایی بسیار نامحتمل را پدید آورد: بین میلیونها رأیدهندهی ناراضی در طبقات متوسط و پائین و مبارزانِ مرتبهای تازه از بازارگرایی افراطی و بیرحمانه... اما این کامیابی چگونه میسر شد؟ از طریق بسیج احساسات علیه دولت و بهویژه دولت مرکزی که در آمریکا ریشهای بسیار ژرف دارد. به پیروی از این احساسات، «نخبگانْ» در نخستین گام نمایندگان جامعهی سیاسی واشینگتن هستند. ترامپ موفق شد دموکراتها را با «نخبگانی» همهویت بنمایاند که دور از مردم دست به حراج آمریکا زدهاند؛ به مهاجران، به چینیها و به اروپا. دموکراتها نه خواستند و نه توانستند بهسادگی ورق را برگردانند و بهجای آن به این دشنامها متوسل شدند که یک میلیاردر، دلال معاملات ملکی، فرارکننده از پرداخت مالیات و ورشکستهای چندباره، اینک نقش سخنگوی عامهی مردم را بازی میکند. اما ثروت در آمریکا عیب و نقص نیست، بلکه نشانهی کامیابی در پیگیریِ رویای آمریکایی است؛ اجبار به پرداخت مالیات از نظر بسیاری از آمریکاییها وظیفهای در قبال جامعه و زندگی اجتماعی نیست که فرد عضوی از آن است، بلکه نشانهی ناآزادی است. اسطورهی روزگار بنیانگذاری آمریکا، در یک واژگونیِ فرهنگی، کماکان در آگاهی آمریکائیان طنینانداز است، هرچند سالیان دراز است که شالودهاش در مناسبات اجتماعی از میان رفته است.
🔸 چپ آکادمیکْ اهمیت احساسات هیجانی و بسیجکردن آنها را دستکم میگیرد. این چپ به آنسو گرایش دارد که وقتی سخن بر سر «منافع» است، به روایتی اکونومیستی و بهلحاظ مارکسیستی بیآزار از انتخاب عقلایی بیاویزد و از این رو در هر حال به زمینهای از اقبال نسبت به این احساسات و هیجانات بنگرد که بهلحاظ «اقتصادی» هموار شده است، اما نه به خودِ این احساسات و هیجانات. این ضعف نخستینبار در سالهای دههی 1930 و بههنگام عروج نازیها آشکار شد و از جمله از سوی ارنست بلوخ، ویلهلم رایش، ارنست نیکیش و در میان تبعیدیانِ محفل ماکس هورکهایمر مورد بحث و بررسی قرار گرفت. علت این دستکم گرفتنْ آشنا و دمِ دست است: برای چپِ متعهد به روشنگریْ ممنوع است که بهنوبهی خود به دستکاری و تحریک احساسات دست یازد..
🔹 متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:
https://wp.me/p9vUft-4z2
https://t.me/andishevasedayiranian
▫️ انتخاب ترامپ چه معنایی دارد؟
▫️ پیرامون تلاشی برای نخستین ترازنامه در پنج درس
24 ژانویه 2025
مارتین کروناور
ترجمهی: کمال خسروی
توضیح مترجم: متن کوتاه پیش رو، هرچند تلاشی شتابزده و عمدتاً جامعهشناختی برای صورتبندی علل پیروزی ترامپ در انتخابات اخیر آمریکاست، حاوی نکاتی قابل توجه و دلالتهایی بر جامعهی آمریکا و جوامع همانند آن نیز هست که بسا از قصد و ابعاد مورد نظر نویسنده فراتر میروند. این متن در تازهترین شمارهی نشریهی پروکلا [PROKLA] انتشار یافته است. مارتین کروناور جامعهشناس آلمانی، عضو شورای علمی و مشورتی تحریریهی پروکلا و استاد مدرسهی عالی اقتصاد و حقوق در برلین است.
🔸 از انتخاب دوبارهی دونالد ترامپ میتوان پنج درس گرفت که باید بهخوبی فهمیده شوند: [اول] اینکه امکان الغای دموکراسی بهگونهای دموکراتیک از طریق انتخابات وجود دارد؛ [دوم] اینکه ترامپ نه بهرغم ابتنای مبارزهی انتخاباتیاش بر شریرانهترین عناصر تاریخ و جامعهی آمریکا، بلکه دقیقاً به دلیل اتکا بر آنها انتخاب شده است؛ [سوم] اینکه او موفق شد طبقات پائین را با دفاع بیرحمانه از بازارگرایی افراطی دور خود جمع کند؛ [چهارم] اینکه در این اقدامات، دستکاری و تحریک احساسات ــ که چپ آکادمیک اغلب بهای چندانی برای آن قائل نیست ــ نقش ایفا نموده است و [سرانجام پنجم] اینکه با اتحاد ترامپ/ماسک، سرکردگان مرتبهی تازهای از مدرنیزاسیون سرمایهدارانه بهقدرت رسیدهاند.
🔸 تبلیغات انتخاباتی ترامپ، پشت صورتک شورش علیه «نخبگان»، در نخستین نگاهْ ائتلافهایی بسیار نامحتمل را پدید آورد: بین میلیونها رأیدهندهی ناراضی در طبقات متوسط و پائین و مبارزانِ مرتبهای تازه از بازارگرایی افراطی و بیرحمانه... اما این کامیابی چگونه میسر شد؟ از طریق بسیج احساسات علیه دولت و بهویژه دولت مرکزی که در آمریکا ریشهای بسیار ژرف دارد. به پیروی از این احساسات، «نخبگانْ» در نخستین گام نمایندگان جامعهی سیاسی واشینگتن هستند. ترامپ موفق شد دموکراتها را با «نخبگانی» همهویت بنمایاند که دور از مردم دست به حراج آمریکا زدهاند؛ به مهاجران، به چینیها و به اروپا. دموکراتها نه خواستند و نه توانستند بهسادگی ورق را برگردانند و بهجای آن به این دشنامها متوسل شدند که یک میلیاردر، دلال معاملات ملکی، فرارکننده از پرداخت مالیات و ورشکستهای چندباره، اینک نقش سخنگوی عامهی مردم را بازی میکند. اما ثروت در آمریکا عیب و نقص نیست، بلکه نشانهی کامیابی در پیگیریِ رویای آمریکایی است؛ اجبار به پرداخت مالیات از نظر بسیاری از آمریکاییها وظیفهای در قبال جامعه و زندگی اجتماعی نیست که فرد عضوی از آن است، بلکه نشانهی ناآزادی است. اسطورهی روزگار بنیانگذاری آمریکا، در یک واژگونیِ فرهنگی، کماکان در آگاهی آمریکائیان طنینانداز است، هرچند سالیان دراز است که شالودهاش در مناسبات اجتماعی از میان رفته است.
🔸 چپ آکادمیکْ اهمیت احساسات هیجانی و بسیجکردن آنها را دستکم میگیرد. این چپ به آنسو گرایش دارد که وقتی سخن بر سر «منافع» است، به روایتی اکونومیستی و بهلحاظ مارکسیستی بیآزار از انتخاب عقلایی بیاویزد و از این رو در هر حال به زمینهای از اقبال نسبت به این احساسات و هیجانات بنگرد که بهلحاظ «اقتصادی» هموار شده است، اما نه به خودِ این احساسات و هیجانات. این ضعف نخستینبار در سالهای دههی 1930 و بههنگام عروج نازیها آشکار شد و از جمله از سوی ارنست بلوخ، ویلهلم رایش، ارنست نیکیش و در میان تبعیدیانِ محفل ماکس هورکهایمر مورد بحث و بررسی قرار گرفت. علت این دستکم گرفتنْ آشنا و دمِ دست است: برای چپِ متعهد به روشنگریْ ممنوع است که بهنوبهی خود به دستکاری و تحریک احساسات دست یازد..
🔹 متن کامل این مقاله را در لینک زیر بخوانید:
https://wp.me/p9vUft-4z2
https://t.me/andishevasedayiranian
Переслав з:
وراى حد تقرير | سعيد حجاريان



24.01.202510:27
📌اطلاعیه
✅مطلع شدم فرد یا افرادی، حساب یا حسابهای کاربری جعلی بهنام و تصویر اینجانب راهاندازی کرده، و ضمن نشر و بازنشر بعضی محتواهای نادرست و نامرتبط در قالبهای مختلف، از برخی کاربران تقاضای واریز پول داشتهاند. ضمن تکذیب انتساب این قبیل موارد، ذیلاً حسابهای کاربری اینجانب معرفی میشود.
✍️سعید حجّاریان
۵ بهمن ۱۴۰۳
تلگرام:
t.me/SaeedHajarian
اکس (توییتر):
x.com/saeedhajjarian
اینستاگرام:
instagram.com/saeedhajjarian
📌نشانیهای سعید حجاریان در شبکههای مجازی👇:
تلگرام | اینستاگرام | اکس (توییتر)
.
✅مطلع شدم فرد یا افرادی، حساب یا حسابهای کاربری جعلی بهنام و تصویر اینجانب راهاندازی کرده، و ضمن نشر و بازنشر بعضی محتواهای نادرست و نامرتبط در قالبهای مختلف، از برخی کاربران تقاضای واریز پول داشتهاند. ضمن تکذیب انتساب این قبیل موارد، ذیلاً حسابهای کاربری اینجانب معرفی میشود.
✍️سعید حجّاریان
۵ بهمن ۱۴۰۳
تلگرام:
t.me/SaeedHajarian
اکس (توییتر):
x.com/saeedhajjarian
اینستاگرام:
instagram.com/saeedhajjarian
📌نشانیهای سعید حجاریان در شبکههای مجازی👇:
تلگرام | اینستاگرام | اکس (توییتر)
.
24.01.202508:40
باده بی آواز رود
در شاهنامه در بخش پادشاهی بهرام گور آمده است که بهرام گور به موبدان و کارداران سراسر کشور نامه می نویسد و از آنها می خواهد که او را از رنج مردم آگاه کنند و از حال فقیر و غنی و دارا و ندار او را خبر دهند. موبدان و کارداران در پاسخ او مینویسند که کشور آباد است و مردم در همه جا دعاگوی وجود شما هستند مگر درویشان که مختصر شکایتی دارند. شکایت درویشان این است که ثروتمندان هنگام باده نوشی بر سر تاجی از گل میگذارند و رامشگران برای آنها رود مینوازند و سرود میخوانند. امّا تهیدستان هنگام باده نوشی نه از گل تاجی بر سر دارند و نه نوای رود و سرودی. توانگران آزروی بی خردی درویشان را به علت نداشتن اسباب تجمّل و شکوه چیزی و کسی حساب نمیکنند.
بهرام گور به این نامه بسیار میخندد و پیکی نزد شنگل به هند گسیل میکند تا دو هزار لوری بربط ساز و نوازنده از نرینه و مادینه به ایران روانه کند. هنگامی که لوریان به ایران میرسند بهرام گور به هریک گاوی و خری و هزار خروار گندم میدهد که برزیگری کنند و برای درویشان به صورت رایگان رامشگری کنند و در خدمت تهیدستان باشند.
لوریان که پروای برزیگری و حال کار کردن ندارند گاو و گندم را میخورند و سر سال شرمسار به حضور بهرام میآیند. بهرام میفهمد برزیگرری کار لوری نیست. بنابراین دستور میدهد که بار و بنه خود را بر خر بارکنند و گرد جهان بچرخند و رامشگری کنند. این لوریان طبق دستور شاه شهر به شهر میگشتند و از دزدی کردن پروایی نداشتند.
به نظر میرسد باده نوشی با آواز رامشگران از رسوم و سنن ایرانیان بوده است و به همین دلیل است که در ادبیات ما ساقی و مطرب همیشه در کنار هم بوده و هستند:
ساقیا! ساتگینی اندر ده
مطربا! رود نرم و خوش بنواز(فرخی)
ساقی تو بده باده و مطرب تو بزن رود
تا می خورم امروز که وقت طرب ماست
(رودکی)
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو کار جهان شد به کام ما
(حافظ)
منوچهری دامغانی در یکی از قصایدش از اینکه برخی شراب را بی نوای ساز و سرود مینوشند تعجب می کند و چنین استدلال میکند اگر برای اسب سوت نزنی و صفیر نکشی آب نمینوشد در حالی که نه مرد(انسان) از اسب کمتر است نه می از آب:
سختم عجب آید که چگونه بردش خواب
آنرا که به کاخ اندر یک شیشه شراب است
وین نیز عجبتر که خورد باده نه بر چنگ
بی نغمۀ چنگش به می ناب شتابست
اسبی که صفیرش نزنی مینخورد آب
نی مرد کم از اسب و نه می کمتر از آبست
در ادامه همین سنت حافظ که خود را َعاشقی مسکین میداند میگوید: حافظ کیست که بی آوز رود، باده ننوشد؟ عاشق مسکین به تجمل و شکوه نیازی ندارد و بدون آن هم میتواند شادخواری کند:
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تجمّل بایدش.
آیا حافظ از بزم شاه یا بزرگی مدتی مهجور بوده است و از باده نوشی در آن مجالس محروم شده است و اینگونه خود را تسکین و تسلی داده است؟
✍️احمد رضا نادری
https://t.me/Naglemaani
در شاهنامه در بخش پادشاهی بهرام گور آمده است که بهرام گور به موبدان و کارداران سراسر کشور نامه می نویسد و از آنها می خواهد که او را از رنج مردم آگاه کنند و از حال فقیر و غنی و دارا و ندار او را خبر دهند. موبدان و کارداران در پاسخ او مینویسند که کشور آباد است و مردم در همه جا دعاگوی وجود شما هستند مگر درویشان که مختصر شکایتی دارند. شکایت درویشان این است که ثروتمندان هنگام باده نوشی بر سر تاجی از گل میگذارند و رامشگران برای آنها رود مینوازند و سرود میخوانند. امّا تهیدستان هنگام باده نوشی نه از گل تاجی بر سر دارند و نه نوای رود و سرودی. توانگران آزروی بی خردی درویشان را به علت نداشتن اسباب تجمّل و شکوه چیزی و کسی حساب نمیکنند.
بهرام گور به این نامه بسیار میخندد و پیکی نزد شنگل به هند گسیل میکند تا دو هزار لوری بربط ساز و نوازنده از نرینه و مادینه به ایران روانه کند. هنگامی که لوریان به ایران میرسند بهرام گور به هریک گاوی و خری و هزار خروار گندم میدهد که برزیگری کنند و برای درویشان به صورت رایگان رامشگری کنند و در خدمت تهیدستان باشند.
لوریان که پروای برزیگری و حال کار کردن ندارند گاو و گندم را میخورند و سر سال شرمسار به حضور بهرام میآیند. بهرام میفهمد برزیگرری کار لوری نیست. بنابراین دستور میدهد که بار و بنه خود را بر خر بارکنند و گرد جهان بچرخند و رامشگری کنند. این لوریان طبق دستور شاه شهر به شهر میگشتند و از دزدی کردن پروایی نداشتند.
به نظر میرسد باده نوشی با آواز رامشگران از رسوم و سنن ایرانیان بوده است و به همین دلیل است که در ادبیات ما ساقی و مطرب همیشه در کنار هم بوده و هستند:
ساقیا! ساتگینی اندر ده
مطربا! رود نرم و خوش بنواز(فرخی)
ساقی تو بده باده و مطرب تو بزن رود
تا می خورم امروز که وقت طرب ماست
(رودکی)
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو کار جهان شد به کام ما
(حافظ)
منوچهری دامغانی در یکی از قصایدش از اینکه برخی شراب را بی نوای ساز و سرود مینوشند تعجب می کند و چنین استدلال میکند اگر برای اسب سوت نزنی و صفیر نکشی آب نمینوشد در حالی که نه مرد(انسان) از اسب کمتر است نه می از آب:
سختم عجب آید که چگونه بردش خواب
آنرا که به کاخ اندر یک شیشه شراب است
وین نیز عجبتر که خورد باده نه بر چنگ
بی نغمۀ چنگش به می ناب شتابست
اسبی که صفیرش نزنی مینخورد آب
نی مرد کم از اسب و نه می کمتر از آبست
در ادامه همین سنت حافظ که خود را َعاشقی مسکین میداند میگوید: حافظ کیست که بی آوز رود، باده ننوشد؟ عاشق مسکین به تجمل و شکوه نیازی ندارد و بدون آن هم میتواند شادخواری کند:
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تجمّل بایدش.
آیا حافظ از بزم شاه یا بزرگی مدتی مهجور بوده است و از باده نوشی در آن مجالس محروم شده است و اینگونه خود را تسکین و تسلی داده است؟
✍️احمد رضا نادری
https://t.me/Naglemaani
Не змогли отримати доступ
до медіаконтенту
до медіаконтенту
24.01.202518:09
فرانسه از تامینکنندگان اصلی سلاح اسرائیل و حامی او در بزرگترین جنایت قرن بود.
جنایتی که در آن ۵۰٫۰۰۰ غیرنظامی فلسطینی، بیشتر آنان زنان و کودکان، سلاخی شدند.
خانم نرگس محمدی اما از سنا همین دولتِ حامیِ جنایتِ فرانسه، خواهان فشار بر حکومت ایران برای تحقق حقوق بشر در ایران میشود!
🔗 Ali Gholizadeh علی قلیزاده 🇮🇷 (@aqolizadeh)
📲 @twittervid_bot
جنایتی که در آن ۵۰٫۰۰۰ غیرنظامی فلسطینی، بیشتر آنان زنان و کودکان، سلاخی شدند.
خانم نرگس محمدی اما از سنا همین دولتِ حامیِ جنایتِ فرانسه، خواهان فشار بر حکومت ایران برای تحقق حقوق بشر در ایران میشود!
🔗 Ali Gholizadeh علی قلیزاده 🇮🇷 (@aqolizadeh)
📲 @twittervid_bot
24.01.202516:57
خندید و گفت: *«اینجا چندبار چراغ زدن یعنی شما بفرمایید و بروید من سر جایم میایستم»!* رانندهٔ آن اتومبیل دیگر هم بهخاطر همین از تو تشکر کرده است! این قانون چراغ زدن را بنده در مدتیکه آنجا بودم به خوبی یاد گرفتم. همه سعی میکنند که این قانون را بهعنوان *«تَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَىٰ»* به کار ببرند؛ یعنی حتی اگر حق تقدم هم با خودشان باشد سعی میکنند به دیگران کمک کنند و آنان را مقدم دارند. مثلا اگر در خیابان اصلی باشند و ببینند که اتومبیلی میخواهد وارد خیابان اصلی شود، میایستند و برای او چراغ میزنند که *«شما بفرمایید»* تا او بتواند به آسانی وارد خیابان اصلی شود. *نه آنکه مثل ما* سرعت اتومبیل را زیاد کنند و چراغ بزنند و *به او راه ندهند!* گویا گناهی کرده که میخواهد از این کوچه بیرون بیاید.
گاهی در کمبریج یا لندن میدیدم که برخی بافتهای قدیمی را که خواستهاند حفظ کنند، کوچهها و خیابانها را به همان صورت قدیمی، باریک گرفتهاند. خیابانهایی که عرض آنها به اندازهٔ دو اتومبیل است. اجازهٔ پارک را در یک طرف خیابان دادهاند. یعنی *فقط یک اتومبیل میتواند در آنها حرکت کند. جالب و عجیب آنکه برخی از این خیابانها هم دو طرفه است!* در اینجا اگر دو اتومبیل در جهت خلاف هم بیایند و یکی زودتر جایی خالی بین ماشینهای پارک کرده پیدا میکند، چراغ میزند، کنار میگیرد و پس از عبور ماشین روبهرو، خودش حرکت میکند. نه از فحش خبری است و نه از قفل فرمان و سایر وسائل ضرب و جرح!
از مسائل جالب دیگر، *آرامشی است که در هنگام رانندگی وجود دارد*. همه میدانند که دیگران رعایت مقررات را میکنند و حتی بنای کمک به یکدیگر را دارند. لذا *از بوق به ندرت استفاده میکنند چه برسد به بوق بلند و ممتد*. حتی در ترافیکها بهجای بوق زدن، روزنامه یا کتاب میخوانند. بنده در مدتی که آنجا بودم تنها دو سه بار *بوق بلند و ممتد شنیدم؛* آن هم وقتی بود که به عادت مألوف ایران، خودم بوق زدم!
نکتهٔ آخر ترافیکی آنکه روی بدنهٔ برخی از چراغ راهنماییها دکمهای وجود دارد؛ اگر *عابر پیادهای بخواهد از خیابان عبور کند این دکمه را میزند، چراغ برای عبور اتومبیلها قرمز میشود*. همهٔ اتومبیلها میایستند تا این عابر پیاده عبور کند. پس از چند دقیقه، چراغ سبز میشود. جالب آنکه حتی اگر آن عابر عبور کرده ولی چراغ هنوز سبز نشده باشد، اتومبیلها همچنان منتظر سبز شدن چراغ میمانند. فکرش را بکنید اگر این دکمه *در ایران* بود، *چه ابزار خوبی* بود *برای بیماران روانی در جهت مردمآزاری!*
*این تصویری بود از شهر کمبریج*، محیط آن، محلهایی که کارم در آنجاها متمرکز بود و دوستان و آشنایانم در آن شهر؛ *در قسمتهای آینده از فعالیتها و خاطراتم سخن خواهم گفت و به همهٔ نامهایی که در اینجا ذکر کردم، بازخواهم گشت*.✅https://chat.whatsapp.com/LGvx5lTcSHu1mNidSYhaDG
گاهی در کمبریج یا لندن میدیدم که برخی بافتهای قدیمی را که خواستهاند حفظ کنند، کوچهها و خیابانها را به همان صورت قدیمی، باریک گرفتهاند. خیابانهایی که عرض آنها به اندازهٔ دو اتومبیل است. اجازهٔ پارک را در یک طرف خیابان دادهاند. یعنی *فقط یک اتومبیل میتواند در آنها حرکت کند. جالب و عجیب آنکه برخی از این خیابانها هم دو طرفه است!* در اینجا اگر دو اتومبیل در جهت خلاف هم بیایند و یکی زودتر جایی خالی بین ماشینهای پارک کرده پیدا میکند، چراغ میزند، کنار میگیرد و پس از عبور ماشین روبهرو، خودش حرکت میکند. نه از فحش خبری است و نه از قفل فرمان و سایر وسائل ضرب و جرح!
از مسائل جالب دیگر، *آرامشی است که در هنگام رانندگی وجود دارد*. همه میدانند که دیگران رعایت مقررات را میکنند و حتی بنای کمک به یکدیگر را دارند. لذا *از بوق به ندرت استفاده میکنند چه برسد به بوق بلند و ممتد*. حتی در ترافیکها بهجای بوق زدن، روزنامه یا کتاب میخوانند. بنده در مدتی که آنجا بودم تنها دو سه بار *بوق بلند و ممتد شنیدم؛* آن هم وقتی بود که به عادت مألوف ایران، خودم بوق زدم!
نکتهٔ آخر ترافیکی آنکه روی بدنهٔ برخی از چراغ راهنماییها دکمهای وجود دارد؛ اگر *عابر پیادهای بخواهد از خیابان عبور کند این دکمه را میزند، چراغ برای عبور اتومبیلها قرمز میشود*. همهٔ اتومبیلها میایستند تا این عابر پیاده عبور کند. پس از چند دقیقه، چراغ سبز میشود. جالب آنکه حتی اگر آن عابر عبور کرده ولی چراغ هنوز سبز نشده باشد، اتومبیلها همچنان منتظر سبز شدن چراغ میمانند. فکرش را بکنید اگر این دکمه *در ایران* بود، *چه ابزار خوبی* بود *برای بیماران روانی در جهت مردمآزاری!*
*این تصویری بود از شهر کمبریج*، محیط آن، محلهایی که کارم در آنجاها متمرکز بود و دوستان و آشنایانم در آن شهر؛ *در قسمتهای آینده از فعالیتها و خاطراتم سخن خواهم گفت و به همهٔ نامهایی که در اینجا ذکر کردم، بازخواهم گشت*.✅https://chat.whatsapp.com/LGvx5lTcSHu1mNidSYhaDG
24.01.202516:57
پس از اینکه انجمن دانشجویان شیعه جان گرفت، این دانشجویان، به اقتضای جوانی، میخواستند از بقیه منشعب شوند و مکان دیگری غیر از نمازخانه را برای خود پیدا کنند. ولی بنده به ایشان عرض کردم که چنین انشعابی به صلاح شما و اهل سنت، هیچکدام، نیست. بهعلاوه، *امکانات نمازخانهٔ بزرگ دانشگاه کمبریج را حیف است که از دست بدهید.* خوشبختانه این انجمن تا به امروز پا برجاست و به نحو مجازی با آنها در ارتباطم؛ هرچند پس از فارغ التحصیل شدنِ آن نسل از دانشجویان، دیگر برنامهای برای آنها ندارم.
*۳-* بحث منزل شد. یادی بکنم از منزلمان در کمبریج. همانطور که قبلا گفتم قرار بود که در *لندن* اقامت کنم و با *مرکز اسلامی لندن* همکاری داشته باشم، ولی لطف خدا شامل حالم شد و صرفا در کمبریج و دانشگاه کمبریج مشغول شدم. اما *چون تغییر برنامه دیر به اطلاع بنده رسید، در پیدا کردن خانه در کمبریج به سختی افتادم.* البته دوست گرامی، جناب *حجتالاسلام والمسلمین، آقای احمد واعظی، رئیس فعلی دفتر تبلیغات اسلامی قم* در پیدا کردن خانه به بنده کمک کردند. ایشان پنج سال در لندن و کمبریج مانده بودند؛ با مرکز اسلامی لندن کار میکردند و اینک داشتند به قم بر میگشتند. ایشان از طریق ایمیل بنده را برای پیدا کردن خانه با برخی از اهالی کمبریج وصل کرده بود. با توجه به شروع سال تحصیلی و هجوم و تقاضای دانشجویان برای اجاره کردن خانه، *مبلغ اجاره خانه بالا رفته بود*. سرانجام یک *خانهٔ ویلایی (غیر آپارتمانی)* با سه اتاق خواب پیدا کردیم با *اجارهٔ ماهیانهٔ ۹۰۰ پوند!*
*۴-* گفتم که شهر کمبریج شهر نسبتا کوچکی است. دانشگاهیان تقریبا از ورود افراد و خانوادههای جدید مطلع میشوند. هنوز *چند روزی از استقرار* ما در کمبریج *نگذشته بود* که دیدم *کسی زنگ خانه را میزند.* دم در رفتم، *دیدم که مرحوم پدر جان با دوچرخه به در خانه آمده است!* البته منظورم مرحوم پدرم نیست بلکه مرادم *Father John Martin* *کشیش یکی از کلیساهای کمبریج* است. وی *استاد بازنشستهٔ دانشکدهٔ الهیات* کمبریج نیز محسوب میشد. پیرمردی بود با قیافهٔ مهربان. از دوچرخهاش پیاده شده بود. پس از سلام و احوالپرسی گفت: که *ما همسایهٔ شما هستیم*. ( طبق روایات ما هم، تا *چهل خانه آنطرفتر* همسایه محسوب میشود!). میگفت: «چون شما تازه به این شهر آمدهاید، خواستم بگویم که *اگر کاری یا نیاز و احتیاجی دارید ما در خدمتگزاری حاضریم*». بندهٔ خدا آمده بود تا به بندهٔ خدا خدمت کند؛ در انجیل است که: *«به همسایهات محبت بورز»* عمل پدر جان، ناشی از *اخلاق مسیحی بود و البته توأم با تبلیغ دینی!* بنده هم اظهار دوستی کردم که خود نیز نوعی *تبلیغ دینی متقابل* بود! بدین ترتیب، با کلیسای پدر جان و برخی از مریدان و اصحاب کلیسای او آشنا شدیم؛ از جمله با یک زوج جوان به نامهای *کِیت و پل* و با زوجی مسنتر به نامهای *سو و استوارت*، رفت و آمد بیشتری پیدا کردیم. کلیساهای مختلف در کمبریج، *گرایشهای فرقههای مختلف مسیحیت* را نمایندگی میکردند. بنده به مناسبت زمینهٔ تحقیقاتم، اگر به کسی نگویید، *برخی از یکشنبهها به این کلیساها هم سری میزدم* و گپ و گفتی با اصحاب آنها داشتم! البته در مواردی در معیت خانواده و فرزندانم که دانشجوی دانشگاه شیراز بودند و طالب علم! یک سال مرخصی از دانشگاه شیراز گرفته بودند، اما اینجا در کمبریج، به شکل دیگری بر اندوختهٔ علمی خود میافزودند.
*۵-* چون بحث همسایگی پیش آمد، یادی میکنم از یکی از همسایگان دیوار به دیوارمان. *خانوادهای بودند ایتالیایی* که مدت خیلی زیادی در انگلستان و کمبریج اقامت گزیده بودند. *دو پسر کوچولوی هفت، هشت ساله داشتند* که هر دو در انگلستان متولد شده بودند و عملا خود را انگلیسی میدانستند. به فوتبال خیلی علاقه داشتند. اما *تیم ملیشان انگلستان بود نه ایتالیا!* فوتبالیست مورد علاقهشان نیز *دیوید بکام* بود. گاهی در کوچه توپ میزدند. *پدر بزرگ و مادر بزرگ پدریشان* نیز بیش از سی سال بود که در انگلستان مستقر شده بودند و با آنها زندگی میکردند ولی *از قضای روزگار، انگلیسی یاد نگرفته بودند!* داد و بیداد و شلوغبازیهای پدر بزرگِ آنها به زبان ایتالیایی و با صدای بلند، تنها صدایی بود که دائما در آن محل ساکت و آرام شنیده میشد و یادآور *تفاوت فرهنگ ایتالیایی و انگلیسی* بود!
*۶-* در مدت یک سال که در کمبریج بودیم، از همان روزهای اول با *خانوادهای ایرانی* آشنا شدیم. خانوادهٔ معصومزاده. *زوج جوانی* بودند. هر دو، پدرانشان روحانی بودند! آقای معصومزاده *کارمند شرکت نفت* بود، در *دورهٔ دکتری* خیلی تخصصی نفت در دانشگاه کمبریج قبول شده و *بورسیهٔ شرکت نفت ایران* شده بود. چند سالی بود که در کمبریج مستقر بودند. *دو فرزند داشتند* یکی *سجاد* که کلاس اول بود و در مدرسهٔ انگلیسی درس میخواند.
*۳-* بحث منزل شد. یادی بکنم از منزلمان در کمبریج. همانطور که قبلا گفتم قرار بود که در *لندن* اقامت کنم و با *مرکز اسلامی لندن* همکاری داشته باشم، ولی لطف خدا شامل حالم شد و صرفا در کمبریج و دانشگاه کمبریج مشغول شدم. اما *چون تغییر برنامه دیر به اطلاع بنده رسید، در پیدا کردن خانه در کمبریج به سختی افتادم.* البته دوست گرامی، جناب *حجتالاسلام والمسلمین، آقای احمد واعظی، رئیس فعلی دفتر تبلیغات اسلامی قم* در پیدا کردن خانه به بنده کمک کردند. ایشان پنج سال در لندن و کمبریج مانده بودند؛ با مرکز اسلامی لندن کار میکردند و اینک داشتند به قم بر میگشتند. ایشان از طریق ایمیل بنده را برای پیدا کردن خانه با برخی از اهالی کمبریج وصل کرده بود. با توجه به شروع سال تحصیلی و هجوم و تقاضای دانشجویان برای اجاره کردن خانه، *مبلغ اجاره خانه بالا رفته بود*. سرانجام یک *خانهٔ ویلایی (غیر آپارتمانی)* با سه اتاق خواب پیدا کردیم با *اجارهٔ ماهیانهٔ ۹۰۰ پوند!*
*۴-* گفتم که شهر کمبریج شهر نسبتا کوچکی است. دانشگاهیان تقریبا از ورود افراد و خانوادههای جدید مطلع میشوند. هنوز *چند روزی از استقرار* ما در کمبریج *نگذشته بود* که دیدم *کسی زنگ خانه را میزند.* دم در رفتم، *دیدم که مرحوم پدر جان با دوچرخه به در خانه آمده است!* البته منظورم مرحوم پدرم نیست بلکه مرادم *Father John Martin* *کشیش یکی از کلیساهای کمبریج* است. وی *استاد بازنشستهٔ دانشکدهٔ الهیات* کمبریج نیز محسوب میشد. پیرمردی بود با قیافهٔ مهربان. از دوچرخهاش پیاده شده بود. پس از سلام و احوالپرسی گفت: که *ما همسایهٔ شما هستیم*. ( طبق روایات ما هم، تا *چهل خانه آنطرفتر* همسایه محسوب میشود!). میگفت: «چون شما تازه به این شهر آمدهاید، خواستم بگویم که *اگر کاری یا نیاز و احتیاجی دارید ما در خدمتگزاری حاضریم*». بندهٔ خدا آمده بود تا به بندهٔ خدا خدمت کند؛ در انجیل است که: *«به همسایهات محبت بورز»* عمل پدر جان، ناشی از *اخلاق مسیحی بود و البته توأم با تبلیغ دینی!* بنده هم اظهار دوستی کردم که خود نیز نوعی *تبلیغ دینی متقابل* بود! بدین ترتیب، با کلیسای پدر جان و برخی از مریدان و اصحاب کلیسای او آشنا شدیم؛ از جمله با یک زوج جوان به نامهای *کِیت و پل* و با زوجی مسنتر به نامهای *سو و استوارت*، رفت و آمد بیشتری پیدا کردیم. کلیساهای مختلف در کمبریج، *گرایشهای فرقههای مختلف مسیحیت* را نمایندگی میکردند. بنده به مناسبت زمینهٔ تحقیقاتم، اگر به کسی نگویید، *برخی از یکشنبهها به این کلیساها هم سری میزدم* و گپ و گفتی با اصحاب آنها داشتم! البته در مواردی در معیت خانواده و فرزندانم که دانشجوی دانشگاه شیراز بودند و طالب علم! یک سال مرخصی از دانشگاه شیراز گرفته بودند، اما اینجا در کمبریج، به شکل دیگری بر اندوختهٔ علمی خود میافزودند.
*۵-* چون بحث همسایگی پیش آمد، یادی میکنم از یکی از همسایگان دیوار به دیوارمان. *خانوادهای بودند ایتالیایی* که مدت خیلی زیادی در انگلستان و کمبریج اقامت گزیده بودند. *دو پسر کوچولوی هفت، هشت ساله داشتند* که هر دو در انگلستان متولد شده بودند و عملا خود را انگلیسی میدانستند. به فوتبال خیلی علاقه داشتند. اما *تیم ملیشان انگلستان بود نه ایتالیا!* فوتبالیست مورد علاقهشان نیز *دیوید بکام* بود. گاهی در کوچه توپ میزدند. *پدر بزرگ و مادر بزرگ پدریشان* نیز بیش از سی سال بود که در انگلستان مستقر شده بودند و با آنها زندگی میکردند ولی *از قضای روزگار، انگلیسی یاد نگرفته بودند!* داد و بیداد و شلوغبازیهای پدر بزرگِ آنها به زبان ایتالیایی و با صدای بلند، تنها صدایی بود که دائما در آن محل ساکت و آرام شنیده میشد و یادآور *تفاوت فرهنگ ایتالیایی و انگلیسی* بود!
*۶-* در مدت یک سال که در کمبریج بودیم، از همان روزهای اول با *خانوادهای ایرانی* آشنا شدیم. خانوادهٔ معصومزاده. *زوج جوانی* بودند. هر دو، پدرانشان روحانی بودند! آقای معصومزاده *کارمند شرکت نفت* بود، در *دورهٔ دکتری* خیلی تخصصی نفت در دانشگاه کمبریج قبول شده و *بورسیهٔ شرکت نفت ایران* شده بود. چند سالی بود که در کمبریج مستقر بودند. *دو فرزند داشتند* یکی *سجاد* که کلاس اول بود و در مدرسهٔ انگلیسی درس میخواند.
24.01.202514:00
📌خیزش حوزه سنتی؟ / در حاشیه درگذشت سیدحسن افتخارزاده
📖رضا تاران: ۱. صدور پیامهای تسلیت به مناسبت درگذشت سیدحسن افتخارزاده از سوی حضرات آیات: جعفر سبحانی، علی کریمی جهرمی، سیدصادق شیرازی، یدالله دوزدوزانی، سیدجعفر سیدان، سیدمحمدجواد علوی بروجردی، محمد سند بحرانی و سیدمحمد حسینی زنجانی را نه در جهت گسترش انجمن حجتیه بلکه باید در جهت گسترش و تقویت اندیشه «حوزه سنتی» تحلیل کرد.
🔹۲. دال مرکزی اندیشه «حوزه سنتی» حفظ و اولویت «تشیع» در دوره غیبت است؛ در دوره غیبت امام (عج) شیعیان سوار بر قایقی کوچک در اقیانوس بزرگ و پرتلاطم و پرخطر هستند؛ اولویت در این دوره حفظ و بقاء تشیع و شیعیان است. حوزه علمیه به عنوان کانون حفظ فرهنگ شیعی باید راه امام صادق (ع) و امام باقر (ع) را در پیش گیرد و از درگیریها پرهیز کند که اقلیت در درگیریها پیروز نخواهد بود. به باور آنها حفظ نظامات اجتماعی(زندگی و معیشت مردم نباید آسیب ببیند) در درون و حفظ کیان اسلامی و جلوگیری از تجاوز فرهنگی و نظامی اولویت حاکمان است. با توجه به غیبت امام، علما و مراجع تقلید مسولیتی در انجام همه فرامین اسلامی ندارند و به قدر مقدور باید اکتفا کنند. قدر مقدور نه اجرای خط به خط شریعت اسلامی بلکه حفظ هویت شیعی است(غدیر، عاشورا و زمینهسازی برای ظهور امام دوازدهم)، حفظ تشیع نه بر پایه زور بلکه باید مبتنی بر تبلیغ، کار فرهنگی و تربیت اخلاقی باشد؛ آمادگی برای ظهور نیز چنین معنایی دارد.
🔹۳. به نظر میرسد این قرائت از اسلام تا اواخر دهه سی شمسی نگرش قالب علمای شیعی بوده است، با شکلگیری اسلام سیاسی در دهه چهل و پنجاه و پیروزی انقلاب ۵۷ اسلام سیاسی با داشتن ذیل اجتماعی و با استفاده از قدرت سیاسی، حوزه سنتی را به حاشیه راند. بسیاری از علمای معتقد به اسلام سیاسی مناصب سیاسی را بر تدریس و تربیت شاگرد ترجیح دادند. در غیاب نمایندگان اسلام سیاسی در حوزه علمیه قم مهمترین کرسیها تدریس فقه و اصول چهار دهه در دست حضرات آیات وحید خراسانی و میرزا جواد تبریزی و... بود، نمایندگان اسلام سیاسی تا به خود آمدند متوجه شدند بسیاری از اساتید سطوح و خارج حوزه علمیه تربیت شده اساتید حوزه علمیه سنتی هستند و طلبههای جوانتر هر قدر به دانش خود اضافه میکنند و با تحولات اجتماعی مواجه میشوند از اسلام سیاسی فاصله میگیرند. فروپاشی رژیم بعث در عراق و عملکرد آیت الله سیستانی نیز موجب تقویت سنتیها در حوزه علمیه شد چه آنکه تجربهای از عدم دخالت مستقیم علما در سیاست را مشاهده کردند.
🔹۴. در دوره جمهوری اسلامی دو جریان اصلی از سنتیها قابل مشاهده است؛ بخش از سنتیهایی که تداوم خط تاریخی این جریان است و با اهل سنت غیریتسازی میکنند و مسالههای جهان جدید مورد توجه آنها نیست، گروه دوم که از دهه هشتاد رشد کردهاند مسالههای کلامی یا شبهات جهان جدید را نیز مطالعه میکنند و خود را موظف میدانند در مقابل کلام جدید از تشیع دفاع کنند. حوزه سنتی در درون خود طیفهای مختلفی دارد و نمیتوان همه آنها را طیف واحدی در نظر گرفت؛ از کسانی که برای پیشبرد برنامههای خود از منابع جمهوری اسلامی استفاده میکنند تا کسانی که ساکت هستند و برخی هم نظام جمهوری اسلامی را مشروع نمیدانند و گاه انتقادی مطرح میکنند.
🔹۵. حامیان حوزه سنتی درباره امر سیاسی در دهه ۶۰ و ۷۰ همواره ساکت بودهاند. از سال ۸۴ و با موضعگیری برخی دولتمردان علیه روحانیت و مشاهده تحولات ۸۸، ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱ و شعارها و اقدامات علیه روحانیت و حوزههای علمیه و اوضاع نابسامان اقتصادی کشور، نمایندگان حوزه سنتی را به این نتیجه رساند که اسلام سیاسی در عمل کارآمد نبوده است و موجب بدبینی مردم به مراجع تقلید و حوزههای علمیه شده است، و تداوم چنین رویکردی میتواند تشیع را با خطر مواجه کند، به همین جهت باید این پیام را به مردم منتقل کرد که مرجعیت و حوزههای علمیه موید نظام سیاسی نیستند. در حوزه نظر نیز برخی معتقدند سیاست امری تخصصی است و باید به اهلش سپرده شود و مراجع تقلید و روحانیت فقط زمانی باید دخالت کنند که کیان اسلامی به خطر بیفتند یا منفعت بزرگی از شیعیان ضایع شود.
🔹۶. مرور یافتههای موج چهارم پیمایش ملی ارزشها و نگرشهای ایرانیان نشان میدهد علیرغم گرایش بسیاری از مردم به جدایی نهاد دین از نهاد سیاست، علاقه و حضور مردم در عزاداری عاشورا در دهه ۷۰ و اواخر دهه ۹۰ تغییری نکرده است و شاید این یافته نشاندهنده همراهی بخش مهمی از جامعه با نگرش حوزه سنتی باشد همچنان که قوت گرفتن فعالیتهای هیاتهای مذهبی در مقابل فعالیتهای بسیج نیز بتواند چنین نگاهی را تقویت کند، چه آنکه حوزه سنتی بر حفظ و تقویت هویت شیعی بجای اجرای شریعت اسلامی تاکید دارد و در دوره غیبت ادعایی درباره اداره سیاست و اقتصاد و بهداشت و ... ندارد.
#عصراندیشه
https://t.me/andishevasedayiranian
📖رضا تاران: ۱. صدور پیامهای تسلیت به مناسبت درگذشت سیدحسن افتخارزاده از سوی حضرات آیات: جعفر سبحانی، علی کریمی جهرمی، سیدصادق شیرازی، یدالله دوزدوزانی، سیدجعفر سیدان، سیدمحمدجواد علوی بروجردی، محمد سند بحرانی و سیدمحمد حسینی زنجانی را نه در جهت گسترش انجمن حجتیه بلکه باید در جهت گسترش و تقویت اندیشه «حوزه سنتی» تحلیل کرد.
🔹۲. دال مرکزی اندیشه «حوزه سنتی» حفظ و اولویت «تشیع» در دوره غیبت است؛ در دوره غیبت امام (عج) شیعیان سوار بر قایقی کوچک در اقیانوس بزرگ و پرتلاطم و پرخطر هستند؛ اولویت در این دوره حفظ و بقاء تشیع و شیعیان است. حوزه علمیه به عنوان کانون حفظ فرهنگ شیعی باید راه امام صادق (ع) و امام باقر (ع) را در پیش گیرد و از درگیریها پرهیز کند که اقلیت در درگیریها پیروز نخواهد بود. به باور آنها حفظ نظامات اجتماعی(زندگی و معیشت مردم نباید آسیب ببیند) در درون و حفظ کیان اسلامی و جلوگیری از تجاوز فرهنگی و نظامی اولویت حاکمان است. با توجه به غیبت امام، علما و مراجع تقلید مسولیتی در انجام همه فرامین اسلامی ندارند و به قدر مقدور باید اکتفا کنند. قدر مقدور نه اجرای خط به خط شریعت اسلامی بلکه حفظ هویت شیعی است(غدیر، عاشورا و زمینهسازی برای ظهور امام دوازدهم)، حفظ تشیع نه بر پایه زور بلکه باید مبتنی بر تبلیغ، کار فرهنگی و تربیت اخلاقی باشد؛ آمادگی برای ظهور نیز چنین معنایی دارد.
🔹۳. به نظر میرسد این قرائت از اسلام تا اواخر دهه سی شمسی نگرش قالب علمای شیعی بوده است، با شکلگیری اسلام سیاسی در دهه چهل و پنجاه و پیروزی انقلاب ۵۷ اسلام سیاسی با داشتن ذیل اجتماعی و با استفاده از قدرت سیاسی، حوزه سنتی را به حاشیه راند. بسیاری از علمای معتقد به اسلام سیاسی مناصب سیاسی را بر تدریس و تربیت شاگرد ترجیح دادند. در غیاب نمایندگان اسلام سیاسی در حوزه علمیه قم مهمترین کرسیها تدریس فقه و اصول چهار دهه در دست حضرات آیات وحید خراسانی و میرزا جواد تبریزی و... بود، نمایندگان اسلام سیاسی تا به خود آمدند متوجه شدند بسیاری از اساتید سطوح و خارج حوزه علمیه تربیت شده اساتید حوزه علمیه سنتی هستند و طلبههای جوانتر هر قدر به دانش خود اضافه میکنند و با تحولات اجتماعی مواجه میشوند از اسلام سیاسی فاصله میگیرند. فروپاشی رژیم بعث در عراق و عملکرد آیت الله سیستانی نیز موجب تقویت سنتیها در حوزه علمیه شد چه آنکه تجربهای از عدم دخالت مستقیم علما در سیاست را مشاهده کردند.
🔹۴. در دوره جمهوری اسلامی دو جریان اصلی از سنتیها قابل مشاهده است؛ بخش از سنتیهایی که تداوم خط تاریخی این جریان است و با اهل سنت غیریتسازی میکنند و مسالههای جهان جدید مورد توجه آنها نیست، گروه دوم که از دهه هشتاد رشد کردهاند مسالههای کلامی یا شبهات جهان جدید را نیز مطالعه میکنند و خود را موظف میدانند در مقابل کلام جدید از تشیع دفاع کنند. حوزه سنتی در درون خود طیفهای مختلفی دارد و نمیتوان همه آنها را طیف واحدی در نظر گرفت؛ از کسانی که برای پیشبرد برنامههای خود از منابع جمهوری اسلامی استفاده میکنند تا کسانی که ساکت هستند و برخی هم نظام جمهوری اسلامی را مشروع نمیدانند و گاه انتقادی مطرح میکنند.
🔹۵. حامیان حوزه سنتی درباره امر سیاسی در دهه ۶۰ و ۷۰ همواره ساکت بودهاند. از سال ۸۴ و با موضعگیری برخی دولتمردان علیه روحانیت و مشاهده تحولات ۸۸، ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱ و شعارها و اقدامات علیه روحانیت و حوزههای علمیه و اوضاع نابسامان اقتصادی کشور، نمایندگان حوزه سنتی را به این نتیجه رساند که اسلام سیاسی در عمل کارآمد نبوده است و موجب بدبینی مردم به مراجع تقلید و حوزههای علمیه شده است، و تداوم چنین رویکردی میتواند تشیع را با خطر مواجه کند، به همین جهت باید این پیام را به مردم منتقل کرد که مرجعیت و حوزههای علمیه موید نظام سیاسی نیستند. در حوزه نظر نیز برخی معتقدند سیاست امری تخصصی است و باید به اهلش سپرده شود و مراجع تقلید و روحانیت فقط زمانی باید دخالت کنند که کیان اسلامی به خطر بیفتند یا منفعت بزرگی از شیعیان ضایع شود.
🔹۶. مرور یافتههای موج چهارم پیمایش ملی ارزشها و نگرشهای ایرانیان نشان میدهد علیرغم گرایش بسیاری از مردم به جدایی نهاد دین از نهاد سیاست، علاقه و حضور مردم در عزاداری عاشورا در دهه ۷۰ و اواخر دهه ۹۰ تغییری نکرده است و شاید این یافته نشاندهنده همراهی بخش مهمی از جامعه با نگرش حوزه سنتی باشد همچنان که قوت گرفتن فعالیتهای هیاتهای مذهبی در مقابل فعالیتهای بسیج نیز بتواند چنین نگاهی را تقویت کند، چه آنکه حوزه سنتی بر حفظ و تقویت هویت شیعی بجای اجرای شریعت اسلامی تاکید دارد و در دوره غیبت ادعایی درباره اداره سیاست و اقتصاد و بهداشت و ... ندارد.
#عصراندیشه
https://t.me/andishevasedayiranian
Переслав з:
نگاه متفاوت (احمد زیدآبادی)

24.01.202510:25
پای لحاف ملّا در میان است!
برخی از این تندروهایی که آقای پزشکیان و ظریف را بر سر مذاکره با آمریکا، آماج انواع توهینها و تهدیدهای خود قرار دادهاند، من ندیدم که حتی در حد یک جمله نسبت به اظهارات محمدجواد لاریجانی در مورد لزوم "مذاکره با شیطان در قعر جهنم" در صورت ایجاب "مصالح نظام" موضعی گرفته باشند!
این نوع برخوردهای دوگانه نشان میدهد که مشکل آنان مذاکره نیست، پای "لحاف ملا" در میان است!
#احمد_زیدآبادی
@ahmadzeidabad
برخی از این تندروهایی که آقای پزشکیان و ظریف را بر سر مذاکره با آمریکا، آماج انواع توهینها و تهدیدهای خود قرار دادهاند، من ندیدم که حتی در حد یک جمله نسبت به اظهارات محمدجواد لاریجانی در مورد لزوم "مذاکره با شیطان در قعر جهنم" در صورت ایجاب "مصالح نظام" موضعی گرفته باشند!
این نوع برخوردهای دوگانه نشان میدهد که مشکل آنان مذاکره نیست، پای "لحاف ملا" در میان است!
#احمد_زیدآبادی
@ahmadzeidabad
Переслав з:
هممیهن

24.01.202508:35
فائزه هاشمی: «آیتالله خامنهای و مسعود پزشکیان برای حلّ برخی مسائل کشور به توافق رسیدهاند!»
@hammihanonline
hammihanonline.ir
@hammihanonline
hammihanonline.ir
Переслав з:
جهان ما

Не змогли отримати доступ
до медіаконтенту
до медіаконтенту
24.01.202517:38
Ⓜ️ این یک بازوبند عصر هخامنشیه تو موزهٔ بریتانیا. مال ۲۵۰۰سال پیشه. انصافا هنوز هم شیک و خفن محسوب میشه. همین الان بخوای کار با این ظرافت رو با ابزار دستی تو اروپا بسازی باید بدی به یک استادکار که یک ماه وقت بذاره و قطعا چندهزار دلار دستمزد میگیره.
🔻طبیعتا چنین اثر ظریفی یهویی و توسط یک نابغه ساخته نشده. اول موبایل نوکیا میاد، بعد از سالها آیفون ساخته میشه و اون موبایل سال به سال پیشرفت میکنه تا تبدیل به گوشیهای امروزی بشه. چنین اثری هم یک عقبهٔ چند قرنه یا چندهزارساله از صنعت فلزات وجواهرسازی داره. دانش وهنر فلزکاری سینه به سینه برای نسلها از استاد به شاگرد منتقل شده و هر نسل یه کم اون رو بهتر کرده تا ۲۵۰۰ سال پیش به چنین سطح کمال و بلوغی رسیده.
🔻یکی از ریشههای این هنر رو میتونید در تپه سیلک کاشان پیدا کنید. جایی که یکی از قدیمیترین کورههای ذوب فلز پیدا شده، کورهای با قدمت بیش از شش هزار سال!
🛄 @zistboommedia || مدرسه علوم انسانی
با ما متفاوت بیاندیشید
کانال جهان ما
https://t.me/fvhtfdsss
┅✿░⃟❥✶ ࿐ྀུ༅࿇
🔻طبیعتا چنین اثر ظریفی یهویی و توسط یک نابغه ساخته نشده. اول موبایل نوکیا میاد، بعد از سالها آیفون ساخته میشه و اون موبایل سال به سال پیشرفت میکنه تا تبدیل به گوشیهای امروزی بشه. چنین اثری هم یک عقبهٔ چند قرنه یا چندهزارساله از صنعت فلزات وجواهرسازی داره. دانش وهنر فلزکاری سینه به سینه برای نسلها از استاد به شاگرد منتقل شده و هر نسل یه کم اون رو بهتر کرده تا ۲۵۰۰ سال پیش به چنین سطح کمال و بلوغی رسیده.
🔻یکی از ریشههای این هنر رو میتونید در تپه سیلک کاشان پیدا کنید. جایی که یکی از قدیمیترین کورههای ذوب فلز پیدا شده، کورهای با قدمت بیش از شش هزار سال!
🛄 @zistboommedia || مدرسه علوم انسانی
با ما متفاوت بیاندیشید
کانال جهان ما
https://t.me/fvhtfdsss
┅✿░⃟❥✶ ࿐ྀུ༅࿇
24.01.202516:57
*دیوان حافظ و برخی از آثار عطار را به انگلیسی ترجمه کرده بود.* در جوانی به ایران نیز سفر داشته و با نویسندگان و شعرای ایرانی معاصر مثل *صادق هدایت، بدیعالزمان فروزانفر و صادق چوبک* رفیق بوده است. یکی دو سال بعد (شاید در سال ۸۶) *جایزهٔ جشنوارهٔ فارابی* به او تعلق گرفت و آن را از ایران برایش به انگلستان فرستادند.
یکی دیگر از اعضای هیئت علمی بخش زبان و ادبیات فارسی آن دانشکده *سرکار خانم دکتر آنابل کیلر* (Annabel Keeler) بود. با ایشان از مدتها قبل آشنا بودم. ایشان سالها قبل *مسلمان شده و نام زینب را برای خود انتخاب کرده بود*. صاحب چهار فرزند پسر بود. پیش خود گفتم شاید نام *امالبنین* برایش تناسب بیشتری داشت! پسرانش همه بزرگسال بوده و از خانواده مستقل شده و برخی ازدواج کرده بودند. نامهای ایشان به ترتیب عبارت بود از: *یوسف، علی، بلال و داریوش!* *شوهر ایشان* که پَول (Paul) نام داشت نیز مسلمان شده و *نام احمد را برای خود انتخاب کرده بود*. البته خودش به شوخی میگفت، اگر نامم را عوض نمیکردم، عربهایی که با آنها سر و کار داشتم در تلفظ نامم ( *پَوْل* )، دچار مشکل میشدند. چرا که *پ* نداشتند و بهجای آن، *ب* میگذاشتند و تلفظ میکردند که *خیلی زشت و خندهدار میشد!* خانوادهٔ خانم دکتر کیلر بسیار گرم و صمیمی بودند. رفت و آمد خانوادگی ما با ایشان طوری بود که گویا خویشاوند ما محسوب میشدند! *خانم کیلر واقعا برای فرزندان بنده مثل عمه و یا خاله محسوب میشد* و خانهٔ ایشان برای بچهها مثل *خانهٔ خاله* بود! خانم دکتر کیلر به قرآن کریم، سورهٔ یوسف و نیز تفسیر عرفانی کشفالاسرار میبدی علاقهٔ خاص داشت و در زمینههای قرآنی و عرفانی صاحب مقالات و کتابهای ارزندهای است.
*د- نمازخانهٔ بزرگ دانشگاه کمبریج* (Prayer Room): این مکان که در واقع مسجد این دانشگاه محسوب میشود، به علت آنکه احکام مسجد بر آن بار نشود، نمازخانه نام گرفته است. یکی از استادان دانشکدهٔ الهیات، *پروفسور تیم وینتر* (Tim Winter) که مسلمان شده است این نمازخانه را برای انجام برنامههای دینی و فرهنگی دانشجویان مسلمان در آنجا تأسیس کرده است. وی پس از مسلمان شدن، نام *عبدالحکیم مراد* را برای خود برگزیده است. سنیمذهب است؛ سمت *امامت جمعهٔ اهل سنّت در شهر کمبریج را هم بهعهده داشت*. با ایشان نیز رفاقت و سلام و علیک پیدا کردم.
چند روز مانده به *ماه مبارک رمضان* وارد کمبریج و دانشگاه کمبریج شده بودیم. در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان برای نماز ظهر و عصر به *نمازخانه* رفته بودم. اکثر قریب به اتفاق نمازگزاران از اهل سنت بودند. *دو جوان دانشجو را دیدم که به سبک شیعیان نماز میخواندند*. پس از نماز، سراغشان رفتم. نامشان را پرسیدم. یکی احمد و دیگری رضا و هر دو از *شیعیان بحرین* بودند. دانشجویان سطح بالایی بودند که در کمبریج پذیرفته شده بودند. آنان نیز مانند بنده از این آشنایی خیلی خوشحال شدند. هر دو را برای *افطار در شب ۱۹ رمضان* به منزل خودمان دعوت کردم و گفتم هر چند نفر از دانشجویان شیعه را که میشناسید با خود بیاورید ولی قبل از آن، تعداد را با موبایل به بنده خبر دهید. آنها هم همهٔ دانشجویان شیعه را نمیشناختند، اما چون زمان باقی بود، به شناسایی پرداختند. هر روز به بنده خبر از یافتن تعداد جدیدی میدادند. تعداد *مدعوین* از ۵ نفر شروع شدند و *سرانجام به ۱۹ نفر رسیدند*؛ از بحرین، پاکستان، هند، بنگلادش، عراق، نیجریه و...یک نفر هم از ایران بود. البته تعدادی از آنها در انگلستان به دنیا آمده و بزرگ شده بودند و عملا انگلیسی به حساب میآمدند. آن شب در منزل، *برای افطار، احیا و سحری در خدمت این ۱۹ نفر بودیم*. با همین ۱۹ نفر نیز هستهٔ اولیهٔ *انجمن دانشجویان شیعهٔ دانشگاه کمبریج* را تشکیل دادیم که به عنایت اهل بیت علیهمالسلام، گسترش پیدا کرد. این ۱۹ نفر پسر بودند. بعدا دختران شیعه و نیز پسران دیگری به این جمع پیوستند. یعنی بدون اینکه از هیچ ارگان داخلی یا خارجی پول یا بودجهای دریافت کنم، با خرج خودم و یاری این دانشجویان مخلص، *برای اولین بار در تاریخ دانشگاه کمبریج، انجمن دانشجویان شیعهٔ این دانشگاه تشکیل شد*؛ کاری که حتی مؤسسات شیعهٔ وابسته به ایران یا عراق هم که در لندن مستقر بودند، حتی به ذهنشان نیز خطور نکرده بود. ( البته انجمن اسلامی که در دست اهل سنت بود وجود داشت و از مراکزی دیگر حمایت میشدند). بنده اطمینان دارم که *اگر در لندن و در مرکز اسلامی لندن مستقر شده بودم، هرگز این توفیق را بهدست نمیآوردم.*
یکی دیگر از اعضای هیئت علمی بخش زبان و ادبیات فارسی آن دانشکده *سرکار خانم دکتر آنابل کیلر* (Annabel Keeler) بود. با ایشان از مدتها قبل آشنا بودم. ایشان سالها قبل *مسلمان شده و نام زینب را برای خود انتخاب کرده بود*. صاحب چهار فرزند پسر بود. پیش خود گفتم شاید نام *امالبنین* برایش تناسب بیشتری داشت! پسرانش همه بزرگسال بوده و از خانواده مستقل شده و برخی ازدواج کرده بودند. نامهای ایشان به ترتیب عبارت بود از: *یوسف، علی، بلال و داریوش!* *شوهر ایشان* که پَول (Paul) نام داشت نیز مسلمان شده و *نام احمد را برای خود انتخاب کرده بود*. البته خودش به شوخی میگفت، اگر نامم را عوض نمیکردم، عربهایی که با آنها سر و کار داشتم در تلفظ نامم ( *پَوْل* )، دچار مشکل میشدند. چرا که *پ* نداشتند و بهجای آن، *ب* میگذاشتند و تلفظ میکردند که *خیلی زشت و خندهدار میشد!* خانوادهٔ خانم دکتر کیلر بسیار گرم و صمیمی بودند. رفت و آمد خانوادگی ما با ایشان طوری بود که گویا خویشاوند ما محسوب میشدند! *خانم کیلر واقعا برای فرزندان بنده مثل عمه و یا خاله محسوب میشد* و خانهٔ ایشان برای بچهها مثل *خانهٔ خاله* بود! خانم دکتر کیلر به قرآن کریم، سورهٔ یوسف و نیز تفسیر عرفانی کشفالاسرار میبدی علاقهٔ خاص داشت و در زمینههای قرآنی و عرفانی صاحب مقالات و کتابهای ارزندهای است.
*د- نمازخانهٔ بزرگ دانشگاه کمبریج* (Prayer Room): این مکان که در واقع مسجد این دانشگاه محسوب میشود، به علت آنکه احکام مسجد بر آن بار نشود، نمازخانه نام گرفته است. یکی از استادان دانشکدهٔ الهیات، *پروفسور تیم وینتر* (Tim Winter) که مسلمان شده است این نمازخانه را برای انجام برنامههای دینی و فرهنگی دانشجویان مسلمان در آنجا تأسیس کرده است. وی پس از مسلمان شدن، نام *عبدالحکیم مراد* را برای خود برگزیده است. سنیمذهب است؛ سمت *امامت جمعهٔ اهل سنّت در شهر کمبریج را هم بهعهده داشت*. با ایشان نیز رفاقت و سلام و علیک پیدا کردم.
چند روز مانده به *ماه مبارک رمضان* وارد کمبریج و دانشگاه کمبریج شده بودیم. در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان برای نماز ظهر و عصر به *نمازخانه* رفته بودم. اکثر قریب به اتفاق نمازگزاران از اهل سنت بودند. *دو جوان دانشجو را دیدم که به سبک شیعیان نماز میخواندند*. پس از نماز، سراغشان رفتم. نامشان را پرسیدم. یکی احمد و دیگری رضا و هر دو از *شیعیان بحرین* بودند. دانشجویان سطح بالایی بودند که در کمبریج پذیرفته شده بودند. آنان نیز مانند بنده از این آشنایی خیلی خوشحال شدند. هر دو را برای *افطار در شب ۱۹ رمضان* به منزل خودمان دعوت کردم و گفتم هر چند نفر از دانشجویان شیعه را که میشناسید با خود بیاورید ولی قبل از آن، تعداد را با موبایل به بنده خبر دهید. آنها هم همهٔ دانشجویان شیعه را نمیشناختند، اما چون زمان باقی بود، به شناسایی پرداختند. هر روز به بنده خبر از یافتن تعداد جدیدی میدادند. تعداد *مدعوین* از ۵ نفر شروع شدند و *سرانجام به ۱۹ نفر رسیدند*؛ از بحرین، پاکستان، هند، بنگلادش، عراق، نیجریه و...یک نفر هم از ایران بود. البته تعدادی از آنها در انگلستان به دنیا آمده و بزرگ شده بودند و عملا انگلیسی به حساب میآمدند. آن شب در منزل، *برای افطار، احیا و سحری در خدمت این ۱۹ نفر بودیم*. با همین ۱۹ نفر نیز هستهٔ اولیهٔ *انجمن دانشجویان شیعهٔ دانشگاه کمبریج* را تشکیل دادیم که به عنایت اهل بیت علیهمالسلام، گسترش پیدا کرد. این ۱۹ نفر پسر بودند. بعدا دختران شیعه و نیز پسران دیگری به این جمع پیوستند. یعنی بدون اینکه از هیچ ارگان داخلی یا خارجی پول یا بودجهای دریافت کنم، با خرج خودم و یاری این دانشجویان مخلص، *برای اولین بار در تاریخ دانشگاه کمبریج، انجمن دانشجویان شیعهٔ این دانشگاه تشکیل شد*؛ کاری که حتی مؤسسات شیعهٔ وابسته به ایران یا عراق هم که در لندن مستقر بودند، حتی به ذهنشان نیز خطور نکرده بود. ( البته انجمن اسلامی که در دست اهل سنت بود وجود داشت و از مراکزی دیگر حمایت میشدند). بنده اطمینان دارم که *اگر در لندن و در مرکز اسلامی لندن مستقر شده بودم، هرگز این توفیق را بهدست نمیآوردم.*
24.01.202516:57
دیگری *جواد* که سه سال داشت. این خانواده به علت *فضای فرهنگی و دینیشان،* گروه خونیشان خیلی به ما میخورد! عملا *بنده و همسرم نقش پدر بزرگ و مادر بزرگ سجاد و جواد* را پیدا کرده و به اصطلاح با این خانواده یگانه شده بودیم!
*۷-* انگلستان محل *مهاجرت* جمع کثیری از آسیاییها و بهخصوص، *مسلمانان* است. *شهر لندن مملو از این مهاجرهاست*. انگلیسیهای اصیل بیشتر در روستاها (Villages) زندگی میکنند. البته کلمهٔ روستا فریبتان ندهد؛ *بسیار شیک و مدرن هستند. بهترین امکانات در همین روستاها قرار دارد* به نحویکه امکانات رفاهی در آنها از هر شهری بیشتر است.
شهر کمبریج هم در ابعادی کوچکتر، همین وضعیت را دارد. *تعداد مسلمانان، بهخصوص مسلمانان پاکستانی و هندی در آنجا کم نیست.* سوپر مارکتهایی که متعلق به مسلمانان است فراوانند. به نحویکه ما در *تهیهٔ گوشتهای حلالِ ذبح اسلامی و سایر غذاهای حلال،* مشکلی نداشتیم. *رستورانهای مسلمانان* نیز فراوان بودند. *صاحبان این سوپریها و رستورانها* نیز بسیار معتقد و شریعتمدار و *اهل نماز جمعه* بودند! یکی از مسلمانان پاکستانی شیعه که *سیسال بود با خانوادهٔ خود مقیم انگلستان شده بود*، در آن زمان در کمبریج زندگی میکرد. *نامش جعفرمیرزا و شیعهای بسیار معتقد بود*. یکی از خانوادههایی که در کمبریج با آنها رفت و آمد زیادی داشتیم همین خانواده بودند. بعدا هم که جعفرمیرزا و همسرش، از انگلستان برای *زیارت امام رضا(ع)* به ایران آمدند، *چندروزی در شیراز مهمان ما بودند.*
*۸-* از خانه گفتم. کمی هم از *اتومبیل و وضعیت ترافیک* خیابانها بگویم تا ترسیم محیط کار و زندگی به پایان برسد. بهعلاوه، *وضعیت ترافیک و رانندگی تا حدودی مبین اخلاق اجتماعی نیز میتواند باشد*.
قبل از عزیمت به انگلستان، *گواهینامهٔ رانندگی* خود را *بینالمللی* کردم. در لندن *اتومبیلی دست دوم خریدم. مارک آن واکسول ( Vauxhall) بود*. ساخت انگلیس با کیفیتی که در ایران کمتر دیدم؛ بسیار عالیتر از پیکان ۵۹ خودم در ایران. *قیمت آن ۶۰۰ پوند بود*. پوند در آن زمان ۱۶۰۰ تومان بود. یعنی این اتومبیل عالی برای من ۹۶۰ هزار تومان در میآمد. *به یک میلیون تومان هم نمیرسید!* یعنی آنجا اتومبیل ارزان است. ولی *خرجهای جانبی* آن آنقدر زیاد است که اکثریت مردم، حتی پیرمردهایی مثل پدر جان، *ترجیح میدهند با دوچرخه رفت و آمد کنند*.
*فرهنگ استفاده از دوچرخه* در میان همهٔ مردم، از پیر و جوان، جا افتاده است. هم ارزانتر در میآید، هم کمک به پاکی هوا میکند و هم نوعی ورزش سالم است. *استاد دانشگاهی را میشناختم* که از لندن برای تدریس به دانشگاه کمبریج میآمد. لندن و کمبریج را با *قطار سریعالسیر* میآمد و بر میگشت. *دو عدد دوچرخه داشت*؛ یکی را *در لندن* سوار میشد و به *ایستگاه قطار* میآمد و آن را در ایستگاه در مکان مخصوص قفل میکرد. دیگری را *در ایستگاه قطار کمبریج* قفل کرده بود و سوار آن میشد و به دانشگاه کمبریج میآمد. هر هفته به همین ترتیب بین لندن و کمبریج سفر میکرد!
*معاملهٔ اتومبیل خیلی آسان بود*. سند اتومبیل که در اختیار صاحب قبلی است، یک برگ کاغذی است. پس از رد و بدل شدن پول و اتومبیل، فروشنده و خریدار *زیر قسمت زیرین آن سند را امضا میکنند؛ آدرس خریدار را مینویسند؛ آن قسمت را جدا میکنند و در صندوق پست میاندازند*، یکی دو روز بعد، *پست سند جدید را به نام خریدار، به آدرس او تحویل میدهد!* نه *محضر* لازم است نه *تعویض پلاک* در صفی بسیار طولانی، نه ادارهٔ *راهنمایی و رانندگی!* بنده پس از این که حدود یک سال از اتومبیل استفاده کردم مشخصات آن را در *سایت خرید و فروش (چیزی شبیه دیوار امروزی ما)* قرار دادم. یک دانشجوی دختر چینی خواستار آن شد. *آن را به قیمت ۵۰۰ پوند فروختم* چرا که طبق قانون، *اتومبیلهای دستدوم* به بعد، *هر سال، ۱۰۰ پوند تنزل قیمت میدهند.* اسناد را امضا کردیم و در صندوق پست انداختیم. پول را گرفتم؛ اتومبیل را تحویل دادم و به ایران آمدم. وقتی در ایران بودم آن دختر خانم ایمیلی را ارسال کرد. فکر کردم شاید مشکلی پیش آمده است؛ اما دیدم در متن ایمیل، از کیفیت اتومبیل بسیار تعریف و از بنده تشکر کرده است!
اما *خرجهای جانبی* اتومبیل. اول *بنزین* است. *هر لیتر بنزین یک پوند قیمت داشت*. یعنی اگر بنده در طول یک سال *۲۰ بار بنزین* و هر بار یک باک ۳۰ لیتری بنزین زده باشم، *۶۰۰ پوند در میآید؛ به اندازهٔ قیمت خود اتومبیل*! ولی مطمئنم که خیلی بیشتر از بیست بار بنزین زدم.
*۷-* انگلستان محل *مهاجرت* جمع کثیری از آسیاییها و بهخصوص، *مسلمانان* است. *شهر لندن مملو از این مهاجرهاست*. انگلیسیهای اصیل بیشتر در روستاها (Villages) زندگی میکنند. البته کلمهٔ روستا فریبتان ندهد؛ *بسیار شیک و مدرن هستند. بهترین امکانات در همین روستاها قرار دارد* به نحویکه امکانات رفاهی در آنها از هر شهری بیشتر است.
شهر کمبریج هم در ابعادی کوچکتر، همین وضعیت را دارد. *تعداد مسلمانان، بهخصوص مسلمانان پاکستانی و هندی در آنجا کم نیست.* سوپر مارکتهایی که متعلق به مسلمانان است فراوانند. به نحویکه ما در *تهیهٔ گوشتهای حلالِ ذبح اسلامی و سایر غذاهای حلال،* مشکلی نداشتیم. *رستورانهای مسلمانان* نیز فراوان بودند. *صاحبان این سوپریها و رستورانها* نیز بسیار معتقد و شریعتمدار و *اهل نماز جمعه* بودند! یکی از مسلمانان پاکستانی شیعه که *سیسال بود با خانوادهٔ خود مقیم انگلستان شده بود*، در آن زمان در کمبریج زندگی میکرد. *نامش جعفرمیرزا و شیعهای بسیار معتقد بود*. یکی از خانوادههایی که در کمبریج با آنها رفت و آمد زیادی داشتیم همین خانواده بودند. بعدا هم که جعفرمیرزا و همسرش، از انگلستان برای *زیارت امام رضا(ع)* به ایران آمدند، *چندروزی در شیراز مهمان ما بودند.*
*۸-* از خانه گفتم. کمی هم از *اتومبیل و وضعیت ترافیک* خیابانها بگویم تا ترسیم محیط کار و زندگی به پایان برسد. بهعلاوه، *وضعیت ترافیک و رانندگی تا حدودی مبین اخلاق اجتماعی نیز میتواند باشد*.
قبل از عزیمت به انگلستان، *گواهینامهٔ رانندگی* خود را *بینالمللی* کردم. در لندن *اتومبیلی دست دوم خریدم. مارک آن واکسول ( Vauxhall) بود*. ساخت انگلیس با کیفیتی که در ایران کمتر دیدم؛ بسیار عالیتر از پیکان ۵۹ خودم در ایران. *قیمت آن ۶۰۰ پوند بود*. پوند در آن زمان ۱۶۰۰ تومان بود. یعنی این اتومبیل عالی برای من ۹۶۰ هزار تومان در میآمد. *به یک میلیون تومان هم نمیرسید!* یعنی آنجا اتومبیل ارزان است. ولی *خرجهای جانبی* آن آنقدر زیاد است که اکثریت مردم، حتی پیرمردهایی مثل پدر جان، *ترجیح میدهند با دوچرخه رفت و آمد کنند*.
*فرهنگ استفاده از دوچرخه* در میان همهٔ مردم، از پیر و جوان، جا افتاده است. هم ارزانتر در میآید، هم کمک به پاکی هوا میکند و هم نوعی ورزش سالم است. *استاد دانشگاهی را میشناختم* که از لندن برای تدریس به دانشگاه کمبریج میآمد. لندن و کمبریج را با *قطار سریعالسیر* میآمد و بر میگشت. *دو عدد دوچرخه داشت*؛ یکی را *در لندن* سوار میشد و به *ایستگاه قطار* میآمد و آن را در ایستگاه در مکان مخصوص قفل میکرد. دیگری را *در ایستگاه قطار کمبریج* قفل کرده بود و سوار آن میشد و به دانشگاه کمبریج میآمد. هر هفته به همین ترتیب بین لندن و کمبریج سفر میکرد!
*معاملهٔ اتومبیل خیلی آسان بود*. سند اتومبیل که در اختیار صاحب قبلی است، یک برگ کاغذی است. پس از رد و بدل شدن پول و اتومبیل، فروشنده و خریدار *زیر قسمت زیرین آن سند را امضا میکنند؛ آدرس خریدار را مینویسند؛ آن قسمت را جدا میکنند و در صندوق پست میاندازند*، یکی دو روز بعد، *پست سند جدید را به نام خریدار، به آدرس او تحویل میدهد!* نه *محضر* لازم است نه *تعویض پلاک* در صفی بسیار طولانی، نه ادارهٔ *راهنمایی و رانندگی!* بنده پس از این که حدود یک سال از اتومبیل استفاده کردم مشخصات آن را در *سایت خرید و فروش (چیزی شبیه دیوار امروزی ما)* قرار دادم. یک دانشجوی دختر چینی خواستار آن شد. *آن را به قیمت ۵۰۰ پوند فروختم* چرا که طبق قانون، *اتومبیلهای دستدوم* به بعد، *هر سال، ۱۰۰ پوند تنزل قیمت میدهند.* اسناد را امضا کردیم و در صندوق پست انداختیم. پول را گرفتم؛ اتومبیل را تحویل دادم و به ایران آمدم. وقتی در ایران بودم آن دختر خانم ایمیلی را ارسال کرد. فکر کردم شاید مشکلی پیش آمده است؛ اما دیدم در متن ایمیل، از کیفیت اتومبیل بسیار تعریف و از بنده تشکر کرده است!
اما *خرجهای جانبی* اتومبیل. اول *بنزین* است. *هر لیتر بنزین یک پوند قیمت داشت*. یعنی اگر بنده در طول یک سال *۲۰ بار بنزین* و هر بار یک باک ۳۰ لیتری بنزین زده باشم، *۶۰۰ پوند در میآید؛ به اندازهٔ قیمت خود اتومبیل*! ولی مطمئنم که خیلی بیشتر از بیست بار بنزین زدم.
Переслав з:
راهبرد



24.01.202512:33
📱روایتهای مجازی: خبر توییتری #عبدالناصر_همتی وزیر اقتصاد از آمار صادرات و واردات ۱۰ماهه ایران
@javadrooh
@javadrooh
Переслав з:
نوشتههای تحلیلی علی نصری

24.01.202510:22
علی نصری: روایت دکتر ظریف حکایت از ایرانی «مقتدر و مطمئن» دارد
نویسنده خبر: عبدالرحمن فتح الهی
علی نصری دیگر کارشناسی بود که در گفتوگویش با «شرق»، دلیل هجمههای اخیر به حضور محمدجواد ظریف در نشست داووس، چه از سوی رادیکالهای داخلی و چه از سوی جریانهای اپوزیسیون خارجنشین را در این میبیند که «دکتر ظریف روایتی از ایران مطرح میکند که دو جریان در داخل و خارج از کشور -البته به دلایل و نیات کاملا متفاوت- آن را برای خود تهدید میپندارند و به همین واسطه، طبیعی است که حضور دکتر ظریف در داووس برای آنها نگرانکننده باشد».
تحلیلگر ارشد حوزه بینالملل در ادامه دست به تبیین قرائت معاون راهبردی رئیسجمهور میزند و خاطرنشان میکند: «روایت دکتر ظریف، حکایت از ایرانی «مقتدر و مطمئن» دارد که هراسی از مذاکره با قدرتهای جهانی نخواهد داشت».
بنابراین به گفته او، «در داخل کشور، این حکایت (ظریف) از نظر برخی جریانهای سیاسی افراطی، نامطلوب است؛ چون در زمان دولتی مطرح میشود که از جناح مقابل است و گمان میکنند که هرگونه سخن از اقتدار و ثبات کشور برای جناح رقیب اعتبار میسازد».
نصری از منظری دیگر و در پاسخ به این پرسش که چرا همزمان با تندروهای داخلی، جریان اپوزیسیون هم باید از سفر معاون راهبردی وزیر امور خارجه به داووس نگران باشند؟ به بیان این نکته کلیدی میپردازد که «از نظر اپوزیسیون جنگطلب خارجنشین نیز روایت دکتر ظریف از ایران مقتدر و مطمئن ناخوشایند است؛ زیرا دقیقا در تضاد با روایتی است که آنها در حال ترویج آن هستند تا قدرتهای غربی را به حمله نظامی به ایران ترغیب کنند».
علی نصری در بخش دیگری از گپوگفتش با «شرق»، به تشریح این موضوع هم میپردازد که محمدجواد ظریف چگونه میتواند از تریبون نشست داووس، به تبیین درست مواضع جمهوری اسلامی ایران نائل آید و در همین زمینه «تریبون داووس را فرصت بسیار خوبی برای دکتر ظریف میداند تا بسیاری از انگارههای غلط و روایتسازیهای دروغ و فضاسازیهای مغرضانه را که در ماههای اخیر به منظور امنیتیسازی و به انزوا کشاندن کشور و افزایش تنشهای نظامی و دامنزدن به جنگروانی تولید شده است، خنثی کند و در نهایت آن روایتی را که با واقعیت جایگاه ایران در منطقه و جهان نزدیکتر است و به ایجاد صلح و ثبات کمک میکند، توسط دکتر ظریف تشریح و تبیین شود.
البته «همزمانی نشست داووس با روی کار آمدن ترامپ» نیز دیگر سرفصلی بود که این تحلیلگر ارشد حوزه بینالملل به آن ورود میکند؛ چراکه تقارن بازگشت ترامپ به کاخ سفید با نشست داووس، بدون شک اهمیت و حساسیت این دور از نشست (داووس) را بالاتر میبرد. در پیوست همین موضوع، نصری اعتقاد دارد: «طبیعتا تلاقی اجلاس داووس با مراسم تحلیف دونالد ترامپ، توجه رسانههای بینالمللی را به این نشست متمرکزتر میکند و حواسها را به سمت اظهارات شخصیتهای برجسته حاضر در این نشست و شنیدن تحلیلها و دیدگاههای آنها جلب میکند».
http://sharghdaily.com
@AliNasriTelegram
نویسنده خبر: عبدالرحمن فتح الهی
علی نصری دیگر کارشناسی بود که در گفتوگویش با «شرق»، دلیل هجمههای اخیر به حضور محمدجواد ظریف در نشست داووس، چه از سوی رادیکالهای داخلی و چه از سوی جریانهای اپوزیسیون خارجنشین را در این میبیند که «دکتر ظریف روایتی از ایران مطرح میکند که دو جریان در داخل و خارج از کشور -البته به دلایل و نیات کاملا متفاوت- آن را برای خود تهدید میپندارند و به همین واسطه، طبیعی است که حضور دکتر ظریف در داووس برای آنها نگرانکننده باشد».
تحلیلگر ارشد حوزه بینالملل در ادامه دست به تبیین قرائت معاون راهبردی رئیسجمهور میزند و خاطرنشان میکند: «روایت دکتر ظریف، حکایت از ایرانی «مقتدر و مطمئن» دارد که هراسی از مذاکره با قدرتهای جهانی نخواهد داشت».
بنابراین به گفته او، «در داخل کشور، این حکایت (ظریف) از نظر برخی جریانهای سیاسی افراطی، نامطلوب است؛ چون در زمان دولتی مطرح میشود که از جناح مقابل است و گمان میکنند که هرگونه سخن از اقتدار و ثبات کشور برای جناح رقیب اعتبار میسازد».
نصری از منظری دیگر و در پاسخ به این پرسش که چرا همزمان با تندروهای داخلی، جریان اپوزیسیون هم باید از سفر معاون راهبردی وزیر امور خارجه به داووس نگران باشند؟ به بیان این نکته کلیدی میپردازد که «از نظر اپوزیسیون جنگطلب خارجنشین نیز روایت دکتر ظریف از ایران مقتدر و مطمئن ناخوشایند است؛ زیرا دقیقا در تضاد با روایتی است که آنها در حال ترویج آن هستند تا قدرتهای غربی را به حمله نظامی به ایران ترغیب کنند».
علی نصری در بخش دیگری از گپوگفتش با «شرق»، به تشریح این موضوع هم میپردازد که محمدجواد ظریف چگونه میتواند از تریبون نشست داووس، به تبیین درست مواضع جمهوری اسلامی ایران نائل آید و در همین زمینه «تریبون داووس را فرصت بسیار خوبی برای دکتر ظریف میداند تا بسیاری از انگارههای غلط و روایتسازیهای دروغ و فضاسازیهای مغرضانه را که در ماههای اخیر به منظور امنیتیسازی و به انزوا کشاندن کشور و افزایش تنشهای نظامی و دامنزدن به جنگروانی تولید شده است، خنثی کند و در نهایت آن روایتی را که با واقعیت جایگاه ایران در منطقه و جهان نزدیکتر است و به ایجاد صلح و ثبات کمک میکند، توسط دکتر ظریف تشریح و تبیین شود.
البته «همزمانی نشست داووس با روی کار آمدن ترامپ» نیز دیگر سرفصلی بود که این تحلیلگر ارشد حوزه بینالملل به آن ورود میکند؛ چراکه تقارن بازگشت ترامپ به کاخ سفید با نشست داووس، بدون شک اهمیت و حساسیت این دور از نشست (داووس) را بالاتر میبرد. در پیوست همین موضوع، نصری اعتقاد دارد: «طبیعتا تلاقی اجلاس داووس با مراسم تحلیف دونالد ترامپ، توجه رسانههای بینالمللی را به این نشست متمرکزتر میکند و حواسها را به سمت اظهارات شخصیتهای برجسته حاضر در این نشست و شنیدن تحلیلها و دیدگاههای آنها جلب میکند».
http://sharghdaily.com
@AliNasriTelegram
Переслав з:
هممیهن

24.01.202508:34
جنتی: ظریف، صدای رسای ملت ایران در صحنه جهانی است
🔹️علی جنتی، وزیر اسبق فرهنگ و ارشاد اسلامی: ظریف، صدای رسای ملت ایران درصحنه جهانی است. آنان که نمی توانند این بالندگی و جوانمردی را ببینند، زبان درکام گیرند و عرض خود نبرند.
@hammihanonline
hammihanonline.ir
🔹️علی جنتی، وزیر اسبق فرهنگ و ارشاد اسلامی: ظریف، صدای رسای ملت ایران درصحنه جهانی است. آنان که نمی توانند این بالندگی و جوانمردی را ببینند، زبان درکام گیرند و عرض خود نبرند.
@hammihanonline
hammihanonline.ir
Показано 1 - 24 із 44
Увійдіть, щоб розблокувати більше функціональності.