06.02.202510:08
✍#علیصاحبالحواشی
این سخن سخت رسواست! از آن حرفهای برخاسته از حبوبغض است که اعتبار و مرجعیت یک آدم دانشگاهی را که بناست عالمانه و متاملانه سخن بگوید، ویران میکند.
"همه مردم" در هیچ انقلابی "شرکت" نمیکنند، حتی "اکثریت مردم" هم شرکت نمیکنند!
در انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه مگر بجز از پاریسیها، الباقی مردم فرانسه از نانت و بوردو تا مارسی و استراسبورگ شرکت قابلتوجهی داشتند؟ مگر در انقلاب آوریل ۱۹۱۷ همه روسها، غیر از اهالی سنپطرزبورگ و مسکو برخاستند؟ سربازان شکستخورده در جنگ شورش کردند، و بخشی از اهالی سنپطرزبورگ هم پشتیبانی آنان نموده به خیابانها ریختند و به کاخ زمستانی حمله کردند؛ حتی اکثریت اهالی سنپطرزبورگ و مسکو هم برنخاستند. شقاق اجتماعی در انقلاب روسیه خیلی بیش از مال انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه و انقلاب مشروطیت ما بود، والا آنهمه جنگهای طولانی و درازدامن داخلی درنمیگرفت. اما این بدان معنا نبود که بیشتر روسها رومانفها را میخواستند؛ هرگز! بیشترشان اگر انقلابی هم نبودند دلخوشی از رومانفها نداشتند. مرگ رومانفها از خیلی پیشترها شروع شده بود. آوریل ۱۹۱۷ واپسین تشنجات فرایند مرگی بود که خیلی ازپیش شروع شده بود.
مگر در انقلاب مشروطیت بجر از تبریز و تهران و قدری اصفهان و اندکی مشهد شرکت کردند؟ آیا آنها که شرکت نکردند طرفداران سلطنت قجر بودند؟ یا که انزجارشان از قجر آنقدر نبود یا ترسشان از قجر آنقدر بود که تفنگ دست نگرفتند.
در همه این انقلابها، اکثریت قاطع "مردمِ خاموش" با انقلابیون همدل بودند، حداقل آنقدر مخالف انقلاب نبودند که در حمایت از وضع موجود بخواهند حرکتی کنند.
مگر آقای میلانی فراموش کردهاند که عمال شاه و بختیار چقدر کوشیدند تا طرفدانشان را به خیابانها بیاورند و جز چند دهنفر و یکبار چند هزار (امجدیه) را نتوانستند بیاورند، آنهم در ظل حمایت ارتش و ساواک، و اطمینان از آنکه آسیبی نخواهند دید. چرا نیامدند؟ چون از شاه منزجر بودند اما نه آنقدر که خود را بهخطر اندازند.
توده ساکت در حمایت از شاه نبود که ساکت ماند، برای همدلی با "مرگبرشاه" گویان بود که ساکت ماندند؛ همدل با انقلاب بودند اما نیامدند.
چرا باید "واقعیت" را انکار کرد؟ آیا باید "واقعیت" اتفاقافتاده را انکار کنیم چون انقلاب ۱۳۵۷ بدجوری بدعاقبت شد؟ از انکار چه خیزد؟!
بهجای انکار، باید بدان اندیشید که چه رانههای فراگیر ملی بود که مردم از محمدرضاشاه پهلوی منزجر شدند؟ توسعه پهلویها را که امروز "میبینیم" و حسرت میخوریم، چرا در دهههای چهل و پنجاه شمسی "نمیدیدیم"؟
چرا مردم به خمینی و اسلامگرایان "اعتماد" کردند؟ آن چه خیال خامی بود که مردم را به هروله پشت خمینی و روحانیت کشاند؟ چرا اسلامگرایان حاکم به مردمی که فرزندانشان را قربانِ آنان کردند، چنین بیرحم و بیشرم خیانت کردند؟ آن چه فرومایگیِ نهادینه در این مدعیان اخلاق و دینداری و قدس و تقوی بود که اینقدر پلشتشان کرد؟
فرونهادنِ این پرسشهای دشوار و حیرتافکن، و انکار کردن واقعیتهای تاریخی چه فایده دارد؟! آن هم نه از یک بیسروپا که از یک استاد دانشگاه و مورخِ محقق!
"عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی..."
کانال نویسنده
https://t.me/sahebolhavashi
این سخن سخت رسواست! از آن حرفهای برخاسته از حبوبغض است که اعتبار و مرجعیت یک آدم دانشگاهی را که بناست عالمانه و متاملانه سخن بگوید، ویران میکند.
"همه مردم" در هیچ انقلابی "شرکت" نمیکنند، حتی "اکثریت مردم" هم شرکت نمیکنند!
در انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه مگر بجز از پاریسیها، الباقی مردم فرانسه از نانت و بوردو تا مارسی و استراسبورگ شرکت قابلتوجهی داشتند؟ مگر در انقلاب آوریل ۱۹۱۷ همه روسها، غیر از اهالی سنپطرزبورگ و مسکو برخاستند؟ سربازان شکستخورده در جنگ شورش کردند، و بخشی از اهالی سنپطرزبورگ هم پشتیبانی آنان نموده به خیابانها ریختند و به کاخ زمستانی حمله کردند؛ حتی اکثریت اهالی سنپطرزبورگ و مسکو هم برنخاستند. شقاق اجتماعی در انقلاب روسیه خیلی بیش از مال انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه و انقلاب مشروطیت ما بود، والا آنهمه جنگهای طولانی و درازدامن داخلی درنمیگرفت. اما این بدان معنا نبود که بیشتر روسها رومانفها را میخواستند؛ هرگز! بیشترشان اگر انقلابی هم نبودند دلخوشی از رومانفها نداشتند. مرگ رومانفها از خیلی پیشترها شروع شده بود. آوریل ۱۹۱۷ واپسین تشنجات فرایند مرگی بود که خیلی ازپیش شروع شده بود.
مگر در انقلاب مشروطیت بجر از تبریز و تهران و قدری اصفهان و اندکی مشهد شرکت کردند؟ آیا آنها که شرکت نکردند طرفداران سلطنت قجر بودند؟ یا که انزجارشان از قجر آنقدر نبود یا ترسشان از قجر آنقدر بود که تفنگ دست نگرفتند.
در همه این انقلابها، اکثریت قاطع "مردمِ خاموش" با انقلابیون همدل بودند، حداقل آنقدر مخالف انقلاب نبودند که در حمایت از وضع موجود بخواهند حرکتی کنند.
مگر آقای میلانی فراموش کردهاند که عمال شاه و بختیار چقدر کوشیدند تا طرفدانشان را به خیابانها بیاورند و جز چند دهنفر و یکبار چند هزار (امجدیه) را نتوانستند بیاورند، آنهم در ظل حمایت ارتش و ساواک، و اطمینان از آنکه آسیبی نخواهند دید. چرا نیامدند؟ چون از شاه منزجر بودند اما نه آنقدر که خود را بهخطر اندازند.
توده ساکت در حمایت از شاه نبود که ساکت ماند، برای همدلی با "مرگبرشاه" گویان بود که ساکت ماندند؛ همدل با انقلاب بودند اما نیامدند.
چرا باید "واقعیت" را انکار کرد؟ آیا باید "واقعیت" اتفاقافتاده را انکار کنیم چون انقلاب ۱۳۵۷ بدجوری بدعاقبت شد؟ از انکار چه خیزد؟!
بهجای انکار، باید بدان اندیشید که چه رانههای فراگیر ملی بود که مردم از محمدرضاشاه پهلوی منزجر شدند؟ توسعه پهلویها را که امروز "میبینیم" و حسرت میخوریم، چرا در دهههای چهل و پنجاه شمسی "نمیدیدیم"؟
چرا مردم به خمینی و اسلامگرایان "اعتماد" کردند؟ آن چه خیال خامی بود که مردم را به هروله پشت خمینی و روحانیت کشاند؟ چرا اسلامگرایان حاکم به مردمی که فرزندانشان را قربانِ آنان کردند، چنین بیرحم و بیشرم خیانت کردند؟ آن چه فرومایگیِ نهادینه در این مدعیان اخلاق و دینداری و قدس و تقوی بود که اینقدر پلشتشان کرد؟
فرونهادنِ این پرسشهای دشوار و حیرتافکن، و انکار کردن واقعیتهای تاریخی چه فایده دارد؟! آن هم نه از یک بیسروپا که از یک استاد دانشگاه و مورخِ محقق!
"عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی..."
کانال نویسنده
https://t.me/sahebolhavashi
30.01.202508:59
نهاد تاریخیِ "دانشگاه"، و ساختارهای تلقین "ایدئولوژی"
بخش سوم
✍#علیصاحبالحواشی
(۳/۳)
ایدئولوژیها که سازههایی قلابی و برساختهاند، در صورت سیطرهیافتن اجتماعی، به ستیزه با نهاد "علم" که یک هستیشناسی "بر رُسته" تاریخی است در میآیند. بدینترتیب دانشگاهها ویران میشوند تا اندیشکدههای ایدئولوژیک بهجایشان مستقر گردند. از آلمان نازی تا همه حکومتهای مارکسیستی، اوضاع چنین بود؛ در جمهوری اسلامی نیز اوضاع چنین است!
اما در این میان یک اتفاق ویژه هم میافتد:
سامانهای ایدئولوژیک برای آنکه تکلفاتِ نظری نادرست خود از واقعیتِ هستی را در ذهن انسانهایی که تحتسلطهشان درآورده و "رعیتِ" خود کردهاند، جا بیندازند اقدام به تاسیس نهادهای تلقین ایدئولوژیک میکنند. این نهادهای پروپاگاندایی، در متکلفانهترین صورتش، مدارسعالیِ تربیتِ "مدیران" آینده زندانبزرگ اجتماعی - که نظامهای ایدئولوژیک، "جامعه آرمانی"اش میخوانند - میگردند. کارِ این مدارسعالی درست کردن ذهنهای افسونزده و کجاندیشِ مهیای تبهکاریِ سیاسی است است. هم نازیها و هم مارکسیستهای بلوکشرق از این موسسات داشتند. جمهوری اسلامی هم "دانشگاه امام صادق" را دقیقاً برای همین منظور تاسیس کرد. اینکه همه فارغالتحصیلان دانشگاه امام صادق، تبهکاران فکری و اجـرایی نشدند، ناقض سرشت و بنمایه ایدئولوژیک فوقالذکر نیست. البته که همه را نمیتوان جنایتکار کرد! برای اینکاره شدن "ویژگیهایی" لازم است که همگان واجدش نیستند.
تجربه نیمقرنگذشته "ضدتجددیِ" ما، به بلوغی دستیافته است که در آن رقم بطلان بر همه دواعی بنیادگرایان حاکم کشیده شد. ما باید به این بلوغِ رسیده، "خودآگاهی" داشته باشیم، زیرا بهرهگیری تاموتمام از تجارب منتهی به این بلوغ، نیازمند چنان خودآگاهی است.
لینک بخش اول
لینک بخش دوم
کانال نویسنده
بخش سوم
✍#علیصاحبالحواشی
(۳/۳)
ایدئولوژیها که سازههایی قلابی و برساختهاند، در صورت سیطرهیافتن اجتماعی، به ستیزه با نهاد "علم" که یک هستیشناسی "بر رُسته" تاریخی است در میآیند. بدینترتیب دانشگاهها ویران میشوند تا اندیشکدههای ایدئولوژیک بهجایشان مستقر گردند. از آلمان نازی تا همه حکومتهای مارکسیستی، اوضاع چنین بود؛ در جمهوری اسلامی نیز اوضاع چنین است!
اما در این میان یک اتفاق ویژه هم میافتد:
سامانهای ایدئولوژیک برای آنکه تکلفاتِ نظری نادرست خود از واقعیتِ هستی را در ذهن انسانهایی که تحتسلطهشان درآورده و "رعیتِ" خود کردهاند، جا بیندازند اقدام به تاسیس نهادهای تلقین ایدئولوژیک میکنند. این نهادهای پروپاگاندایی، در متکلفانهترین صورتش، مدارسعالیِ تربیتِ "مدیران" آینده زندانبزرگ اجتماعی - که نظامهای ایدئولوژیک، "جامعه آرمانی"اش میخوانند - میگردند. کارِ این مدارسعالی درست کردن ذهنهای افسونزده و کجاندیشِ مهیای تبهکاریِ سیاسی است است. هم نازیها و هم مارکسیستهای بلوکشرق از این موسسات داشتند. جمهوری اسلامی هم "دانشگاه امام صادق" را دقیقاً برای همین منظور تاسیس کرد. اینکه همه فارغالتحصیلان دانشگاه امام صادق، تبهکاران فکری و اجـرایی نشدند، ناقض سرشت و بنمایه ایدئولوژیک فوقالذکر نیست. البته که همه را نمیتوان جنایتکار کرد! برای اینکاره شدن "ویژگیهایی" لازم است که همگان واجدش نیستند.
تجربه نیمقرنگذشته "ضدتجددیِ" ما، به بلوغی دستیافته است که در آن رقم بطلان بر همه دواعی بنیادگرایان حاکم کشیده شد. ما باید به این بلوغِ رسیده، "خودآگاهی" داشته باشیم، زیرا بهرهگیری تاموتمام از تجارب منتهی به این بلوغ، نیازمند چنان خودآگاهی است.
لینک بخش اول
لینک بخش دوم
کانال نویسنده
31.10.202406:37
Roger Scruton (1944-2020)
"چپ و راست" نه صرفاً در میدان سیاستروز، بلکه در بنیاد، ناظر به مقوله تحولتاریخ است.
✍علی صاحبالحواشی
این عقیده که تاریخ رو به جلو حرکت میکند، نخستین بار از خلال جدالهای فلسفی و کلامی قرن هفدهم اروپا پیدا شد. ظاهراً - یا بنا به مشهور - اولین بار ولتر بود که سخن از "فلسفهتاریخ" زد. این تعبیر در نظر به ادراک وجود حرکت در تاریخ، "ضرب شد" و دلالت بر آن داشت آن حرکت واجد "طرحی" قابل استنباط است.
در طول عصر روشنگری و بهطرف اواخر قرنهجدهم انگاره "فلسفهتاریخ" در ذهن اندیشمندان اروپایی بهقدری تثبیت شده بود که فردریش هگل تفصیلش داد. در این تفصیل، تصور آن که تبارشناسیِ "حرکتتاریخ" به انگاره الاهیات مسیحیِ "از آفرینش تا قیامت" برمیگردد به صورتمبهمی مطرح گشت تا در قرن بیستم این تبارشناسی توسط از کارل اشمیت تا هانس بلومنبرگ بسط یافت و تثبیت شد.
اینکه تاریخ حرکت میکند و حرکتش طرحی رو به جلو دارد، انقلابی در فهمِ تاریخ بود، زیرا پیش از آن، تا برسیم به یونان باستان، تصوری دُوری/چرخشی از تاریخ وجود داشت، که ویژگی تمدن اروپایی هم نبود؛...
ادامه مطلب
کانال نویسنده
"چپ و راست" نه صرفاً در میدان سیاستروز، بلکه در بنیاد، ناظر به مقوله تحولتاریخ است.
✍علی صاحبالحواشی
این عقیده که تاریخ رو به جلو حرکت میکند، نخستین بار از خلال جدالهای فلسفی و کلامی قرن هفدهم اروپا پیدا شد. ظاهراً - یا بنا به مشهور - اولین بار ولتر بود که سخن از "فلسفهتاریخ" زد. این تعبیر در نظر به ادراک وجود حرکت در تاریخ، "ضرب شد" و دلالت بر آن داشت آن حرکت واجد "طرحی" قابل استنباط است.
در طول عصر روشنگری و بهطرف اواخر قرنهجدهم انگاره "فلسفهتاریخ" در ذهن اندیشمندان اروپایی بهقدری تثبیت شده بود که فردریش هگل تفصیلش داد. در این تفصیل، تصور آن که تبارشناسیِ "حرکتتاریخ" به انگاره الاهیات مسیحیِ "از آفرینش تا قیامت" برمیگردد به صورتمبهمی مطرح گشت تا در قرن بیستم این تبارشناسی توسط از کارل اشمیت تا هانس بلومنبرگ بسط یافت و تثبیت شد.
اینکه تاریخ حرکت میکند و حرکتش طرحی رو به جلو دارد، انقلابی در فهمِ تاریخ بود، زیرا پیش از آن، تا برسیم به یونان باستان، تصوری دُوری/چرخشی از تاریخ وجود داشت، که ویژگی تمدن اروپایی هم نبود؛...
ادامه مطلب
کانال نویسنده
05.02.202506:41
روستایی گاو در آخور بِبَست
شیر گاوش خورد و برجایش نشست
روستایی شد در آخور سوی گاو
گاو را میجست شب، آن کنجکاو
دست میمالید بر اندام شیر
گاه بالا، گاه پهلو، گاه زیر
شیر گفت ار روشنی افزون بُدی
زهرهاش بدریدی و دلخون شدی
اینچنین گستاخ زان میخاردم
کو در این شب گاو میپنداردم!
(مثنوی)
✍#علیصاحبالحواشی
فرق خمینی با فضلالله نوری منحصراً در آن بود که فضلالله "خدعه" نمیکرد، حرف دلش را بیپروا میزد. همین هم بود که اعدام شد. خمینی این درس را از فضلالله نوری گرفت که برای پیروز شدن باید "خدعه" کرد.
جمهوری اسلامی که خمینی بنیان نهاد، از صدر تا ذیلش "خدعه" بود! خمینی با خدعه پیروز شد اما بزودی چنان شکست مفتضحی خورد که نهفقط حکومتش منفور مردم گشت بلکه کل روحانیت و بسی مهمتر، اسلام را هم در دلهای مردم به مغاک منفوری کشاند.
میتوان بر نادانی و نفهمی فضلالله نوری عذرها نهاد که در آغاز تجلی سیاسی "تجدد" ایران ایستاده بود و کمترین فهمی از این پدیده نداشت؛ بسیار تا اکثریتقاطع متجددان زمانهاش هم فهم درستی از "تجدد" و بنمایههای ژرفایی که تجدد را برآورده بودند، نداشتند. چنین عذری را بر خمینی صدسال بعدترش نمیتوان نهاد.
اگر گفته شود که خمینی مُرده قرونواعصار پیشین بود که از گور برخاست و خواست ایران را به اعصار پیشینی که میپسندید بازگرداند، "استعاره" درستی بهکار برده باشیم که از فرط درستی سر به واقعیت محض میساید!
خمینی نه فهمی از کشور و ملیت داشت، نه درکی از معنای مدنیت و حقوق و قانون داشت، نه حکومت را بیش از آنچه از چنگیز تا ملکشاه سلجوقی میفهمیدند، میفهمید، نه میدانست "علم" و دانشگاه و مجلس و صنعت و فناوری و تجارتجهانی و قوانین بینالمللی و سیر تاریخ چیست. اگر این مقولات را پیش روی غزالی تا میرداماد میگذاشتی هرچه میفهمیدند، خمینی سرسوزنی بیشترش را نمیفهمید.
او "ایران"ای را تحویل گرفت که قرنها در طول تاریخ پیش آمده بود و مردمش شباهتی با مردم عصر سلجوقیان و صفویان نداشتند، سپس خواست تا ایران را به قرنها پیش که میپسندید، برگرداند. او متوجه بود که برای اینکار باید مردم را فریب بدهد.
مختصات پیچیده دهه ۱۳۵۰ شمسی بستر لازم برای این فریبکاری عظیم را در اختیارش نهاد، همانکه مختصات عصر مشروطه در اختیار فضلاللهنوری نگذاشت تا حلقآویز شد.
خمینی اعدام نشد، بلکه بزرگترین تشییعجنازه تاریخبشر را برایش کردند، اما او ندانسته و نخواسته، عامل اعدام "اسلام" در ایران شد!
نه او و نه پیروان بعدیش نفهمیدند که تاریخ را نمیشود به عقب برگرداند؛ نفهمیدند که "انسان" پدیداری ثابت در طول زمان نیست بلکه انسانها دگرگونه میشوند و با خودشان جهان خود را نیز دگرگون میکنند.
آن معلم دانشگاهی که امروز سر کلاس بیولوژی مولکولی درس میدهد، چه دخلی به مدرس نظامیه بغداد و نیشابور دارد که درس طبجالینوسی میداد، یا استاد امروزین دانشکده حقوق که دارد مباحثی در حقوقمدنی را درس میدهد چه دخلی به آخوند مدرسه چهارباغ اصفهان صفوی دارد که درس فقه میداد.
مسئله تنها تفاوت در چیستی درسها نیست، در تفاوت "مغزها"یی که درس میدهند و درس میگیرند هم هست؛ مسئله در تفاوت "جهانها"یی که آن درسها در او ردوبدل میشوند هم هست. خمینی بقدر سرسوزنی فهم از اینها نداشت!
اگر از بیغوله دهات، روستاییای را که در عمرش وسیله نقلیهای جز الاغش ندیده و البته در هدایت و مراقبت از آن نیز خبره است، را بیاوری پشت فرمان یک هواپیمای مهیای پرواز بنشانی، آنقدر احمق هم باشد که بخواهد آن را راه ببرد، چهشود؟ جز آنکه خود و هواپیما را نابود کند!
خمینی آن روستایی نادان و بیخبر از همهچیز و همهجا بود که خود، اسلام عزیزش، و "ایران" را - که کمترین فهم و عاطفهای از اینیکی نداشت - یکجا نابود کرد!
کانال نویسنده
https://t.me/sahebolhavashi
شیر گاوش خورد و برجایش نشست
روستایی شد در آخور سوی گاو
گاو را میجست شب، آن کنجکاو
دست میمالید بر اندام شیر
گاه بالا، گاه پهلو، گاه زیر
شیر گفت ار روشنی افزون بُدی
زهرهاش بدریدی و دلخون شدی
اینچنین گستاخ زان میخاردم
کو در این شب گاو میپنداردم!
(مثنوی)
✍#علیصاحبالحواشی
فرق خمینی با فضلالله نوری منحصراً در آن بود که فضلالله "خدعه" نمیکرد، حرف دلش را بیپروا میزد. همین هم بود که اعدام شد. خمینی این درس را از فضلالله نوری گرفت که برای پیروز شدن باید "خدعه" کرد.
جمهوری اسلامی که خمینی بنیان نهاد، از صدر تا ذیلش "خدعه" بود! خمینی با خدعه پیروز شد اما بزودی چنان شکست مفتضحی خورد که نهفقط حکومتش منفور مردم گشت بلکه کل روحانیت و بسی مهمتر، اسلام را هم در دلهای مردم به مغاک منفوری کشاند.
میتوان بر نادانی و نفهمی فضلالله نوری عذرها نهاد که در آغاز تجلی سیاسی "تجدد" ایران ایستاده بود و کمترین فهمی از این پدیده نداشت؛ بسیار تا اکثریتقاطع متجددان زمانهاش هم فهم درستی از "تجدد" و بنمایههای ژرفایی که تجدد را برآورده بودند، نداشتند. چنین عذری را بر خمینی صدسال بعدترش نمیتوان نهاد.
اگر گفته شود که خمینی مُرده قرونواعصار پیشین بود که از گور برخاست و خواست ایران را به اعصار پیشینی که میپسندید بازگرداند، "استعاره" درستی بهکار برده باشیم که از فرط درستی سر به واقعیت محض میساید!
خمینی نه فهمی از کشور و ملیت داشت، نه درکی از معنای مدنیت و حقوق و قانون داشت، نه حکومت را بیش از آنچه از چنگیز تا ملکشاه سلجوقی میفهمیدند، میفهمید، نه میدانست "علم" و دانشگاه و مجلس و صنعت و فناوری و تجارتجهانی و قوانین بینالمللی و سیر تاریخ چیست. اگر این مقولات را پیش روی غزالی تا میرداماد میگذاشتی هرچه میفهمیدند، خمینی سرسوزنی بیشترش را نمیفهمید.
او "ایران"ای را تحویل گرفت که قرنها در طول تاریخ پیش آمده بود و مردمش شباهتی با مردم عصر سلجوقیان و صفویان نداشتند، سپس خواست تا ایران را به قرنها پیش که میپسندید، برگرداند. او متوجه بود که برای اینکار باید مردم را فریب بدهد.
مختصات پیچیده دهه ۱۳۵۰ شمسی بستر لازم برای این فریبکاری عظیم را در اختیارش نهاد، همانکه مختصات عصر مشروطه در اختیار فضلاللهنوری نگذاشت تا حلقآویز شد.
خمینی اعدام نشد، بلکه بزرگترین تشییعجنازه تاریخبشر را برایش کردند، اما او ندانسته و نخواسته، عامل اعدام "اسلام" در ایران شد!
نه او و نه پیروان بعدیش نفهمیدند که تاریخ را نمیشود به عقب برگرداند؛ نفهمیدند که "انسان" پدیداری ثابت در طول زمان نیست بلکه انسانها دگرگونه میشوند و با خودشان جهان خود را نیز دگرگون میکنند.
آن معلم دانشگاهی که امروز سر کلاس بیولوژی مولکولی درس میدهد، چه دخلی به مدرس نظامیه بغداد و نیشابور دارد که درس طبجالینوسی میداد، یا استاد امروزین دانشکده حقوق که دارد مباحثی در حقوقمدنی را درس میدهد چه دخلی به آخوند مدرسه چهارباغ اصفهان صفوی دارد که درس فقه میداد.
مسئله تنها تفاوت در چیستی درسها نیست، در تفاوت "مغزها"یی که درس میدهند و درس میگیرند هم هست؛ مسئله در تفاوت "جهانها"یی که آن درسها در او ردوبدل میشوند هم هست. خمینی بقدر سرسوزنی فهم از اینها نداشت!
اگر از بیغوله دهات، روستاییای را که در عمرش وسیله نقلیهای جز الاغش ندیده و البته در هدایت و مراقبت از آن نیز خبره است، را بیاوری پشت فرمان یک هواپیمای مهیای پرواز بنشانی، آنقدر احمق هم باشد که بخواهد آن را راه ببرد، چهشود؟ جز آنکه خود و هواپیما را نابود کند!
خمینی آن روستایی نادان و بیخبر از همهچیز و همهجا بود که خود، اسلام عزیزش، و "ایران" را - که کمترین فهم و عاطفهای از اینیکی نداشت - یکجا نابود کرد!
کانال نویسنده
https://t.me/sahebolhavashi
30.01.202508:59
هر چی پخمه بود تو راهت به اسم نخبه قالب مملکت کردی
💬محمد فراهانی
☆○════════════════○☆
نهاد تاریخیِ "دانشگاه"، و ساختارهای تلقین "ایدئولوژی"
بخش اول
✍#علیصاحبالحواشی
(۱/۳)
نهاد "دانشگاه" مثل همه بنیادهای اجتماعی، تاریخِ خودش را دارد. آنچه امروز "دانشگاه" خوانده میشود دستاوردی از سیر تمدن در غرب است. البته ما در ایرانِ ساسانی چیزی در تراز دانشگاه در جندیشاپور داشتهایم که نپایید؛ بعدها در زمان سلجوقیان "مدارس نظامیه" را هم داشتهایم که امتدادش در مدارس پراکنده علومدینی تحلیل رفت.
دانشگاه در غرب از "آکادمیِ" افلاطون شروع و با "لیسئومِ" ارسطو و سپس در دوران یونانیمآبی با "باغاپیکور" و تجمع جویندگانِ حکمت در رواقهای آزاد (رواقیون) ادامه یافت تا با گسستی که مسیحیت در سیر تطور تاریخ مغربزمین بهوجودش آورد، منقطع گشت. در عصر رنسانس، این نهادهای آموزشعالی باستانی یونانیرومی، مرجع الهام دگردیسی دانشگاههای قرونوسطایی به دانشگاههای عصر جدید شدند.
دانشگاه قرونوسطایی شبیهترین نهاد آموزشی به مدارس متمرکز دینی در جهان مسلمانها (نظامیهها تا "الازهر" که فاطمیان تاسیس کردند) بود. در دانشگاههای قرونوسطایی، همهعلوم دینی در کنار رشتههای حاشیهای چون نجوم و طب آموزش داده میشد؛ در مدارس دینی ما هم چنین بود.
منتها ما پیشینه "آکادمی" افلاطون و پدیده تمدنی "رنسانس" را نداشتیم تا بتوانیم آن مدارس دینی را طوری متحول کنیم که صورت "دانشگاه" بیابند (بگذریم که پیچیدگی سپهرانسانی هم چنان است که هر قیاسی معالفارق شده و صرفاً وجه تقریببهذهنی مییابد).
بهلحاظ محتوایی نیز ما نومینالیسمِ اواخر قرونوسطا را نداشتیم تا الهیات رسمی اسکولاستیکی را به چالشی بکشد تا از درزهایش "فلسفهتجربی" جوانه زند که مقدمه انقلابعلمی قرون شانزدهم و هفدهم گردد.
از منظری دیگر، برخلاف مسیحیت، ما در جهان اسلامی الهیاتفلسفی نداشتیم بلکه بهجایش "فقه" داشتیم که عمدتاً ناظر به درستی آئینهای نیایشی برای رستگاری اخروی (طهارت، عبادات) و قدری هم در نظر به شئونِ حیاتِ ناسوتی (معاملات، ارث، حضانت، نفقات،...) بود.
"ماستِریخته" یونانی بود که مسیحیت را به داشتن "الهیاتفلسفی" واداشت، و بالیدن در محیط فلسفهاندیشِ یونانیرومی سرنوشت تاریخی مسیحیت گشت (ولی شوربختانه اسلام در آفاق فلسفهاندیش نبالید تا ناگزیر از تفکر فلسفی بشود). در واقع "فلسفه" در جهانمسیحی بلاموضوع نشد و توانست چراغ آنچه بعدها "علم" خوانده شد را در پستوی خویش روشن نگاه دارد تا پس از رواج نومینالیسم، اخگرش فروزانتر شود.
لیکن شوربختانه جریان "معتزلی" ما که میتوانست زهدانِ پرورش الهیاتفلسفی شده و چراغ علم را روشن نگهدارد - چنانکه در رسائل "اخوانالصفا" [اواخر قرنسومقمری/هزار میلادی] شاهدش هستیم - خیلی پیش از "تهافهالفلاسفه" غزالی به قتلِ جریان توفنده اشعریگری درآمد و دولتمستعجل شد! گویی که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در جهان مسلمانها درکار بودند تا فلاکتفکر و عقبماندگی امروزمان را رقم زنند!
در دانشگاه قرونوسطاییِ گذشته از صافی رنسانس، دیگر "علومدینی" محوریت نداشت، بلکه دانشگاه دستخوشِ چرخشی از لاهوت به ناسوت شده بود تا در آن فلسفه، نجوم، طب، فناوری و صناعات، کیمیاگری و داروسازی، استاتیک و بعدها مکانیک، زمینشناسی و معدنکاوی تدریس گردد. این آغاز راه بیوقفهای بود که به "دانشگاه مدرن" رسید.
کلید دانشگاه مدرن در ایران توسط انگاره "توسعه"ای که با "تجدد" آمد، زدهشد و بیش از همه مبتنی بر فکر میرزاتقیخانفراهانی بود؛ ولی کلید اجراییاش را ناصرالدینشاه قاجار زد و "دارالفنون" حاصلش شد. در گام بعدی رضاشاه پهلوی "دانشگاهتهران" را تاسیس نمود و همه مدارس عالی طب و حقوق، که پراکنده از دارالفنون جوانه زده بودند، را در ذیل آن گردهم آورد.
"دانشگاه" همچون "تجددِ" ما، پدیدهای درونزاد نبود، "عاریتی" بود و حاصل ادراک ما از عقبماندگی تمدنیمان از اروپا (و تجددهای روسیه و عثمانی) بود، ولی خوشدرخشید و جاافتاد؛ آنقدر که جهش علمی که دانشگاه تهران در همان دهههای اول تاسیساش کرد، الحق تحسینبرانگیز بود.
لینک بخش دوم
لینک بخش سوم
کانال نویسنده
💬محمد فراهانی
☆○════════════════○☆
نهاد تاریخیِ "دانشگاه"، و ساختارهای تلقین "ایدئولوژی"
بخش اول
✍#علیصاحبالحواشی
(۱/۳)
نهاد "دانشگاه" مثل همه بنیادهای اجتماعی، تاریخِ خودش را دارد. آنچه امروز "دانشگاه" خوانده میشود دستاوردی از سیر تمدن در غرب است. البته ما در ایرانِ ساسانی چیزی در تراز دانشگاه در جندیشاپور داشتهایم که نپایید؛ بعدها در زمان سلجوقیان "مدارس نظامیه" را هم داشتهایم که امتدادش در مدارس پراکنده علومدینی تحلیل رفت.
دانشگاه در غرب از "آکادمیِ" افلاطون شروع و با "لیسئومِ" ارسطو و سپس در دوران یونانیمآبی با "باغاپیکور" و تجمع جویندگانِ حکمت در رواقهای آزاد (رواقیون) ادامه یافت تا با گسستی که مسیحیت در سیر تطور تاریخ مغربزمین بهوجودش آورد، منقطع گشت. در عصر رنسانس، این نهادهای آموزشعالی باستانی یونانیرومی، مرجع الهام دگردیسی دانشگاههای قرونوسطایی به دانشگاههای عصر جدید شدند.
دانشگاه قرونوسطایی شبیهترین نهاد آموزشی به مدارس متمرکز دینی در جهان مسلمانها (نظامیهها تا "الازهر" که فاطمیان تاسیس کردند) بود. در دانشگاههای قرونوسطایی، همهعلوم دینی در کنار رشتههای حاشیهای چون نجوم و طب آموزش داده میشد؛ در مدارس دینی ما هم چنین بود.
منتها ما پیشینه "آکادمی" افلاطون و پدیده تمدنی "رنسانس" را نداشتیم تا بتوانیم آن مدارس دینی را طوری متحول کنیم که صورت "دانشگاه" بیابند (بگذریم که پیچیدگی سپهرانسانی هم چنان است که هر قیاسی معالفارق شده و صرفاً وجه تقریببهذهنی مییابد).
بهلحاظ محتوایی نیز ما نومینالیسمِ اواخر قرونوسطا را نداشتیم تا الهیات رسمی اسکولاستیکی را به چالشی بکشد تا از درزهایش "فلسفهتجربی" جوانه زند که مقدمه انقلابعلمی قرون شانزدهم و هفدهم گردد.
از منظری دیگر، برخلاف مسیحیت، ما در جهان اسلامی الهیاتفلسفی نداشتیم بلکه بهجایش "فقه" داشتیم که عمدتاً ناظر به درستی آئینهای نیایشی برای رستگاری اخروی (طهارت، عبادات) و قدری هم در نظر به شئونِ حیاتِ ناسوتی (معاملات، ارث، حضانت، نفقات،...) بود.
"ماستِریخته" یونانی بود که مسیحیت را به داشتن "الهیاتفلسفی" واداشت، و بالیدن در محیط فلسفهاندیشِ یونانیرومی سرنوشت تاریخی مسیحیت گشت (ولی شوربختانه اسلام در آفاق فلسفهاندیش نبالید تا ناگزیر از تفکر فلسفی بشود). در واقع "فلسفه" در جهانمسیحی بلاموضوع نشد و توانست چراغ آنچه بعدها "علم" خوانده شد را در پستوی خویش روشن نگاه دارد تا پس از رواج نومینالیسم، اخگرش فروزانتر شود.
لیکن شوربختانه جریان "معتزلی" ما که میتوانست زهدانِ پرورش الهیاتفلسفی شده و چراغ علم را روشن نگهدارد - چنانکه در رسائل "اخوانالصفا" [اواخر قرنسومقمری/هزار میلادی] شاهدش هستیم - خیلی پیش از "تهافهالفلاسفه" غزالی به قتلِ جریان توفنده اشعریگری درآمد و دولتمستعجل شد! گویی که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در جهان مسلمانها درکار بودند تا فلاکتفکر و عقبماندگی امروزمان را رقم زنند!
در دانشگاه قرونوسطاییِ گذشته از صافی رنسانس، دیگر "علومدینی" محوریت نداشت، بلکه دانشگاه دستخوشِ چرخشی از لاهوت به ناسوت شده بود تا در آن فلسفه، نجوم، طب، فناوری و صناعات، کیمیاگری و داروسازی، استاتیک و بعدها مکانیک، زمینشناسی و معدنکاوی تدریس گردد. این آغاز راه بیوقفهای بود که به "دانشگاه مدرن" رسید.
کلید دانشگاه مدرن در ایران توسط انگاره "توسعه"ای که با "تجدد" آمد، زدهشد و بیش از همه مبتنی بر فکر میرزاتقیخانفراهانی بود؛ ولی کلید اجراییاش را ناصرالدینشاه قاجار زد و "دارالفنون" حاصلش شد. در گام بعدی رضاشاه پهلوی "دانشگاهتهران" را تاسیس نمود و همه مدارس عالی طب و حقوق، که پراکنده از دارالفنون جوانه زده بودند، را در ذیل آن گردهم آورد.
"دانشگاه" همچون "تجددِ" ما، پدیدهای درونزاد نبود، "عاریتی" بود و حاصل ادراک ما از عقبماندگی تمدنیمان از اروپا (و تجددهای روسیه و عثمانی) بود، ولی خوشدرخشید و جاافتاد؛ آنقدر که جهش علمی که دانشگاه تهران در همان دهههای اول تاسیساش کرد، الحق تحسینبرانگیز بود.
لینک بخش دوم
لینک بخش سوم
کانال نویسنده
16.10.202405:33
✍علی صاحبالحواشی
صفار هرندیها در آنسوی گسل مفاهمه با مهرآئینها ایستادهاند؛ بیانات و بَیّنات مهرآئین به عاقله او نمیرسد؛ آنان در میدانی از حستهدید "هویتی" ایستادهاند؛ ایشان را به فلاکتِ مُلک و ملت چهکار؟!
شاکلهفکر صفارهرندیها را اگر از "درون" نگاه کنیم، اندیشهای روبه مرگِ جویای رستگاری است، آنان اهل عمارت دنیا نیستند تا بهروزی مردم دغدغهشان باشد. اما در نگاه از بیرون، اضطراب زوالِ زیستجهانی را در آنان میبینیم که وضعیت فعلی را آخرالزمانِ دوام و بقای خود میدانند و با چنگودندان برایش میجنگند.
آنان در این جنگ نیز دستخوش تعارضاتند: واقعیتهای میدانی، شکست مفتضحانه را نشانِ آنان میدهد (زوال تام مشروعیت، انزجار ملی، ورشکستگی کشور، اِدبار فرهنگی مردم)، اما هذیانهای درونی، سخن از "نصرتالهی" و تقدیر اعتلای آخرالزمانی بهگوششان میخواند! آنان در این جِر خوردگیِ "واقعیتِ مشهود" و "خیالِ معهود" حیرانماندگانند.
اینک همه پلهای پشتسرشان ویران شدست. "خیال" ارزانیشان، اما واقعیت روی زمین، پایان پروژه صفویه است.
کانال نویسنده
صفار هرندیها در آنسوی گسل مفاهمه با مهرآئینها ایستادهاند؛ بیانات و بَیّنات مهرآئین به عاقله او نمیرسد؛ آنان در میدانی از حستهدید "هویتی" ایستادهاند؛ ایشان را به فلاکتِ مُلک و ملت چهکار؟!
شاکلهفکر صفارهرندیها را اگر از "درون" نگاه کنیم، اندیشهای روبه مرگِ جویای رستگاری است، آنان اهل عمارت دنیا نیستند تا بهروزی مردم دغدغهشان باشد. اما در نگاه از بیرون، اضطراب زوالِ زیستجهانی را در آنان میبینیم که وضعیت فعلی را آخرالزمانِ دوام و بقای خود میدانند و با چنگودندان برایش میجنگند.
آنان در این جنگ نیز دستخوش تعارضاتند: واقعیتهای میدانی، شکست مفتضحانه را نشانِ آنان میدهد (زوال تام مشروعیت، انزجار ملی، ورشکستگی کشور، اِدبار فرهنگی مردم)، اما هذیانهای درونی، سخن از "نصرتالهی" و تقدیر اعتلای آخرالزمانی بهگوششان میخواند! آنان در این جِر خوردگیِ "واقعیتِ مشهود" و "خیالِ معهود" حیرانماندگانند.
اینک همه پلهای پشتسرشان ویران شدست. "خیال" ارزانیشان، اما واقعیت روی زمین، پایان پروژه صفویه است.
کانال نویسنده
01.02.202514:59
هرقدر جهل و ترس بیشتر باشد، باورها و اعتقادات مذهبی هم بیشتر است
☆○════════════════○☆
پرسش :
باید عوامل دیگری غیر از ترس و جهل هم باشه. 🤔
✍#علیصاحبالحواشی
بله، به یک معنای ژرفاییتر قضیه، بیش از جهل و ترس است. باید دید که پاسخ را داریم در چه سطح معقولی جستجو میکنیم.
میشود به سطح تاریخفرهنگ رفت (که من در آن پرسه میزنم) و سخن از زیستجهانهای مطلوبِ هستیشناسیهای تاریخی زد و عنصر "معنا" را در آن یافت و آورد کنار "جهل و ترس" گذاشت.
میشود به سطح دلالتشناختی زبانی رفت و سرشت سراسر استعارهای زبان و اندیشه را دید و گفت در سخن از پدیده حیرتافکنِ "بودن" باید یک استعارهای از جنس waste basket داشت که اقیانوس ندانستههایمان را در آن بیفکنیم، بی آنکه بدانیم WB "پاسخ" نیست بلکه صرفاً ظرفی در گوشهای است تا نخواستههای و نتوانستهها و ندانستههایمان را درونش پرتاب میکنیم تا پیش چشممان نباشد (توجه داشته باشید که من برای بیان همین مقصودم چقدر "استعاره" استفاده کردم، از WB گرفته تا شأنیت آن!). آنگاه بیاییم مثل آن حکیم، بیخویشتن و هیجانزده آن WB را "یا اغلوطهالفکر!" بخوانیم ["اغلوطهالفکر"، نه در معنای "فکرغلط" که درستش همین است! بلکه در معنای شور مولانا که گفت "خاک بر فرق من و تفسیر من"].
حالا میشود از این سطح، عنصر "حیرت" را هم برداشت و کنار "جهل و ترس و معنا" گذاشت.
میشود به سطح جامعهشناسیِ "قدرت" رفت که دغدغه تفکر چپ از مارکس تا فوکو و دریدا بوده است و در آنجا سامانِ (بقول شریعتی) "زر و زور و تزویر" را در برقراری انتظام اجتماعی یافت که برای مقاصد "تمکینجمعی" از تزویرِ الاهیات استفاده میشده است، از بامداد تاریخ تا همامروز. و آنگاه مفهوم "سلطه" را از اینسطح برداشت و آورد کنار "جهل و ترس و معنا و حیرت" گذاشت.
میشود به سطح روانشناسی اگزیستانسیل رفت و در آنجا بیگانگیِ انسان با جهان را دید که در او مفهوم "الوهیت" عنصر محوری در "آشناییزایی" انسان با جهان، بل یکیشدن با جهان میشود. سپس از این سطح، بنمایه "یگانگی" (با جهان) را برداشت و کنار جهل و ترس و معنا و حیرت و تمکیناجتماعی نهاد.
در سطح روانشناسی فردی نیز میتوان الوهیت را "لنگرِ ثباتروانی" در طوفانهای پیدرپی و پیچاپیچِ حرمانها و ناخرسندیهایی که زندگی را آکنده است، دید و از این سطح عنصر "لنگر روان" را برداشت و کنار آنقبلیها گذاشت.
اگر بیشتر تامل کنیم شاید بتوانیم صف این وجوه را طولانیتر هم بکنیم. بدینترتیب با مفهومی روبرو خواهیم بود که هم در دینامیک پیداییِ تاریخی و هم در استاتیکِ دوام فردی و اجتماعیاش، متکثر و ذو وجوه است. سختجانیاش هم از اینروست!
کانال نویسنده
☆○════════════════○☆
پرسش :
باید عوامل دیگری غیر از ترس و جهل هم باشه. 🤔
✍#علیصاحبالحواشی
بله، به یک معنای ژرفاییتر قضیه، بیش از جهل و ترس است. باید دید که پاسخ را داریم در چه سطح معقولی جستجو میکنیم.
میشود به سطح تاریخفرهنگ رفت (که من در آن پرسه میزنم) و سخن از زیستجهانهای مطلوبِ هستیشناسیهای تاریخی زد و عنصر "معنا" را در آن یافت و آورد کنار "جهل و ترس" گذاشت.
میشود به سطح دلالتشناختی زبانی رفت و سرشت سراسر استعارهای زبان و اندیشه را دید و گفت در سخن از پدیده حیرتافکنِ "بودن" باید یک استعارهای از جنس waste basket داشت که اقیانوس ندانستههایمان را در آن بیفکنیم، بی آنکه بدانیم WB "پاسخ" نیست بلکه صرفاً ظرفی در گوشهای است تا نخواستههای و نتوانستهها و ندانستههایمان را درونش پرتاب میکنیم تا پیش چشممان نباشد (توجه داشته باشید که من برای بیان همین مقصودم چقدر "استعاره" استفاده کردم، از WB گرفته تا شأنیت آن!). آنگاه بیاییم مثل آن حکیم، بیخویشتن و هیجانزده آن WB را "یا اغلوطهالفکر!" بخوانیم ["اغلوطهالفکر"، نه در معنای "فکرغلط" که درستش همین است! بلکه در معنای شور مولانا که گفت "خاک بر فرق من و تفسیر من"].
حالا میشود از این سطح، عنصر "حیرت" را هم برداشت و کنار "جهل و ترس و معنا" گذاشت.
میشود به سطح جامعهشناسیِ "قدرت" رفت که دغدغه تفکر چپ از مارکس تا فوکو و دریدا بوده است و در آنجا سامانِ (بقول شریعتی) "زر و زور و تزویر" را در برقراری انتظام اجتماعی یافت که برای مقاصد "تمکینجمعی" از تزویرِ الاهیات استفاده میشده است، از بامداد تاریخ تا همامروز. و آنگاه مفهوم "سلطه" را از اینسطح برداشت و آورد کنار "جهل و ترس و معنا و حیرت" گذاشت.
میشود به سطح روانشناسی اگزیستانسیل رفت و در آنجا بیگانگیِ انسان با جهان را دید که در او مفهوم "الوهیت" عنصر محوری در "آشناییزایی" انسان با جهان، بل یکیشدن با جهان میشود. سپس از این سطح، بنمایه "یگانگی" (با جهان) را برداشت و کنار جهل و ترس و معنا و حیرت و تمکیناجتماعی نهاد.
در سطح روانشناسی فردی نیز میتوان الوهیت را "لنگرِ ثباتروانی" در طوفانهای پیدرپی و پیچاپیچِ حرمانها و ناخرسندیهایی که زندگی را آکنده است، دید و از این سطح عنصر "لنگر روان" را برداشت و کنار آنقبلیها گذاشت.
اگر بیشتر تامل کنیم شاید بتوانیم صف این وجوه را طولانیتر هم بکنیم. بدینترتیب با مفهومی روبرو خواهیم بود که هم در دینامیک پیداییِ تاریخی و هم در استاتیکِ دوام فردی و اجتماعیاش، متکثر و ذو وجوه است. سختجانیاش هم از اینروست!
کانال نویسنده
30.01.202508:59
نهاد تاریخیِ "دانشگاه"، و ساختارهای تلقین "ایدئولوژی"
بخش دوم
✍#علیصاحبالحواشی
(۲/۳)
بنیادگرایان اسلامی که در ۱۳۵۷ به مسند قدرت رسیدند، بنابر بنمایه ضدتجددی که خمینی و بسیاری از حواریون خاصه او داشتند، بیش از هر چیز با "دانشگاه" سرستیز یافتند، زیرا بهدرستی این پدیده را قلبتپنده نگاه رایجشده متجددانه میشناختند. آن شعار پرسالوسِ "وحدت حوزه و دانشگاه" که خمینی سَر داد، اسم رمزِ پروژه ازپیش اندیشیده "قتلدانشگاه" بود! کاری که از همان اولکار شروع کردند و بعد از تاختوتاز "انقلابفرهنگی" شتابش دادند.
کینه خمینی از "دانشگاه" بقدری عمیق بود که محدود به سخنرانیهای عام او نماند، بلکه مثلا محمدحسینطباطبایی (علامه) را به جهت نزدیکی که با دانشگاه و دانشگاهیان کرده بود، فاقد استحقاق استفاده از خانه وقفی قم که در اختیارش بود دانسته و پیرمرد یکلاقبا را بیهیچ مهلتی از آن خانه بیرون کرد! بعید هم نیست که بهگوشش رسیده بود که طباطبایی "اسلام" را اولشهید این انقلاب خوانده بود. قساوتقلب خمینی، البته که مثال زدنی بود!
پروژه "قتلدانشگاهِ" خمینی، فقط این نبود که موجودی قُدَمایی بخواهد مظهری امروزی را در جهت اعاده "زیستجهان" سنتیِ مالوفِ در حال زوالش، نابود کند؛ بلکه حواریونِ کمابیش چپگرای او عامل "ایدئولوژی" را هم وارد پروژه "قتلدانشگاه" کردند.
منظومه فکر خمینی بسی بهدور از فهمِ "ایدئولوژی" بود؛ اما مطهریها، بهشتیها، مفتحها، و البته مُکلّاهایِ در این سطح نزدیک به او - که همگی به درجات متاثر از اندیشه چپ بودند - ایدئولوژی را میفهمیدند و بر سیره حکومتهای بلوکشرق نیز فیالجمله اِشراف داشتند. اینها در عمل، مجریانِ پروژه قتلدانشگاه شدند و این قتل را بهشیوه ایدئولوژیک انجام دادند.
"گزینشها"ی دانشجویان، و بعدها "نظام "سهمیهبندی"، پاکسازی هیاتهای علمی، درجِ واحدهای اجباری دروس ایدئولوژیک در همه رشتهها، نظارتِ سفتوسخت بر فعالیتهای تدریسی استادان، انتسابات ایدئولوژیک و امنیتی بر همه مسندهای مدیریتی دانشگاهها، همهوهمه یا نسخهبرداری از روش و منش حکومتهای مارکسیستی بود یا تمهیداتی بود که بهناگزیر به منهج مارکسیستها و نازیها شبیه میشد (من اولی را عمدهتر از دومی میدانم).
هستیشناسی سامانهای ایدئولوژیک با واقعیتِ جهان متعارض است. این دست هستیشناسیها از تطور طبیعی معارف بشری برنیامدند تا بتوان گفت مثل نجوم بطلمیوسی یا نظریه "اِتِر" (بهعنوان حامل امواج الکتومغناطیسی) در اواخر قرننوزدهم، "اشتباه و غلط" بودند، بلکه روایتهایی از چیستی و چونی جهان که بدل به هستیشناسی ایدئولوژیها شدند، جهت مقاصدِ مطلوب اجتماعی/سیاسی "سرهم شدند"، یعنی آن هستیشناسیها را "ساختند" تا به این و آن کار بیایند!
"بربسته دگر باشد و بر رسته دگر!" نظریهعلمیی که بعداً معلوم میشود نادرست بوده است، "بر رُسته"ای از سیر تطور "علم" است، اما مثلاً ماتریالیسم تاریخی که مارکس مدعی شد، "تمهیدی" ازپیش اندیشیده برای استنباطِ اغراضی جهتِ کنشگری سیاسی بود؛ این تکلفاتِ طراحیشده سیاسی، زمین تا آسمان با پیداییِ "طبیعی" یک نظریه علمیِ غلط فرق دارند.
مثال دیگر تسریدادن ناموجهِ نظریهداورین توسط هربرتاسپنسر (فیلسوف انگلیسی عصر ویکتوریایی) بود که با آن نظریه "داروینیسماجتماعی" را ساخت تا با تمسک بدان امپراطوری استعماری بریتانیا را در سیطره بر اقوام و ملل عقبافتاده جهان، موجه و معقول جلوه بدهد! نیمقرنبعدتر، همین برساخته هستیشناختی (ایدئولوژیک) دست نازیها افتاد تا با تمسک بدان ادعای رسالتتاریخی برتری نژاد آریایی را طرح کنند. ایدئولوژی برای غرضی "ساختهمیشود"، ولی یک نظریه نادرست علمی "بهوجود میآید"؛ اولی "بر بَسته" و دومی "بر رُسته" است.
لینک بخش اول
لینک بخش سوم
کانال نویسنده
بخش دوم
✍#علیصاحبالحواشی
(۲/۳)
بنیادگرایان اسلامی که در ۱۳۵۷ به مسند قدرت رسیدند، بنابر بنمایه ضدتجددی که خمینی و بسیاری از حواریون خاصه او داشتند، بیش از هر چیز با "دانشگاه" سرستیز یافتند، زیرا بهدرستی این پدیده را قلبتپنده نگاه رایجشده متجددانه میشناختند. آن شعار پرسالوسِ "وحدت حوزه و دانشگاه" که خمینی سَر داد، اسم رمزِ پروژه ازپیش اندیشیده "قتلدانشگاه" بود! کاری که از همان اولکار شروع کردند و بعد از تاختوتاز "انقلابفرهنگی" شتابش دادند.
کینه خمینی از "دانشگاه" بقدری عمیق بود که محدود به سخنرانیهای عام او نماند، بلکه مثلا محمدحسینطباطبایی (علامه) را به جهت نزدیکی که با دانشگاه و دانشگاهیان کرده بود، فاقد استحقاق استفاده از خانه وقفی قم که در اختیارش بود دانسته و پیرمرد یکلاقبا را بیهیچ مهلتی از آن خانه بیرون کرد! بعید هم نیست که بهگوشش رسیده بود که طباطبایی "اسلام" را اولشهید این انقلاب خوانده بود. قساوتقلب خمینی، البته که مثال زدنی بود!
پروژه "قتلدانشگاهِ" خمینی، فقط این نبود که موجودی قُدَمایی بخواهد مظهری امروزی را در جهت اعاده "زیستجهان" سنتیِ مالوفِ در حال زوالش، نابود کند؛ بلکه حواریونِ کمابیش چپگرای او عامل "ایدئولوژی" را هم وارد پروژه "قتلدانشگاه" کردند.
منظومه فکر خمینی بسی بهدور از فهمِ "ایدئولوژی" بود؛ اما مطهریها، بهشتیها، مفتحها، و البته مُکلّاهایِ در این سطح نزدیک به او - که همگی به درجات متاثر از اندیشه چپ بودند - ایدئولوژی را میفهمیدند و بر سیره حکومتهای بلوکشرق نیز فیالجمله اِشراف داشتند. اینها در عمل، مجریانِ پروژه قتلدانشگاه شدند و این قتل را بهشیوه ایدئولوژیک انجام دادند.
"گزینشها"ی دانشجویان، و بعدها "نظام "سهمیهبندی"، پاکسازی هیاتهای علمی، درجِ واحدهای اجباری دروس ایدئولوژیک در همه رشتهها، نظارتِ سفتوسخت بر فعالیتهای تدریسی استادان، انتسابات ایدئولوژیک و امنیتی بر همه مسندهای مدیریتی دانشگاهها، همهوهمه یا نسخهبرداری از روش و منش حکومتهای مارکسیستی بود یا تمهیداتی بود که بهناگزیر به منهج مارکسیستها و نازیها شبیه میشد (من اولی را عمدهتر از دومی میدانم).
هستیشناسی سامانهای ایدئولوژیک با واقعیتِ جهان متعارض است. این دست هستیشناسیها از تطور طبیعی معارف بشری برنیامدند تا بتوان گفت مثل نجوم بطلمیوسی یا نظریه "اِتِر" (بهعنوان حامل امواج الکتومغناطیسی) در اواخر قرننوزدهم، "اشتباه و غلط" بودند، بلکه روایتهایی از چیستی و چونی جهان که بدل به هستیشناسی ایدئولوژیها شدند، جهت مقاصدِ مطلوب اجتماعی/سیاسی "سرهم شدند"، یعنی آن هستیشناسیها را "ساختند" تا به این و آن کار بیایند!
"بربسته دگر باشد و بر رسته دگر!" نظریهعلمیی که بعداً معلوم میشود نادرست بوده است، "بر رُسته"ای از سیر تطور "علم" است، اما مثلاً ماتریالیسم تاریخی که مارکس مدعی شد، "تمهیدی" ازپیش اندیشیده برای استنباطِ اغراضی جهتِ کنشگری سیاسی بود؛ این تکلفاتِ طراحیشده سیاسی، زمین تا آسمان با پیداییِ "طبیعی" یک نظریه علمیِ غلط فرق دارند.
مثال دیگر تسریدادن ناموجهِ نظریهداورین توسط هربرتاسپنسر (فیلسوف انگلیسی عصر ویکتوریایی) بود که با آن نظریه "داروینیسماجتماعی" را ساخت تا با تمسک بدان امپراطوری استعماری بریتانیا را در سیطره بر اقوام و ملل عقبافتاده جهان، موجه و معقول جلوه بدهد! نیمقرنبعدتر، همین برساخته هستیشناختی (ایدئولوژیک) دست نازیها افتاد تا با تمسک بدان ادعای رسالتتاریخی برتری نژاد آریایی را طرح کنند. ایدئولوژی برای غرضی "ساختهمیشود"، ولی یک نظریه نادرست علمی "بهوجود میآید"؛ اولی "بر بَسته" و دومی "بر رُسته" است.
لینک بخش اول
لینک بخش سوم
کانال نویسنده
31.01.202509:19
دینامیکِ تعارضی که مسیحیت در فرهنگهای اروپایی آفرید
بخش دوم
✍#علیصاحبالحواشی
(۲/۲)
انحلال بخش غربی امپراطوری روم تنها اندکی پس از مسیحیشدنش واقع شد؛ آیا "آخرتگرایی" مسیحی و اعراض از دنیایِ "بگذر ز جهان که اینجهان آنِ تو نیست"، چه نقشی در این زوالِ پیچیده داشت که عمدتاً ناشی از غلیانِ بدویتهای شمالاروپایی بود؟
هرچه بود تا مدتی میراث امپراطوری منحلشده رومغربی، عرصه عَلَمگردانیِ فرهنگهای شَمَنیِ گوتها، ژرمنها، واندالها، ساکسونها، و گلهای غیرمسیحی گشت، تا اینکه شارلمانی توانست این هرجومرج بدویت را عنانگیرد و پرچم مسیحیت را از نو به اهتزاز درآورد، و درعینحال خودش را وارث شکوه امپراطوری روم بداند و با کمسوادیاش، مشوق دانشآموختگی گردد و معنای فرهیختگی را در تمدن یونان باستان و امتداد رومیاش بجوید! اینت تجلی شقاق و گسستی که در جانِ تمدن اروپایی ناسور گشت!
کاتولیسیسم که در دستان پولس رسول ساخته شده ورز یافت و مسیحیتهای دیگر را از میدان بدر نمود و مستقر گردید، رنگ چندانی از یونانیت بجز از زبان نداشت. اما همین مجرایِ زبانِ یونانی(و سپس لاتینی) بود که روح یونان و روم را در کالبد مسیحیت کاتولیکی دمید تا چنانکه ورنر یِگر در "پایدای یونانی مسیحیت" بیان نمود، این دینِعبرانی، یونانی گشت! اینت سویه دیگری از همان شقاقِ پیشگفته!
حالا دیگر آفرودیتِ یونانی و دایانایِ رومی، یا زئوسِ یونانی و ژوپیترِ رومی بدل به اباطیل و دروغها نشدند، بلکه آنان شیاطین منحرفِ اینجهانِ ملعون (در معنای تمامگنوستیکیاش) گشتند تا آفرودیت و دایانایِ اغواگری که در خیال زیستجهانیِ متدینان مسیحی باقیمانده بود، همچنان دلبریها کرده و لهیب شیدایی "مائدههای زمینی" را برافروزد!
قرونوسطا تلاش زیادی کرد تا چادرِ محاق بر یونان و روم بیفکند؛ اما چندان موفق نشد. چطور میشد موفق شود؟ وقتی بزرگترین و واپسین "پدر کلیسا"، سنتآگوستین، فلسفه افلاطونبهتقریر فلوطین را استخوانبندی فلسفیِ الاهیات کاتولیک کرده و در اواخر قرون وسطا توماس آکویناس فلسفه ارسطو را جایگزین آن نمود. در همچو وضعیتی، مگر میشد پیِ یونان نگشت و از خیالِ یونان فارغ بود؟!
"یونان" در ذهنیتِ اروپا ماند تا در رنسانس از غلوزنجیری که مسیحیتِ عبرانی بر اندامهایش زده بود رها شد و پرچمش را از نو برافراشت؛ حالا دیگر دیدگانِ دانشآموختگان اروپا از چشمانداز مُضّیَقِ عهدین به فراخنای تمدن پُر اندیشه یونان و روم گشوده شد. این آغاز افول مسیحیت و طلیعه قرونجدید بود!
بنیادِ فلسفه و علوم و فنون را یونان برآورد، نه مسیحیت! میدان اندیشه و هنر را یونان گشود، نه مسیحیت! مسیحیت خود را با مرگاندیشی و مرگستایی شناسانده بود، این یونانیت بود که مبشر زندگی و بهروزی بود و اگر هم چون رواقیون به مرگ میاندیشید، چنان به ژرفا میرفت که مسیحیت در پیشرویش جز "روستاییِ نادانی" گیج و گول نمینمود.
کس نیاید به زیر سایه بوم
ور همای از جهان شود معدوم
مسیحیت "بوم" نبود، کلاغی بود که خودش را در خُمرنگرزی عرفانِ گنوستیکی و یونانیت خوش رنگ کرد و فروخت؛ اما یونانیت طاووسبهاری بود که خزانِ بدایت مسیحیتاش "دنبال بِکَند و بهکنجی بیفکند":
طاووس بهاری را دنبال بِکَندند
پَرّش ببریدند و به کنجی بفکندند
فلوطین هم این را میفهمید که در خروش آمد و امپراطور روم را به قلعوقمع بیش از پیشِ مسیحیان تحریض نمود!
اما اقبال مسیحیت بلند بود، تا هزارسال پس از اعتلایش که یونانیت را مهجور نمود، طاووس یونانیت در عصر رنسانس چون ققنوسی برخاست و جهان گرفت!
مسیحیت مُهر سنگینی بر ناصیه فرهنگ اروپایی نهاده است. پس از رنسانس این مُهر در فرسایشِ پیوسته است. مسئله فقط جنبه اندیشگی ندارد، گویی که اروپا به لحاظ "هویتی" هم در حال گذار از مسیحیت است. آنقدر که خیزشهای هویتیِ راستگرا در اروپا (برخلاف ایالاتمتحده) هرچه کمتر به مسیحیت و هرچه بیشتر به "ملیت" ارجاع میدهند.
در نگاهی رو به عقب، میتوان "تشخیص نیچهای" را طلیعه این عبور تمیز داد، که در سایه آن میتوان پدیده اپراهای واگنری در تعظیم اساطیر نوردیک/ژرمانیک را هم "فهمید" و تلاش نازیها برای اعاده "آئینهای شمنیِ ژرمنی" را نیز تحویل گرفت.
چند سالی هست که در حاشیه، خیزِ کمسروصدای توجه به "پاگانیسم" اروپایی را زیرنظر دارم. این کلیپ یورونیوز را که دیدم یاد "تشخیص نیچه" از بیماری اروپایی و نفرتش از مسیحیت و ستایش او از شور زندگیِ فرهیخته یونانی، و شورانگیزی بدویت افتادم که در دوردستهای این دومی، ندای گنگ "وحشینجیب" روسو نیز بگوش میرسد!
اروپا به ریشههایش میاندیشد و گویی دارد غبار مسیحیت را هرچه بیشتر از دامان میتکاند... عاقبت این چرخش را آیندگانِ قرنهای درپیش خواهند دید؛ بهرحال انسانها در ترک "خانهفرهنگ" بسیار پر تعللاند!
لینک بخش اول
++++++
بخش دوم
✍#علیصاحبالحواشی
(۲/۲)
انحلال بخش غربی امپراطوری روم تنها اندکی پس از مسیحیشدنش واقع شد؛ آیا "آخرتگرایی" مسیحی و اعراض از دنیایِ "بگذر ز جهان که اینجهان آنِ تو نیست"، چه نقشی در این زوالِ پیچیده داشت که عمدتاً ناشی از غلیانِ بدویتهای شمالاروپایی بود؟
هرچه بود تا مدتی میراث امپراطوری منحلشده رومغربی، عرصه عَلَمگردانیِ فرهنگهای شَمَنیِ گوتها، ژرمنها، واندالها، ساکسونها، و گلهای غیرمسیحی گشت، تا اینکه شارلمانی توانست این هرجومرج بدویت را عنانگیرد و پرچم مسیحیت را از نو به اهتزاز درآورد، و درعینحال خودش را وارث شکوه امپراطوری روم بداند و با کمسوادیاش، مشوق دانشآموختگی گردد و معنای فرهیختگی را در تمدن یونان باستان و امتداد رومیاش بجوید! اینت تجلی شقاق و گسستی که در جانِ تمدن اروپایی ناسور گشت!
کاتولیسیسم که در دستان پولس رسول ساخته شده ورز یافت و مسیحیتهای دیگر را از میدان بدر نمود و مستقر گردید، رنگ چندانی از یونانیت بجز از زبان نداشت. اما همین مجرایِ زبانِ یونانی(و سپس لاتینی) بود که روح یونان و روم را در کالبد مسیحیت کاتولیکی دمید تا چنانکه ورنر یِگر در "پایدای یونانی مسیحیت" بیان نمود، این دینِعبرانی، یونانی گشت! اینت سویه دیگری از همان شقاقِ پیشگفته!
حالا دیگر آفرودیتِ یونانی و دایانایِ رومی، یا زئوسِ یونانی و ژوپیترِ رومی بدل به اباطیل و دروغها نشدند، بلکه آنان شیاطین منحرفِ اینجهانِ ملعون (در معنای تمامگنوستیکیاش) گشتند تا آفرودیت و دایانایِ اغواگری که در خیال زیستجهانیِ متدینان مسیحی باقیمانده بود، همچنان دلبریها کرده و لهیب شیدایی "مائدههای زمینی" را برافروزد!
قرونوسطا تلاش زیادی کرد تا چادرِ محاق بر یونان و روم بیفکند؛ اما چندان موفق نشد. چطور میشد موفق شود؟ وقتی بزرگترین و واپسین "پدر کلیسا"، سنتآگوستین، فلسفه افلاطونبهتقریر فلوطین را استخوانبندی فلسفیِ الاهیات کاتولیک کرده و در اواخر قرون وسطا توماس آکویناس فلسفه ارسطو را جایگزین آن نمود. در همچو وضعیتی، مگر میشد پیِ یونان نگشت و از خیالِ یونان فارغ بود؟!
"یونان" در ذهنیتِ اروپا ماند تا در رنسانس از غلوزنجیری که مسیحیتِ عبرانی بر اندامهایش زده بود رها شد و پرچمش را از نو برافراشت؛ حالا دیگر دیدگانِ دانشآموختگان اروپا از چشمانداز مُضّیَقِ عهدین به فراخنای تمدن پُر اندیشه یونان و روم گشوده شد. این آغاز افول مسیحیت و طلیعه قرونجدید بود!
بنیادِ فلسفه و علوم و فنون را یونان برآورد، نه مسیحیت! میدان اندیشه و هنر را یونان گشود، نه مسیحیت! مسیحیت خود را با مرگاندیشی و مرگستایی شناسانده بود، این یونانیت بود که مبشر زندگی و بهروزی بود و اگر هم چون رواقیون به مرگ میاندیشید، چنان به ژرفا میرفت که مسیحیت در پیشرویش جز "روستاییِ نادانی" گیج و گول نمینمود.
کس نیاید به زیر سایه بوم
ور همای از جهان شود معدوم
مسیحیت "بوم" نبود، کلاغی بود که خودش را در خُمرنگرزی عرفانِ گنوستیکی و یونانیت خوش رنگ کرد و فروخت؛ اما یونانیت طاووسبهاری بود که خزانِ بدایت مسیحیتاش "دنبال بِکَند و بهکنجی بیفکند":
طاووس بهاری را دنبال بِکَندند
پَرّش ببریدند و به کنجی بفکندند
فلوطین هم این را میفهمید که در خروش آمد و امپراطور روم را به قلعوقمع بیش از پیشِ مسیحیان تحریض نمود!
اما اقبال مسیحیت بلند بود، تا هزارسال پس از اعتلایش که یونانیت را مهجور نمود، طاووس یونانیت در عصر رنسانس چون ققنوسی برخاست و جهان گرفت!
مسیحیت مُهر سنگینی بر ناصیه فرهنگ اروپایی نهاده است. پس از رنسانس این مُهر در فرسایشِ پیوسته است. مسئله فقط جنبه اندیشگی ندارد، گویی که اروپا به لحاظ "هویتی" هم در حال گذار از مسیحیت است. آنقدر که خیزشهای هویتیِ راستگرا در اروپا (برخلاف ایالاتمتحده) هرچه کمتر به مسیحیت و هرچه بیشتر به "ملیت" ارجاع میدهند.
در نگاهی رو به عقب، میتوان "تشخیص نیچهای" را طلیعه این عبور تمیز داد، که در سایه آن میتوان پدیده اپراهای واگنری در تعظیم اساطیر نوردیک/ژرمانیک را هم "فهمید" و تلاش نازیها برای اعاده "آئینهای شمنیِ ژرمنی" را نیز تحویل گرفت.
چند سالی هست که در حاشیه، خیزِ کمسروصدای توجه به "پاگانیسم" اروپایی را زیرنظر دارم. این کلیپ یورونیوز را که دیدم یاد "تشخیص نیچه" از بیماری اروپایی و نفرتش از مسیحیت و ستایش او از شور زندگیِ فرهیخته یونانی، و شورانگیزی بدویت افتادم که در دوردستهای این دومی، ندای گنگ "وحشینجیب" روسو نیز بگوش میرسد!
اروپا به ریشههایش میاندیشد و گویی دارد غبار مسیحیت را هرچه بیشتر از دامان میتکاند... عاقبت این چرخش را آیندگانِ قرنهای درپیش خواهند دید؛ بهرحال انسانها در ترک "خانهفرهنگ" بسیار پر تعللاند!
لینک بخش اول
++++++
Медиа контентке
қол жеткізе алмадық
қол жеткізе алмадық
29.01.202505:11
✍#علیصاحبالحواشی
وقتی نقطه عطفی از تاریخ معاصر چنان بیآبرو و منفور تقریبا همگان میشود، فقط این نیست که برایش لطیفههای زننده و گاه مستهجن درست میکنند، بلکه طی ظرائف هوشمندانهتری ابتذال و پوچیِ شرمآورش را نیز پژواک میدهند؛ مثل اینیکی.
هیچ انقلابی در جهان چنین مفتضحِ مردمش نشد که انقلاب ۱۳۵۷ ایران رسوا و منفور ایرانیان گشت؛ نه حتی انقلاب آوریل و سپس کودتای بولشویکی اکتبر ۱۹۱۷ روسیه، و نه انقلاب عبورشده سوسیالیستی چین.
انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه و انقلاب مشروطیت ایران که بر تارک افتخارات ملی این دو ملت همچنان میدرخشند.
چنین وضعیت غریبی لاجرم پیامدهای غریبتری هم دارد که نشانه بسیاری از آنها از هماینک قابل دیدن است. تراکم این پیامدهایِ پیشتر غیرقابلتصورِ درحال تکوین است که پس از جمهوریاسلامی، ذهنیات ایرانیان و به تبع آن سیمای کشور ایران را چنان خواهد کرد که گویی هیچ ربطی به پیش از انقلاب ۱۳۵۷ ندارد!
انقلابیون ۱۳۵۷ میخواستند چنین تحولی را در جهت بازگشت به پیش از مشروطیت بکنند، لیکن آنچه واقع شد دودمان اعتقادات و آرزوها و خیالات آنان را یکجا به تندباد تاریخ سپرد.
برای ندیدن این، فقط باید کور بود!
وقتی نقطه عطفی از تاریخ معاصر چنان بیآبرو و منفور تقریبا همگان میشود، فقط این نیست که برایش لطیفههای زننده و گاه مستهجن درست میکنند، بلکه طی ظرائف هوشمندانهتری ابتذال و پوچیِ شرمآورش را نیز پژواک میدهند؛ مثل اینیکی.
هیچ انقلابی در جهان چنین مفتضحِ مردمش نشد که انقلاب ۱۳۵۷ ایران رسوا و منفور ایرانیان گشت؛ نه حتی انقلاب آوریل و سپس کودتای بولشویکی اکتبر ۱۹۱۷ روسیه، و نه انقلاب عبورشده سوسیالیستی چین.
انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه و انقلاب مشروطیت ایران که بر تارک افتخارات ملی این دو ملت همچنان میدرخشند.
چنین وضعیت غریبی لاجرم پیامدهای غریبتری هم دارد که نشانه بسیاری از آنها از هماینک قابل دیدن است. تراکم این پیامدهایِ پیشتر غیرقابلتصورِ درحال تکوین است که پس از جمهوریاسلامی، ذهنیات ایرانیان و به تبع آن سیمای کشور ایران را چنان خواهد کرد که گویی هیچ ربطی به پیش از انقلاب ۱۳۵۷ ندارد!
انقلابیون ۱۳۵۷ میخواستند چنین تحولی را در جهت بازگشت به پیش از مشروطیت بکنند، لیکن آنچه واقع شد دودمان اعتقادات و آرزوها و خیالات آنان را یکجا به تندباد تاریخ سپرد.
برای ندیدن این، فقط باید کور بود!
Көрсетілген 1 - 10 арасынан 10
Көбірек мүмкіндіктерді ашу үшін кіріңіз.