حتماً که نباید ساعت را جلوی چشممان تکان دهند، یا ذهنمان را کنترل کنند. گاهی با بیان واژههایی که از دل کتابهای ناب پیدا شده هم میتوان آدمها را هیپنوتیزم کرد.
مرضیه جانِ خواجهمحمود مدتهاست به طور جدی کتاب میخواند؛ آن هم کتابهای ناب. ذوق و اشتیاقش را با پشتکار به هم آمیخته و تسلط را به رقم زده.
مرضیه جان را میستایم. مادری مهربان و همسری نمونه است. با این همه، برای آرزوها و اهداف خود نیز زمان میگذارد و پیگیرانه در مسیر یادگیری و حرفهای شدن قدم برمیدارد.
فردا پنجشنبه ساعت ۹ صبح، قرار است پای منبر خلاقانهاش بنشینیم و آنقدر چشم بدوزیم بهواژههای ناب تا هیپنوتیزم شویم.
شما هم اگر دلتان هوای واژهدرمانی و گزینگویهتراپی دارد با ما همراه شوید. بسیار لذت خواهید برد. آدرس پاتوق را همین پایین برایتان گذاشتهام. به امید دیدار.
دِرِرِنگ دررنگ. بله؟. خانوم کشفی؟ قراردادها؟. بفرمایید. این تضمین قراردادِ... دررنگ دررنگ. بله؟. جواب نامهی... دررنگ دررنگ. بفرمایید. در مورد قرارداد با شرکتِ...
تمامی ندارد. گویی بهمن و اسفند را تپاندهاند توی تقویم برای وصایای قبل از موت. این میرود، آن میآید. دررنگ دررنگ. دم به دم کار نو میشود و سال نه.
دررنگ دررنگ. بله؟. تشریف بیارید اینجا. چشم. رئیس هم اتاقش افتاده آن ور طبقه و برو و بیایم بیشتر هم شده. زونکن به بغل، مثل مورچهی کارگر، در ترددم.
این وسطمسطها، «جور هندوستان» را مثل ماسک اکسیژن میگذارم جلوی صورتم و نفسی تازه میکنم. سطر به سطرش چون رقصی سرزنده، تئاتری خوشریتم و فیلمی گیراست.
آهان!
تا تلفن زنگ نخورده، بیایید چند جملهی مفتونزایش را بنیوشیم.
«بلاخره از زندانِ موقتِ انتظار مقدماتی صادرمان میکنند به قرنطینهی علافی مؤخراتی!»
«اما قلاب یک قالی هفتصد پاندی، و یک انگشتر زمرّد ششصدی، در یک دست اندازی ور آمد و، وارفت و، شکار گریخت.»
«دو تا دیگ بی جمالِ بد گل، پر از نفش شُرّههای غذا به بدنۀ بیرونیشان،»
«دست خواستاری، دست سؤال! همه جا از آستین اکثریت دراز است.»
«تا آن که به روایتی افراط در مصرف شقاقل، و دمیدن بیامان در نای وافور نقطۀ پایان بر جملۀ هستیاش میگذارد.»
«دلم بریان شد برای آن تنومندی اسیر خاموش.»
«دو کلمه برای تو: چندم شخص بیگفت و گوی صبور.»
✍🏼 مریم کشفی
پن: صاحب روحافزاترین لبخند، پنجشنبه در میان، میآید روی قاب گوشی و با چشمانی درخشان، از همین رگههای نور، همین مسحورکنندهها، همین خوراکهای روح میگوید.
همیشه حسرتبهدل بودم که چرا خواهر بزرگتر ندارم. خواهری که بتوانم روی مشورت عاقلانه و پختهاش حساب کنم و نگران نباشم که غصهام را بخورد، پیر و ناامید شود. بفهمد که زندگی بالا و پایین دارد و قرار نیست مشکلات بدبختم کند.
وقتی با مریم معتمدی راد آشنا شدم، حسرتهایم مثل یخ آب شد. تمام شد. خدا به من خواهر بزرگتری داد که پر از تجربه و خرد زنانه است. پای کلاسهایش زنانگی را بیشتر دوست داشتم و رغبت به فرزانگی برایم پررنگتر شد. حیف است وبینارهای «زنانگی و فرزانگی» را از دست بدهید، او کلی تجربه و دانش دارد که به کارتان میآید.
فیلمی هست که عسل حسینزاده ندیده باشد؟ خیلیکم یا خیلیخیلیکم.
جذاب و گیرا از فیلمها حرف میزند. چون کتابهای توسعه فردی و روانشناسی را حرفهای بررسی و واکاوی میکند، مهارت بسیاری در پیداکردن روابط و گرههای انسانی در فیلمها دارد. نویسنده هم که هست، چی از این بهتر. آنچه خوبان همه دارند او یکجا دارد. دوشنبه صبحها مشتاق و ذوقزدهام برای شنیدن از فیلم منتخبش.
پیشنهاد میدهم وبینار «انسان به روایت سینما» را از دست ندهید. اگر فیلم را دیده باشید هم عسل جوری از آن حرف میزند که مشتاق دیدن دوبارهاش میشوید.
همیشه حسرتبهدل بودم که چرا خواهر بزرگتر ندارم. خواهری که بتوانم روی مشورت عاقلانه و پختهاش حساب کنم و نگران نباشم که غصهام را بخورد، پیر و ناامید شود. بفهمد که زندگی بالا و پایین دارد و قرار نیست مشکلات بدبختم کند.
وقتی با مریم معتمدی راد آشنا شدم، حسرتهایم مثل یخ آب شد. تمام شد. خدا به من خواهر بزرگتری داد که پر از تجربه و خرد زنانه است. پای کلاسهایش زنانگی را بیشتر دوست داشتم و رغبت به فرزانگی برایم پررنگتر شد. حیف است وبینارهای «زنانگی و فرزانگی» را از دست بدهید، او کلی تجربه و دانش دارد که به کارتان میآید.
دِرِرِنگ دررنگ. بله؟. خانوم کشفی؟ قراردادها؟. بفرمایید. این تضمین قراردادِ... دررنگ دررنگ. بله؟. جواب نامهی... دررنگ دررنگ. بفرمایید. در مورد قرارداد با شرکتِ...
تمامی ندارد. گویی بهمن و اسفند را تپاندهاند توی تقویم برای وصایای قبل از موت. این میرود، آن میآید. دررنگ دررنگ. دم به دم کار نو میشود و سال نه.
دررنگ دررنگ. بله؟. تشریف بیارید اینجا. چشم. رئیس هم اتاقش افتاده آن ور طبقه و برو و بیایم بیشتر هم شده. زونکن به بغل، مثل مورچهی کارگر، در ترددم.
این وسطمسطها، «جور هندوستان» را مثل ماسک اکسیژن میگذارم جلوی صورتم و نفسی تازه میکنم. سطر به سطرش چون رقصی سرزنده، تئاتری خوشریتم و فیلمی گیراست.
آهان!
تا تلفن زنگ نخورده، بیایید چند جملهی مفتونزایش را بنیوشیم.
«بلاخره از زندانِ موقتِ انتظار مقدماتی صادرمان میکنند به قرنطینهی علافی مؤخراتی!»
«اما قلاب یک قالی هفتصد پاندی، و یک انگشتر زمرّد ششصدی، در یک دست اندازی ور آمد و، وارفت و، شکار گریخت.»
«دو تا دیگ بی جمالِ بد گل، پر از نفش شُرّههای غذا به بدنۀ بیرونیشان،»
«دست خواستاری، دست سؤال! همه جا از آستین اکثریت دراز است.»
«تا آن که به روایتی افراط در مصرف شقاقل، و دمیدن بیامان در نای وافور نقطۀ پایان بر جملۀ هستیاش میگذارد.»
«دلم بریان شد برای آن تنومندی اسیر خاموش.»
«دو کلمه برای تو: چندم شخص بیگفت و گوی صبور.»
✍🏼 مریم کشفی
پن: صاحب روحافزاترین لبخند، پنجشنبه در میان، میآید روی قاب گوشی و با چشمانی درخشان، از همین رگههای نور، همین مسحورکنندهها، همین خوراکهای روح میگوید.
فیلمی هست که عسل حسینزاده ندیده باشد؟ خیلیکم یا خیلیخیلیکم.
جذاب و گیرا از فیلمها حرف میزند. چون کتابهای توسعه فردی و روانشناسی را حرفهای بررسی و واکاوی میکند، مهارت بسیاری در پیداکردن روابط و گرههای انسانی در فیلمها دارد. نویسنده هم که هست، چی از این بهتر. آنچه خوبان همه دارند او یکجا دارد. دوشنبه صبحها مشتاق و ذوقزدهام برای شنیدن از فیلم منتخبش.
پیشنهاد میدهم وبینار «انسان به روایت سینما» را از دست ندهید. اگر فیلم را دیده باشید هم عسل جوری از آن حرف میزند که مشتاق دیدن دوبارهاش میشوید.
حتماً که نباید ساعت را جلوی چشممان تکان دهند، یا ذهنمان را کنترل کنند. گاهی با بیان واژههایی که از دل کتابهای ناب پیدا شده هم میتوان آدمها را هیپنوتیزم کرد.
مرضیه جانِ خواجهمحمود مدتهاست به طور جدی کتاب میخواند؛ آن هم کتابهای ناب. ذوق و اشتیاقش را با پشتکار به هم آمیخته و تسلط را به رقم زده.
مرضیه جان را میستایم. مادری مهربان و همسری نمونه است. با این همه، برای آرزوها و اهداف خود نیز زمان میگذارد و پیگیرانه در مسیر یادگیری و حرفهای شدن قدم برمیدارد.
فردا پنجشنبه ساعت ۹ صبح، قرار است پای منبر خلاقانهاش بنشینیم و آنقدر چشم بدوزیم بهواژههای ناب تا هیپنوتیزم شویم.
شما هم اگر دلتان هوای واژهدرمانی و گزینگویهتراپی دارد با ما همراه شوید. بسیار لذت خواهید برد. آدرس پاتوق را همین پایین برایتان گذاشتهام. به امید دیدار.