#قسمت۸۲
#حالم_عوض_میشه
دوچرخه ام از جعبه ی ماشین روزبه در آوردم..تاشو بود و مخصوص مسافرت..بازش کردم.فریان نگاه تمسخر
آمیزی بهم انداخت و در گوش رادمهر چیزی گفت که باعث شد رادمهر نگام کنـه.یه لبخند محوی رو صورتش اومد..نمی دونـم به خاطر حرف فریان بود یا دیدن من..که احتمال اولی
بیشتره..از دیدن رادمهر و فریان کنـارهم حس خوبی نداشتـم..با این که میدونستم هیچ حسی به رادمهر ندارم.فرداد بلند شد و اومد کنارم.
فرداد: دوچرخـه سواری رو دوست دارین؟!
من: خیلی زیاد !
فرداد لبخندی زد و گفت: چه تفاهمی.
من: دوست داشتین میتونین سوار شین..
فرداد :فعلا ترجیح میدم شما رو نگاه کنـم.
منو؟؟؟ یعنی چی مگـه دوچرخه سواری من نگاه کردن داره؟؟سعی کردم نشنیده بگیرم..
سوارش شدم و رفتم تو خیابون..
باد خنکی می وزید که باعث شده بود موهای فرم پخش شـن..سرعت گرفتـم.دور تا دور محوطه رو چرخ زدم..تو این مدت نگاه خیره ی فرداد همراهم بود..نمی دونـم دلیل این نگاه چی بود..ولی یه چیزی تو نگاهش میدیدم که نمی تونستم ترجمـه اش کنـم ..گنگ بود !خستـه از سواری روی یکی از صندلی ها نشستم و دوچرخه رو کنـار خودم پارک کردم..
چند ثانیه بعد حضور کسی رو کنارم حس کردم..فــرداد بود..
فرداد: خستـه نباشین
من: ممنون..
فرداد: عالی بودین و حرفــه ای..
من: زیاد بازی نمی کنـم ولی از بچگی دوچرخه سواری رو دوست داشتـم..شمـا چطور؟؟؟
فرداد: من ازهر فرصتی استفاده می کنـم برای بازی کردن..البتـه بگم به خوبی شمـا نیست ولی شما حتی دوچرخه سواری تون ام خــاصه.خصوصـا" وقتی که موهای فر تون سرکش پخش می شـن.
تعجب کرده بودم.چقدر بی پروا راجع به من حرف میزد..به هر حال اسم کسی به عنوان شوهر تو شناسنامه ی من بود و من حد خودم و رعایت می کردم..با این حال نمی دونـم چرا از این لحن گستاخش ناراحت نشدم..شاید به خاطر لحن دلنشین و صمیمیت صداش بود..ولی در تعجبم که تو یه روز اینقدر زود با آدم صمیمی میشـه..سرمو انداختـم پایین و چیزی نگفتم.
***
فریان: فرداد اون تور و بده به من.
فرنوش: رادین توپ و جانذاشتی کـه؟!
رادین با تمسخر گفت: نه دختردایی،مگـه میشه تو چیزی بگی من از یادم بره؟!
فرنوش خنده ی صداداری کرد و گفت: مرسـی عزیز دلـم !
من و راحیل ریز ریز می خندیدم.
دلنـاز: پس چرا رادمهر نمیاد؟!
فریـان: کار داشت الان میـاد.
چه پرو ..انگـار زنشه !مثلا میخواد بگـه من ازهمه چیِ رادمهر خبردارم.
راحیل: فریان جون خودت و واسـه باخت آمـاده کردی؟!
فریان خنده ای کرد وگفت: اختیار داری عزیزم..چون رادمهر باهامـه شیرِشیـرم.
فرداد: زیاد مطمئن نباش .
فریـان لوس گفت: اِ..فـرداد تو هم تو تیم حریف رفتی؟!
فرنوش به جای فرداد گفت:نه که حریفشون قدره باید یه هم تیمی قوی داشتـه باشن.
راحیل: اِ..رادمهر ام اومد.
قرار به وسطی بود.هارت و پورت هایی که فریان می کرد که عاشق وسطیه ..کال" هر بحثی که پیش می
اومد خودش و وسط می انداخـت و میگفت تو این کار سررشتـه داره..یعنی قشنگ معلوم بود که هیچی
بارش نیستـا فقط قپی می اومد.
من و زن عمو داشتیم حرف میزدیم..زن عمو از خاطرات بچگی می گفت..من و رادین و دلناز و راحیل عشق وسطی بازی کردن بودیم.زن عمو و مامان ام همیشه داور بودن.فریان به بهونه ی آب خوردن خودش و وسط حرف ما انداخت و خیلی ریکس دستشو دور گردن زن عمو انداخت و بحث و به خودش
کشوند..به طرز زیر پوستی ای باهم کل کل می کردیم.آخرشم به فریان گفتم تو که اینقدر اهل ورزش وسطی بازی کردن هستی بیا فردا یه مسابقه بدیم.خلاصه آخرشب جریان و به همه گفتم راحیل و رادین اومدن توی گروه من.فریان ام درجـا رادمهر و انتخاب کرد..وفرنوش..می موند فردادو دلناز
فرداد گروه من و انتخاب کرد.تعجب کردم..فرصت فکر کردن به کاراش و نداشتـم.حس خوبی بهش داشتـم.پسر خوبی بود..ولی ازجانب اون احساس میکردم بهم توجـه داره.نمی دونـم.
تو حیاط باغ بودیم..عمو و باباو زن عمو و مامان و میتراخانوم رو ایون نشسته بودن و چایی می خوردن..ماهم اون پایین بودیم..یه تونیک جذب مشکی و شلوار مشکی پوشیده بودم که خطای مشکی و قرمز داشت.با یه کلاه آفتابی سفید.
فریان یه تاپ قرمز پوشیده بود و دار و ندارش و به نمایش گذاشتـه بود..فرنوش ام که بدتر از اون..رادمهر از صبح بیرون بود.پی کارهاش رفته بوده تو یکی از بیمارستآن های شیراز خلاصـه رئیس بیمارستـان که ازقبل می شناخته رامهر رو دیگه ولش نکرده..ناهار و که دعوتش کرده و یه پیشنهاد کاری ام بهش داده چند تام از کارهای کنفرانس و جور کرده..تو همین حین..یه پسر تصادفی رو میآرن..چهارده سالش بوده..مامانش انقدر زاری و گریه می کرده که حد نداشت..دکترا گفته بودن قلبش آسیب
دیده..
،..............،