✅داد و دین و دولت در اندیشه ایرانشهری
بخش سوم
۲ـ مراتب اجتماعی نمادی از دادگری:
از دیگر گفتمانهای حاکم در دوران باستان که نقش بنیادی نیز در سیاست و حکومت داشته، نظام مراتب اجتماعی بوده که آشکارا در همۀ نوشتهها از اوستا گرفته تا شاهنامه و دینکرد به آن اشاره شده است. از مفاهیم بنیادی دین در ایران باستان، «اشا» یا «اشه» یا نظم و راستی است. ایرانیان بر این باور بودند که آنچه بر کارها سلطه دارد، «اشا» یا اصل «نظم» است. بر پایه قواعد اشاست که خورشید هر روز سر برمیآورد، فصلها دگرگون میشوند، باران میآید، زایش روی میدهد و…. آنچه اشا را تهدید میکند، اصل ناسازگار با آن، یعنی بینظمی و دروغ و… است. مردمان میبایست مجدّانه بکوشند و همراه با ایزدان در برابر دروغ ایستادگی کنند (بویس، ۱۳۷۶) «این اصل در دیگر دینهای ایرانی مثل زرتشتی، مهری و مانوی نیز امتداد یافت. از اینروی متناسب با استعداد و توان هر کس، خویشکاریی بر عهده او نهاده شده بود و تعیین خویشکاری ردهها و مراتب اجتماعی انسانها را، پادشاهان مشخص میکردند» (بهار، همان منبع)
«بنا بر اوستا و شاهنامه، نخستین فرمانروایی که ردههای اجتماعی را از هم جدا میسازد، جمشید است که از سه گروه دینی، سپاهی و برزیگری نام برده است و در اوستا و زندهای پهلوی تبدیل به چهار گروه کاتوزیان، نیساریان، بسودی و اهتوخوشی میشوند که فردوسی از آنها نام میبرد» (ثاقبفر، ۱۳۷۷)
جامعه انسانی همچون پیکر واحدی شناخته میشد که دارای اندامهای جدا، اما به هم پیوسته است و برای آنکه جامعهای به کمال مطلوبش برسد، هر عضو باید وظایف خود را بهخوبی و در پیوند با دیگر اعضا انجام دهد. در این جامعۀ انداموار، فرمانروا نیز به منزلۀ سر برای کل بدن دانسته میشود: البته این سلسلهمراتب دگرگونیپذیر بود؛ بدینسان که اگر کسی شایستگی و استعدادی از خود نشان میداد که به کار جامعه آید، پایگاه اجتماعیاش تغییر مییافت؛ اما چنین چیزی کمتر رخ میداد و افراد در همان پایگاه اجتماعی خود میماندند. این وضع همچنان در دورانهای حماسی و پهلوانی نیز ادامه داشت.
در آغاز دوران تاریخی و پیدایش ساسانیان نیز نظام اجتماعی برپایۀ مرتبه افراد بود؛ اما از روزگار انوشیروان، این سلسله مراتب که بیشتر بر پایه تقسیم کار و وظایف بود، بهگونه نظام طبقاتی درآمد و هر طبقه و مرتبه به صورت کاستی بود و کسی حق نداشت و نمیتوانست از گروه یا طبقه خود انتقال یابد. درست است که در یک نظام کاستی، افراد محکوم به آنند که برای همیشه در همان طبقه باقی بمانند و این با «عدالت» و شایستهسالاری ناسازگار است، ولی چنین نظامی از یک آسیب بزرگتر جلوگیری میکرد و آن چندپیشگی و چندشغلی بودن بود. نهتنها کسی نمیتوانست به کاری فراطبقهای بپردازد، که میبایست در همان ردۀ خویش نیز تنها به یک کار بپردازد، نه بیشتر. تعدد شغل، یکی از مصادیق بیعدالتی بود که ای کاش در روزگار ما هم بدان توجه و چندپیشگی ممنوع میشد! در اشعار هومر به تلویح میتوان این اندیشه را دید که فرمانروایان بر روی زمین حکمکننده به عدالتی بر پایه دین و آداب و رسوم هستند. (فورکوش، ۲۲۰:۱۳۸۵)
این موضوع، برجستهتر و پررنگتر در آنتیگون ـ اثر سوفوکل ـ دیده میشود (اسلامی ندوشن، ۱۳۸۴) و سپس در نزد افلاطون و ارسطو قدر و ارج بیشتری پیدا میکند. (عنایت، ۱۳۵۱) دادگری در کیشهای شرقی و از جمله در دین زرتشتی جایگاهی ارجمند دارد. «داد» در متون باستانی دستکم به چهار معنا آمده است که یکی از آنها به مفهوم نظام و آیین، ارته یا ارثه یا اشا نام دارد. یکی از ابعاد «اَرتَه» این است که زندگی سیاسی باید هماهنگ با طبیعت و کیهان باشد؛ از اینروی در اندیشههای ایرانشهری، قلمرو جامعه و انسانها از قلمرو طبیعت و نظام کل کائنات جداشدنی نبوده است. در چنین ساختاری، جهان برخوردار از نظمی از پیش تعیین شده است که همگونی و عقلانیت لازم را هم دارد و از همینرو همه چیز در درون آن موزون، منظم و حتی مقدس است. (نصری، ۱۳۸۷) در شاهنامه ۱۷۰ بار از داد سخن به میان میآید (رنجبر، ۱۳۶۲) و فردوسی در بیشتر موارد آن را به پهنۀ سیاست میبرد؛ یعنی در رابطۀ میان مردمان و دولتمردان میبیند و بیدادگری شاهان را عامل سرپیچی میداند. به سخن دیگر، بیدادگریِ فرمانروایان مشروعیت آنان را از میان میبرد و مردم مجازند یا به عبارتی موظفند، بر آن بشورند. به سفارش فردوسی:
دل و پشت بیدادگر بشکنید
همه بیخ و شاخش ز بن برکنید
یعنی نکتهای را که هواداران قرارداد اجتماعی (هابز، لاک و روسو) مطرح کردهاند که اگر فرمانروایان به پیمان خود وفادار نمانند، سرپیچی مردمان مجاز میشود، فردوسی پیش از آنان و روشنتر بیان کرده بوده است. حکیم توس سه عامل را موجب فروافتادن فرمانروایان میداند:
سرِ تخت شاهان بپیچد سه کار:
دایره المعارف بزرگ اسلامی
دکتر_علی_اکبر_امینی
@Draliakbaramini