21.02.202521:31
🔹Dadhood and me: how becoming a father made me reflect on my own childhood
🔸عالم پدری و من: چگونه پدر شدن، کودکی خودم را پیش چشمم آورد
نوشتهی Tom Lamont / The Guardian
ترجمه برای کلمهچی
تازگیها، وسط یکی از همان بگومگوهای همیشگی با بچههایم، سعی کردم حالیشان کنم که کارهای روزمرهی خانه مثل زنگار، مثل صدفهایی که به بدنه کشتی میچسبد، آرام آرام روی زندگی کبره میبندد. چند سالی اول زندگی، همه چیز برای آدم مهیاست. دوران نوجوانی کمکم میفهمی وظایفی داری که باید برای کمک به خودت و دیگران انجام دهی، اما این فهمیدن به یک ذهنیت مبهم و دستنیافتنی میماند. اگر سرانجام روزی پدر یا مادر شوی، یا به هر دلیلی مسئولیت کودکی به گردنت بیفتد، ناگهان آتشفشان کارهای خانه روی سرت فوران میکند. سالها درگیر خردهریزههایش خواهی بود. کمتر کسی از این بخش طاقتفرسای فرزندپروری حرفی میزند – از مراقبت شبانهروزی بیپایان، از انتظار گیجکننده برای رسیدن به انتهایی که گویی هرگز فرا نمیرسد. و ترسی نهفته در دل این مسئولیت که اگر و وقتی تمام شود، وقتی این بار سنگین را بر زمین بگذاری، چه خواهد شد؟ بعدش چه؟
حالا که کمکم از آن قسمت آخرالزمانی کارهای خانه در بچهداری خلاص میشوم، به این مسئله فکر میکنم. بچههایم دیگر دستشان به کابینتها میرسد. میدانند کدام دوشاخه مال کدام پریز است، کدام دکمه برنامههای محبوبشان را روی تلویزیون نمایش میدهد یا یخ نان شیرینی را باز میکند. ساعتها، گاهی بیشتر، ناپدید میشوند. کجا میروند؟ بی من از پس چند مانع بر میآیند؟ قبلاً با جزئیات تمام میدانستم که چه چیزی آزارشان میدهد. از چه چیزهایی بدشان میآید، چه چیزی آتش خشمشان را شعلهور میکند، چطور گرسنگی سیریناپذیرشان را فرو نشانم. حالا پدر و مادر بودن دیگر مثل یارگیری فوتبال یا دفاع مقابل حملات حریف نیست، پیچیدهتر و مرموزتر شده، مثل یک بازی شطرنج آرام. نیازهایشان واضح نیست. خیلی وقت است که دیگر نمیتوانم با یک لیوان شیر گرم آتش درونشان را خاموش کنم.
حالا دارم میفهمم این همان مرحلهایست که آدم تبدیل میشود به همان پدری که قسم خورده بود هیچوقت نباشد. پدری که فضولی میکند، آن هم بیوقت. («خب، امروز مدرسه چه خبر بود؟») موی دماغ میشود. («مگه میشه هیچی؟ نمیشه که کل روز توی مدرسه هیچ کار نکرده باشی!») دریوزه. («قبلاً باهام حرف میزدی.») دلخور. («دیگه نمیپرسم.») متناقض. («خب، امروز مدرسه چی کار کردی؟») الان که اینها را مینویسم، میبینم پدر بودنم این روزها حسی بسیار شبیه به رها شدن دارد. قبل از اینکه بفهمی توی صف منتظر پیوستن به خیل رها شدگان هستی، خودت داری مسیر گریزناپذیرش را هموار میکنی. وقتی هم که واقعا میفهمی چه خبر است، جوری رفتار میکنی که بحران را عمیقتر و سریعتر میکنی.
تقریباً همان موقعها که پدر شدم، یک کاناپه خریدیم؛ یک کاناپه راحت جعبهای شکل با روکش سبز. بچههایم از وقتی که چیزی را به یاد میآورند، غرغرهای مرا هم به یاد میآورند که روی این کاناپه شکلات خردشدنی نخورند. با کفش فوتبال رویش ولو نشوند. لیوان آبمیوه را روی دستهاش نگذارند. با این همه، وضع امروز کاناپه جوری است که انگار ده سال، هر شب، یک عده کوهنورد و ماما و گِلکار رویش خوابیدهاند. پارچهی سبزش به کل خراب شده و امیدی به ترمیمش نیست. و از آن همه غر زدنم هیچ نمانده الا خود غر زدن.
تقدیر آن کاناپهی مردهشوری از همان لحظهای که پای بچهها به اطرافش باز شد رقم خورد...
[متن کامل در تلگراف]
@kalamehchi
🔸عالم پدری و من: چگونه پدر شدن، کودکی خودم را پیش چشمم آورد
نوشتهی Tom Lamont / The Guardian
ترجمه برای کلمهچی
تازگیها، وسط یکی از همان بگومگوهای همیشگی با بچههایم، سعی کردم حالیشان کنم که کارهای روزمرهی خانه مثل زنگار، مثل صدفهایی که به بدنه کشتی میچسبد، آرام آرام روی زندگی کبره میبندد. چند سالی اول زندگی، همه چیز برای آدم مهیاست. دوران نوجوانی کمکم میفهمی وظایفی داری که باید برای کمک به خودت و دیگران انجام دهی، اما این فهمیدن به یک ذهنیت مبهم و دستنیافتنی میماند. اگر سرانجام روزی پدر یا مادر شوی، یا به هر دلیلی مسئولیت کودکی به گردنت بیفتد، ناگهان آتشفشان کارهای خانه روی سرت فوران میکند. سالها درگیر خردهریزههایش خواهی بود. کمتر کسی از این بخش طاقتفرسای فرزندپروری حرفی میزند – از مراقبت شبانهروزی بیپایان، از انتظار گیجکننده برای رسیدن به انتهایی که گویی هرگز فرا نمیرسد. و ترسی نهفته در دل این مسئولیت که اگر و وقتی تمام شود، وقتی این بار سنگین را بر زمین بگذاری، چه خواهد شد؟ بعدش چه؟
حالا که کمکم از آن قسمت آخرالزمانی کارهای خانه در بچهداری خلاص میشوم، به این مسئله فکر میکنم. بچههایم دیگر دستشان به کابینتها میرسد. میدانند کدام دوشاخه مال کدام پریز است، کدام دکمه برنامههای محبوبشان را روی تلویزیون نمایش میدهد یا یخ نان شیرینی را باز میکند. ساعتها، گاهی بیشتر، ناپدید میشوند. کجا میروند؟ بی من از پس چند مانع بر میآیند؟ قبلاً با جزئیات تمام میدانستم که چه چیزی آزارشان میدهد. از چه چیزهایی بدشان میآید، چه چیزی آتش خشمشان را شعلهور میکند، چطور گرسنگی سیریناپذیرشان را فرو نشانم. حالا پدر و مادر بودن دیگر مثل یارگیری فوتبال یا دفاع مقابل حملات حریف نیست، پیچیدهتر و مرموزتر شده، مثل یک بازی شطرنج آرام. نیازهایشان واضح نیست. خیلی وقت است که دیگر نمیتوانم با یک لیوان شیر گرم آتش درونشان را خاموش کنم.
حالا دارم میفهمم این همان مرحلهایست که آدم تبدیل میشود به همان پدری که قسم خورده بود هیچوقت نباشد. پدری که فضولی میکند، آن هم بیوقت. («خب، امروز مدرسه چه خبر بود؟») موی دماغ میشود. («مگه میشه هیچی؟ نمیشه که کل روز توی مدرسه هیچ کار نکرده باشی!») دریوزه. («قبلاً باهام حرف میزدی.») دلخور. («دیگه نمیپرسم.») متناقض. («خب، امروز مدرسه چی کار کردی؟») الان که اینها را مینویسم، میبینم پدر بودنم این روزها حسی بسیار شبیه به رها شدن دارد. قبل از اینکه بفهمی توی صف منتظر پیوستن به خیل رها شدگان هستی، خودت داری مسیر گریزناپذیرش را هموار میکنی. وقتی هم که واقعا میفهمی چه خبر است، جوری رفتار میکنی که بحران را عمیقتر و سریعتر میکنی.
تقریباً همان موقعها که پدر شدم، یک کاناپه خریدیم؛ یک کاناپه راحت جعبهای شکل با روکش سبز. بچههایم از وقتی که چیزی را به یاد میآورند، غرغرهای مرا هم به یاد میآورند که روی این کاناپه شکلات خردشدنی نخورند. با کفش فوتبال رویش ولو نشوند. لیوان آبمیوه را روی دستهاش نگذارند. با این همه، وضع امروز کاناپه جوری است که انگار ده سال، هر شب، یک عده کوهنورد و ماما و گِلکار رویش خوابیدهاند. پارچهی سبزش به کل خراب شده و امیدی به ترمیمش نیست. و از آن همه غر زدنم هیچ نمانده الا خود غر زدن.
تقدیر آن کاناپهی مردهشوری از همان لحظهای که پای بچهها به اطرافش باز شد رقم خورد...
[متن کامل در تلگراف]
@kalamehchi
Көрсетілген 1 - 1 арасынан 1
Көбірек мүмкіндіктерді ашу үшін кіріңіз.